X
تبلیغات
www.peyambar14.blogfa.com

 

دوستان عزیز - مطلب حاضر قسمتی  از مقاله بزرگتری به همین نام است که امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد و در دعاهای خیرتان ما را از یاد نبرید .

 

كرامت نفس در قرآن

راغب اصفهاني در كتاب المفردات في غريب القرآن در توضيح واژه كرامت مي نويسد : « كرم اگر وصف خدا باشد ، مراد از آن احسان ونعمت آشكار خداست و اگر وصف انسان باشد ، تمام اخلاق وافعال پسنديده است . »

خداوند در قرآن مجيد انسان را كريم معرّفي مي نمايد كه او را بزرگ آفريده است و همچنين مي فرمايد كه از روح خودم را بر او دميدم . همان امانتي كه اگر به كوهها وسنگها داده مي شد از هم نيست مي شدند واز بين مي رفتند . براي او احترام قائل است  وبه مسلمانان امر مي كند كه به يكديگر تهمت نزنيد وغيبت نكنيد وآبروي يكديگر را نريزيد و هنگامي كه به خانه هاي شان مي رويد سرزده وارد نشويد وسلام بگوييد . آنها را اگر خطايي كردند ببخشيد در نزد خدا بهتر است هرچند حق تان است كه برابر مثل كنيد . وبارها پس از آياتي كه براهين مختلف انسان شناسي وخداشناسي را در خود دارند مي فرمايد : پس چرا انديشه نمي كنيد ؟ (افلا تعلمون -   افلا تعقلون)

چرا عقل تان را به كار نمي گيريد . تا ببينيد كه من خير تان را مي خواهم وشما را دوست دارم چون شما بزرگ آفريده شده ايد .

گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟

معرفه النفس يكي از دروسي است كه از قرآن سر برآورده و تا آنجا پيش رفته كه خود بابي از فلسفه اسلامي شده است . قرآن كتاب اخلاق وكرامت وزيبا زندگي كردن وزيبا مردن است .حيات وممات زيبا را در قرآن مي توان جست . و خود سرشار از راهنمايي است .اصلا“ به محض اينكه كسي صفحه اوّل قرآن را مي گشايد در آيه دوّم سوره بقره مي خواند :

ذلك الكتاب ولاريب فيه ، هدي اللمتقين

« اين كتاب بي هيچ شك راهنكايي براي پرهيزكاران است »

وباز در قرآن نمونه هاي بارز اخلاقي را در داستانهاي كريمه وكريم مي بينيم . در اخلاق كريمه حضرت مريم و حضرت يوسف علسها سلام 

در قرآن وقتي خداوند كريم در مورد خلقت انسان بحث مي كند مي فرمايد :

فتبارك الله احسن الخالقين /نمل /آيه 40

و در سوره اسراء در آيه 70 مي فرمايد كه ما انسان را بزرگ آفريديم واو را بر همه مخلوقات خود برتري داديم و او بزرگ است    . ولقد كرمنا بني آدم ../اسراء 70

به چه دليلي بزرگ است . به دليل اينكه حامل امانت الهي است كه توسط خداوند كريم در كالبد انسان دميده شده است . و انسان قادر به درك ومعرفت آن نيست مگر به قدر ناچيزي . چنانكه در آيه 85 سوره اسراء مي فرمايد :

قل الروح من امر ربي / اسراء / آيه 85   

بگو : روح از فرمان پروردگار من است .

همان گونه كه وقتي خداوند كريم به فرشته ها فرمود مي خواهم بر روي زمين خليفه وجانشيني از خودم بگذارم .

واذ قال ربّك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه ../ بقره /آيه 30

فرشتگان گفتند : آيا مي خواهي كسي را بگماري كه بر روي زمين خونريزي وفساد كند در حالي كه ما تو را ستايش مي كنيم .

قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما .../ بقره / آيه 30

وخداوند در پاسخ فرمودند : من مي دانم چيزي را كه شما نمي دانيد .

اني اعلم ما لا تعلمون ../ بقره / آيه 30

و وقتي فرشتگان اين عظمت انسان را مي بينند . در پاسخ خداوند كريم كه فرموده بود . خبر دهيد از اين اسمايي كه آدم مي داند ومرا به آن اسما مي خواند ، آنها گفتند : پاك ومنزه است پروردگار دانا وبزرگ و ما جز آن چيزي كه به ما آموخته اي را نمي دانيم .

قالو سبحانك لا علم لنا الا علمتنا انك انت العليم الحكيم ../بقره / آيه 32

وسپس همه به امر خداوند بر اين فتبارك الاحسن الخالقين سجده مي كنند الا ابليس كه از گروه كافران ونافرمانان درگاه احديت قرار مي گيرد .

 

كرامت نفس در حديث

كرامت نفس در احاديث بيشتر به صورت عزّت و عزّت نفس با همان مفهوم ومعني به كار رفته است و بزرگي اين مفهوم تا جايي است كه امام صادق عليه السّلام مي فرمايد : « حرمت مومن از كعبه بالاتر است »

 در احاديث ائمه اطهار عزت نفس به بزرگي تعبير شده است كه نمونه هايي از آن را در زير             مي بينيد :

امام على (ع)مي فرمايد : «اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض‏بما تبذل من نفسك عوضا و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك الله‏حرا».

على عليه السلام به فرزندش امام مجتبى سلام الله عليه فرمود: نفس خويش را عزيزبشمار و به هيچ پستى و دنائتى تن مده گرچه عمل پست، تو را به تمنياتت‏برساند،زيرا هيچ چيز با شرافت نفس برابرى نمى‏كند و (به جاى عزت از دست داده) عوضى‏همانند آن نصيبت نخواهد شد، و بنده ديگران نباش كه خداوند تو را آزاد آفريده‏است.

امام على (ع)مي فرمايد :  «من كرمت عليه نفسه لم‏يهنها بالمعصيه‏».

كسى كه نفس شرافتمند و با عزت دارد هرگز آن را با پليدى گناه، خوار و پست‏نخواهد ساخت.

امام على (ع)مي فرمايد : «النفس الدنيه لاتنفك عن الدنائات‏».

كسى كه فرومايه و دنى النفس است از كارهاى پست جدايى ندارد.:

امام على (ع) مي فرمايد : «ساعه ذل لاتفى بعز الدهر».

يك ساعت ذلت‏با عزت تمام دوران زندگى برابرى نمى‏كند.

امام على (ع): «اعجز الناس من قدر على ان يزيل النقص عن نفسه و لم‏يفعل‏».

عاجزترين مردم كسى است كه مى‏تواند نقائص اخلاقى خود را برطرف سازد و از انجام‏آن خوددارى كند.

امام صادق (ع): «ان الله عزوجل فوض الى المومن اموره كلها و لم يفوض اليه‏ان يذل نفسه‏».     «‌خداوند تمام كارهاى مومن را به خود او واگذار كرده ولى به او اختيار نداده كه‏خود را خوار و ذليل              كند.»

در احاديث نبوي هم همين اشارات ديده مي شود وحرمت انسان در برابر خداوند كريم بزرگ است ولي اين انسان است كه قدر خود را نمي داند :

دلا غافل زسبحاني چه حاصل            مطيع نفس شيطاني چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملايك                تو قدر خود نمي داني چه حاصل (بابا طاهر )

پيامبر اكرم صلّي الله وعليه واله مي فرمايد :

اطلبواالحوائج بعزّه الانفس فإنّ الامور تجري بالمقادير. 5

« حوائج خويش را با عزت نفس بجوييد زيرا كارها جريان مقدر دارد »

ودر جايي ديگر مي فرمايند :

أعدل النّاس من رضي للناس ما يرضي لنفسه وكره لهم ما كره لنفسه .6

« عادلتر از همه مردم كسي است كه آنچه براي خود مي پسندد براي مردم نيز بپسندد و آنچه بر خود روا ندارد بر مردم نيز روا ندارد »

ودر حديثي باز از امام علي عليه السّلام آمده است كه :

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه »

« كسي كه نفس خود را شناخت ، پس خدايش را نيز شناخت »

 

 

بررسي كرامت نفس در غزليات امام خميني (ره)

چه در آثار مكتوب ومنثور وچه در نظم هاي به جا مانده حضرت امام خميني (ره ) اين ديدگاه زيباي علوي ديده مي شود . اصولا دين اسلام در قرآن كريم ، مكارم اخلاق انسان پسنديده را بيان مي نمايد وبه صورت مستقيم وغير مستقيم راه هدايت را با بيان روشن يا استعاره يا مثل وداستان روشن مي كند . واصولا كسي كه دل به قرآن مي دهد  حتي اگر علم زيادي هم نداشته باشد راه را مي تواند تشخيص دهد . وعلماي اسلام كه تفسير كنند گان قرآن وحديث بودند در صدر اين خصايص پسنديده قرار داشتند . اين صفات زيبا نه تنها در آثار مكتوب ومنظوم شان موجود است بلكه در زندگي خود هم همواره بر همين طريق درست بوده اند . مثلا من در جايي خوانده بودم كه ويا اينكه از سخنراني روحاني بزرگوارمحسن قرائتي   شنيده بودم كه داستاني را از زبان يكي از شاگردان امام قدس سره الشريف نقل مي كردند ، ايشان گفتند كه ما در تمام دوران طلبگي تا قبل از اينكه امام را به تبعيد ببرند وحتي در دوراني كه در عراق بوديم يك بار هم نتوانستيم در سلام كردن از حضرت امام پيشي بگيريم . ايشان حتي در سلام كردن از كودكان هم سبقت مي گرفتند . اين نمونه بارز اخلاق اسلامي ومكارم اخلاق است .

افتادگي آموز اگر طالب فيضي              هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

 چنانكه پيامبر اكرم صلّي الله وعليه وآله مي فرمايد :

خياركم إحاسنكم أخلاقا“ الّذين يألفون ويؤلفون .7

« بهترين شما كساني هستند كه اخلاق شان بهتر است وبا مردم سازكارند وكسان را با كيديگر سازگاري دهند »

وباز در نهج الفصاحه حديث شماره 1498 آمده است :

خير النّاس أحسنهم خلقا

« بهترين مردم كساني هستند كه اخلاق شان نيك تر باشد »

وامام عليه الرحمه اينگونه بود . او در اخلاق سرآمد بود .در شجاعت ودليري در مقابل فرعون زمان چونان موسي ظاهر شدند و جان خود را در دست گرفتند وسالها رنج تبعيد را به جان خريدندو با صبر وتوانايي وخواستاري مردم ، به آغوش وطن بازگشتند و نهضت شان را با تشكيل انقلاب به پايان رساندند . انقلابي كه در قرن بيستم ودر بهبهه تلاش دو قدرت بزرگ جهان براي سيطره داشتن بر كل دنيا به خود نقش بست وآب سردي را بر صورت آن دو ابرقدرت وحكومتهاي عربي دست نشانده ريخت . و آنها را از خواب غفلت بيدار نمود . و منشاء بسياري از جريانات مردمي وپيروزي هاي مردمي از جمله پيروزي مردم لبنان وشكل گيري انتفاضه مردم فلسطين و.. زاييده اين انقلاب ايران به رهبري حضرت امام (ره) بودند . مخلص كلام اينكه آن رهبر بزرگ با آن منش اخلاقي ومكارم اخلاق خود در اشعار زيبايش بيشتر تجلّي پيدا مي كند و بيشتر شناخته مي شود . چون شعر زاييده احساسات روحاني انسان است . واين مرد نمونه با اين زندگي نامه پرافتخار ناگفته هاي زيبا وزيادي دارد كه براي شناخت آن بايد به آثار ايشان بخصوص به اشعار ايشان رجوع كرد . همانطور كه مي دانيم حضرت امام خميني (ره)علاقه خاصي به سعدي شيرازي داشتند وخود در بيتي سروده اند كه :

شاعر اگر سعدي شيرازي است               بافته هاي من وتو بازي است .

واز طرفي دلبستگي حضرت امام (ره) به حافظ شيرازي كاملا مشهود ومعلوم است . چنانكه ايشان چندين غزل را يا به تضمين ويا به استقبال وادامه روي غزل حافظ سروده اند از جمله :

الا يا ايّها السّاقي ادر كاسا“ وناولها               كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها 8

وامام سروده اند :

الا يا ايها السّاقي برون بر حسرت دلها         كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها

و در اين بين نبايد از ياد ببريم كه امام عليه الرحمه نه تنها به شاعران سبك هندي يا اصفهاني علاقه خاصي داشتند بلكه در بعضي از غزليات خود (احتمالا مربوط به سنين جواني حضرت ) تخلّص « هندي » را براي خود انتخاب مي كنند :

خوشدل از عاقبت كار شوي « هندي » از آنك           بر در پير ره از بخت جوان آمده ام

يا

« هندي» اين بسرود ، هرچند اوستادي گفته است    (مرد اين ميدان نيم من ، گر تو خواهي بود مرد)9

امّا در بيشتر غزليات خود تخلّص ندارند . اين گفتار اندك براي شناسايي ودلبستگي هاي شاعرانه وهنري حضرت امام بيان شد كه دليل راه وشناخت معضّم له باشد . و بايد در اين جا بگويم كه امام عليه الرحمه مطالعات زيادي بر روي دواوين شعراي بزرگ فارسي گو داشته اند . استفاده از شواهد شعري از مولانا و حافظ وسعدي در آثار منثور شان  اين واقعيت را  به ما نشان مي دهد كه ايشان دلبستگي هايي به شعر عرفاني داشته اند و اين مسير را ادامه دادند و در ديوان ايشان هم بيشتر اشعار اعم از غزليات ، قصايد وقطعات ومثنوي ها ورباعيات از رگه هاي عرفاني ايشان بهره مندند .

با اين سابقه اندك از آن مرد بزرگ بايد به اين نتيجه رسيد كه ايشان هم در غزليات خود باب مكارم اخلاقي را باز كرده باشند . واينگونه است . غزليات ايشان سرشار از كرامت انساني در اوج افتادگي وسادگي عرفاني است . واين شاخصه مردان بزرگ وعرفاي شاعر وشعراي عارف و آسماني است.

در اين اثر هم تعدادي از غزليات حضرت امام خميني مورد شرح وبررسي قرار مي گيرند كه اميدوارم مورد قبول دوستداران حضرتش قرار گيرد .

غزل 1

عاشقان روي او را خانه وكاشانه نيست

مرغ بال وپر شكسته فكر باغ ولانه نيست

گر اسير روي اويي نيست شو پروانه شو

پاي بند ملك هستي در خور پروانه نيست

مي گساران را دل از عالم بريدن شيوه است

آنكه رنگ وبوي دارد لايق ميخانه نيست

راه علم وعقل با ديوانگي از هم جداست

بسته اين دانه  ها واين دامها ديوانه نيست

مست شو ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو

آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

اين غزل در بحر رمل وسبك عارفانه هاي عراقي سروده شده است . علت انتخاب اين غزل به عنوان غزل اول نفي افعال نفساني ودنيوي وشرح وبسط دادن به عزت نفس وكرامات روحاني انسان است كه در اين غزل به  وضوح ديده مي شود و دوم اينكه به محض باز كردن ديوان مرحوم امام خميني رحمه الله عليه اين غزل به چشم آمد و همين صفحه باز شد و مراد دل هم صد البته حاصل شد و در كل اين اتفاق فرخنده در نظر من خوشايند آمد.

عاشقان روي او را خانه وكاشانه نيست  

مرغ بال وپر شكسته فكر باغ ولانه نيست

گر اسير روي اويي نيست شو پروانه شو

پاي بند ملك هستي در خور پروانه نيست .

شرح :

كساني كه عاشق روي بي مثال حضرت دوست مي شوند ديگر به فكر زندگي وعيش ولهو و لهب دنيوي نيستند . واصلا فكرش را هم نمي كنند . حال براي رسيدن به چنين مقامي بايد نيست شد ، از خود ونفس خود گذشت . يعني بايد با مراقبه وتلاش در سرنگوني نفس اماره به آن مقام دست يافت چون كسي كه پاي بند زندگي دنيوي است ، نمي تواند از هوا هاي نفساني خود بگذرد وبه كمال نفس كه همان عزت نفس است دست يابد . به قول امير حسيني هروي در مثنوي كنز الرموز :

نفس را گردن بزن فارغ نشين                      من بيان كردم سلوك راه دين

از مقام سر كشي بيرون برش                      مار« اماره » ست مي زن بر سرش

و خود مرحوم امام عليه الرحمه اين مثال عاميانه را بارها در سخنراني هاي خود بيان نمودند كه :

ملا شدن چه آسان                    آدم شدن محال است

يعني مقام انسان كامل شدن كه در پرتو عنايات الهي وسلوك عارف است . با مقام ومسند وملك دنيوي به دست نمي آيد . آدم شدن در پستوي نفس اماره است . نفس را هر كه قربان كرد به عزت نفس مي رسد . و كرامتي كه در مقام آدم وبني آدم شايسته آن است . كه اين مقام البته شايسته آنان كه اهل دقل ودروغند هم نيست يعني انانكه جامه زهد دارند ولي عملي به زهد ندارند، به قول سعدي عليه الرحمه كه : ترك دنيا  وشهوتست وهوس                پارسايي ، نه ترك جامه وبس (گلستان )

وحافظ هم فرمود :

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست                آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

و در واقع تعبيري از همان شعر عاميانه ايست كه امام عليه الرحمه هميشه در سخنان خود بيان مي فرمود : ملا شدن چه آسان            آدم شدن محال است .

.مي گساران را دل از عالم بريدن شيوه است

آنكه رنگ وبوي دارد لايق ميخانه نيست

راه علم وعقل با ديوانگي از هم جداست

بسته اين دانه ها واين دامها ديوانه نيست

مست شو ، ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو

آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

از امام صادق عليه السّلام منقول است كه ،«  مرگ در نظر مومن چونان پريدن مرغي از قفس ويا بيرون آوردن انگشتري از دست است » واين براي عارفان يك حقيقت است . چنانكه از رسول خدا صلّي الله عليه وآله روايت است كه :

خيركم أزهد كم في الدّنيا وأرغبكم في الاخره 10

يعني :  « بهترين شما كسي است كه به دنيا بي رغبت تر و به آخرت راغب تر است »

وامام عليه الرحمه اين گونه بود . ايشان در وصيت خود مي نويسند : «‌ اينك با دلي آرام وقلبي مطمئن وضميري شاد از خدمت شما برادران وخواهران مرخّص مي شوم ..»

اين يقين واطمينان و راغب بودن به مرگ كار هر كس نيست . آن هم اشتياق به پديده اي كه اسرار آميز ترين بحث خلقت انسان است . و اين شواهد را در اين ابيات مي بينيم .

مي گساران در تعابير عرفاني به كساني اطلاق مي شود كه لبريز از شراب الهي وفيض لايزال الهي اند . اينان كه خود سرچشمه بسياري از بزرگي ها وآفرينش ها هستند مصداق حديث امام صادق عليه السّلام ( وهمچنين امام محمد تقي عليه السّلام ) اند كه به تعبير واقعي مومن حقيق اند ومومن مرگ در راه خدا را شيرين تر از زندگي با اكراه وگناه مي داند وهر لحظه كه عمرش مي گذرد دلبستگي اش به آخرت بيشتر مي شود . . اينان كساني اند كه راه ورسم از بين بردن هواهاي نفساني را مي دانند . وآن كساني كه رنگ وبوي دنيا هنوز در وجودشان هست ، نمي توانند به صورت كامل اين راه پر فراز ونشيب را طي كنند ولايق وشايسته آن مقام هم نيستند . چون در يك دل جاي دو دلبر نيست . يا دنيا ويا آنكه همه چيز مان فداي او باد . اينجاست كه عارف در كمال دانايي به نوعي جنون مي رسد كه اين ديوانگي عين دانايي ست . ولي در عين حال چون به مواد وماديت دنيوي كار ندارد و در همه چيز مواد هم خدا را مي بيند . براي اهل علم سخت وغير قابل اتصال است . راه علم وعقل با ديوانگي از هم جداست و اين ديوانگي هم كه نهايت عشق است در تعابير والفاظ و جمع نمي شود و تعريف شدني نيست .

مست شو  ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو

آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

بايد از خود گذشت ودر مستي وفيض الهي غرق شد تا به اين مقام رسيد كه در بيگانه شدن از نفس خود است كه انسان مي تواند به عزت نفس وكرامات الهي خود دست يابد .

به قول مولانا جلال الدين محمد مولوي بلخي كه :

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

واندر دل آتش درآ  پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه كن ، هم خانه را ويرانه كن

وانگه بيا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو.11

مولانا به خوبي مبارزه با نفس را بيان مي كند . هم خويش را بيگانه كن . هم خانه خانه به تعبير فلاسفه وعرفا به معني خانه نفس است و خويش هم كه همان نفس است . يعني از جا نفس وخواهش هايش  را كنار بگذار تا جمله جان شوي و درراين صورت است كه لايق وشايسته          مي شوي . كه اين درجه از حرمت رسيدن ومبتلا شدن به آن هم كار هر كس نيست  وتازه نگهداري اين عشق و ماندگاري در جذبه عشق الهي با توجّه به زندگي مادي ومشكلات زندگي باز كار هر كسي نيست . در حرف شايد آسان باشد ولي در عمل بسيار سخت است . به قول وحشي بافقي كه :

من آن مرغم كه افكندم بدام صد بلا خود را

به يك پرواز بي هنگام كردم مبتلا خود را 12

و زيبا تر از او خواجوي كرماني در غزليات خود سروده است كه :

تا درد نيابند دوا را نشناسند                              تا رنج نبينند شفا را نشناسند

آنها كه چو ما ماهي اين بحر نگردند                    شك نيست كه ماهيّت ما را نشناسند

با عشق و هوا برگ ونواراست نياييد                 خاموش كه عشاق نوا را نشناسند

منصور بقا از گذر دار فنا يافت                           نا گشته فنا دار بقا را نشناسد

تا معتكفان حرم خانه وحدت                              خود را نشناسند خدا را نشناسند

ياران وفادار جفا را نپسندند                              خوبان جفاكار  وفا را نشناسند

آنها كه ندارند نم چشم وغم دل                          خاصيّت اين آب وهوا را نشناسند ..13

                                                         

حقيقت اين است كه براي رسيدن به حضرت عشق بايد از خويشتن خويش گذشت . و اين در حالي است كه بايد با تمام وجود به معرفت نفس هم آگاهي داشت و بر دانش آن استوار بود . چنانكه در غزل خواجوي كرماني به زيبايي بيان شده است . اين دانايي در حالي ديوانگي خوانده مي شود كه سرچشمه دانش ومعرفت به ريسمان الهي عشق وعروه الوثقاي معرفت پيوند مي خورد . اينجاست كه علم وعقل نمي توانند آن عارف وارسته الهي را درك نمايند . و آن عارف هم نمي تواند آن چيزي را كه مي داند به اينان بگويد چون درك شان نمي رسد وفهم شان نسبت به اين مقوله ضعيف است .

اينان كساني هستند كه همه به بزرگي شان اعتراف دارند و خداوند هم جلوه هايي از كرامت را در نهاد شان قرار داده است . چون كسي كه بر هواي نفساني غلبه كرد وبه عزّت وكرامت نفس رسيد . هرگز به دنبال كار اشتباه نمي رود و اين كلام مصداق حديثي از امام حسن عسكري عليه السّلام  قريب به اين جمله است كه : « هر كسي كه به كرامت نفس رسيد . هر گز به سمت گناه نمي رود . »

وامام علي عليه السّلام فرمودند : « هر كسي كه خود را شناخت خدا را شناخت »

غزل 2

آنكه سر در كوي او نگذاشته آزاده نيست             آنكه جان نفكنده در درگاه او دلداه نيست

نيستي را برگزين اي دوست اندر راه عشق           رنگ هستي هر كه بر رخ دارد آدم زاده نيست

راه ورسم عشق بيرون از حساب ما وتوست         آنكه هشيار است وبيدار است ، مست باده نيست

سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است                  هر كه خود را هست داند پا بسر بنهاده نيست

سالها بايد كه رزاه عشق را پيدا كني                      اين ره رندان ميخانه است ، راه ساده نيست

خرقه درويش همچون تاج شاهنشاهي است          تاجدار وخرقه دار از رنگ بو افتاده نيست

تا اسير رنگ وبويي ، بوي دلبر نشنوي                هر كه اين اغلال در جانش بود آماده نيست

شرح : اين غزل هم در بحر رمل ودر سبك عراقي است .

در اين غزل هم در معاني وهم در بيان به حد مطلوب عشق واردات ونيستي در راه حق اشاره شده است . چون كسي كه تا اين مقام را به دست نياورد آماده رفتن نيست .

آنكه سر در كوي او .  كسي كه از جان خود را دراه عشق نگذشته باشد و براي رسيدن به حضرت دوست فداكاري نكرده باشد نه آزاده است ونه دلداده . بلكه لاف مي زند . همچنان خرقه پوشي كه زاهد نيست ولي لباس زهد را پوشيده است .

نيستي را برگزين سفارش شده است كه نفس خود را به نيستي برسان . هواهاي نفساني خود را از بين ببر تا محرم شوي و لايق ودرخور باشي . در غير اين صورت . انساني كه دنبال هواهاي نفساني باشد . حيوان ناطقي بيش نيست . نشايد كه نامش نهند آدمي .

راه ورسم عشق. راه وروش سلوك عارفان را نه مي شود از كتاب خواند ونه در حساب وكتاب ها ي روزانه جست . بلكه بايد در معرفت نفس تلاش كرد وبا تزكيه نفس به بيداري ومستي اليه رسيد . كه اين مستي كه نا هشياري است در عين با خبري و آگاهي است . اين مستي از سر باده خواري وناداني وبيخبري نيست . به قول مولانا جلال الدين محمد مولوي بلخي در مثنوي معنوي كه :

علت عاشق زعلتها جداست                               عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر وگر زان سر است              عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هر چه گويم عشق را شرح وبيان                    چون به عشق آيم خجل باشم از آن

هم در ادامه..

من چه گويم يك رگم هشيار نيست               شرح آن ياري كه او را يار نيست

وبه قوا امير حسيني هروي در مثنوي كنزالرموز :

نيستي جولانگه اهل دلست                   شاه راه عاشقان كامل است

جان عارف دوست را طالب شده           نور حق بر هستيش غالب شده

فعل حق دست مرادش تافتست            نفس او ترك ارادت يافتست

پرتو حق از جمال كبريا                      كرده او را غرقه بحر فنا .14

اين راه عشق است كه به قول حافظ هيچش كرانه نيست و بايد فنا شد . وراه بازگشتي نيست و هركسي كه باز گردد آدمي زاده نيست . چون اسير نفس شيطاني خود شده است .

 

.. سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است

هر كه خود را هست داند پا به سر بنهاده است

سالها بايد كه راه عشق را پيدا كني

اين ره رندان ميخانه است راه ساده نيست

خرقه درويش  همچون تاج شاهنشاهي است

تاجدار وخرقه دار از رنگ وبو افتاده نيست

تا اسير رنگ وبويي ، بوي دلبر نشنوي

هر كه اين اغلال در جانش بود آماده نيست .

براي رسيدن به او بايد با پاي جان رفت و اواز سر گذشت . واين دلدادگي هنگامي حاصل مي شود كه سالها در طلب عشقش باشي . آن وقت تازه متوجه مي شوي كه همه چيز در نفس توست . اگر خود را بشناسي پس خدا را مي شناسي . به قول حافظ عليه الرحمه كه :

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد              و آنچه خود داشت زبيگانه تمنّا مي كرد

تازه بعد از اين همه سال  عارف در مي يابد كه همه چيز در خانه اش بود واو گرد جهان به دنبال هيچ مي گشت .

آب در كوزه وما تشنه لبان مي گرديم                  يار در خانه وما دور جهان مي گرديم

واين مراودت وعشق به زودي به دست نمي آيد . بلكه براي رسيدن به همين مفهوم هم بايد ساليان درازي را به تزكيه نفس پرداخت و در پاي دانش معرفت النفس نشست . ودر اين مقام خرقه درويش با تاج شاهنشاه برابراست . هركسي كه به اين مقام برسد ديگر رنگ وبوي دنيايي وهواي نفس در او ديده نمي شود . و تا زماني كه كسي اسير خواهش هاي نفساني است نمي تواند به كرامت نفس وعزت وسربلندي دست يابد و بنابراين آماده سفر الي الله هم نيست . چه در سلوك عارفانه وچه براي رفتن ابدي به سمت الي الله  كه همان مرگ باشد . اين رفتن آمادگي  مي خواهد كه اوّل مرتبه آن عشق است . مبارزه بانفس و تزكيه نفس مراقبت شديدي دارد كه تحمّل آن كار ساده اي نيست . طبعا“ اين سير وسلوك عارفانه را نمي توان به لباس و فرقه وخرقه محدود كرد . راه راه است و كسي كه در راه عشق قرار گيرد  خواه نا خواه به دنبال تزكيه نفس هم مي رود كه در جاتي دارد وتا مستي وبي خبري حاصل از عشق وجذبه الهي كه عين دانايي وتوانايي است فاصله زيادي دارد .

وكسي كه به مقام قرب الهي نزديك مي شود ديگر از مرگ نمي ترسد وهميشه آماده  سفر است . ميلش به دنيا اندك وبه آخرت بيشتر است . به قول مولانا كه :

از مرگ چه انديشي چون جان بقا داري                       در گور كجا گنجي چون نور خدا داري

خوش باش كزان گوهر عالم همه شد چون زر             ماننده آن دلبر بنما كه كجا داري

در عشق نشسته تن ، در عشرت تا گردن                    تو روي ترش بامن ، اي خواجه چرا داري

در عالم بي رنگي ، مستي بود وشنگي                        شيخا تو چه دلتنگي با غم چه هوا داري 15

 

و در جاي ديگر باز مولانا  در غزلي ديگر خود را بي سر وپا گشته اي مي داند كه حيران جذبه عشق الهي است .همچنان كه در غزل امام هم دست وپا زدن در راه و اسيري ميان پذيرفتن آخرت به تنهايي وعشق لايرال الهي ، يا آميخته بودن با منافع مادي ورنگ وبوي دنيايي را مي خواند كه اوّلي را مي پذيرد ودومي را نهي مي كند ومي گويد كه هر كسي كه اين كار را مي كند خود را نمي تواند براي پرواز هميشگي آماده نگهدارد . البته طبيعي است  مومني كه در راه عشق است وهم دنيا واخرت را دارد داراي نفس بزرگي است وچنانكه كرامت نفس را در خود پرورش دهد لايق احترام همه است . آنچه امام رحمه الله عليه وساير عرفا در اشعار شان آورده اند . حال زار عاشقان است . كه مرحله از خود گذشتن وبه سمت او رفتن است . به قول امير حسيني هروي در مثنوي كنز الرموز :

مذهب مردان بود جان باختن                     يا بلاي هر دو عالم ساختن

گر بدين دريا رسيدي هر خسي                خود نبودي قدر اين گوهر بسي

خوب گفت آن مقتداي اهل دل                    « عشق بازي نيست كار آب وگل »

سروري بايد ترا گردن متاب                      ذرّه شو تا بهره يابي زآفتاب

بنده شو آزاده شو اين راه را                    تا بيابي قرب آن درگاه را

باغبان يابد نهالي را نخست                      زانكه خود رو از زمين جز كژ نرست ..16

چون هركسي نمي تواند به مقام آزادگي برسد . امام حسين عليه السّلام در روز عاشور فرياد برداشت كه:  « اگردين نداريد لا اقل آزاده باشيد »

واين آزادگي صفاي سينه مي خواهد . سينه اي كه از كدورتها به دور باشد وحداقل يادي از خدا در آن جوانه بزند . اين مقامي است كه نصيب هركسي نمي شود . و تازه آزادگي اوّلين قدم است براي رفتن به راهي كه هيچ حدودي ندارد و عارف هرچه كه بيشتر برود بيشتر تشنه دانستن مي شود وآنقدر غرق در دانايي مي شود كه مست مي شود . نوعي مستي كه بيخبران آن را ديوانگي مي نامند در حالي كه آن حالت در اوج دانايي است .

 

غزل 3

باد صبا گذر كني ار در سراي دوست             برگو كه دوست سر ننهد جز به پاي دوست

من سر نمي نهم ، مگر اندر قدوم يار               من جان نمي دهم ، مگر اندر هواي دوست 

كردي دل مرا زفراق رخت كباب                      انصاف خود بده كه بود اين سزاي دوست ؟

مجنون اسير عشق شد ، امّا چو من نشد        اي كاش كس چو من نشود مبتلاي دوست

شرح : اين غزل در بحر مضارع ودر سبك عراقي سروده شده است .

باد صبا گذر كني باد صبا بادي است كه از مشرق مي وزد . و نسيم دل انگيزي دارد ولي در اصطلاح عرفا عنايات الهي است كه شامل حال بندگانش مي شود . يعني وقتي كه رحمت لا يزال الهي باز طرف حضرت رحمان ورحيم بر بندگانش وزيدن گرفت . به او به بگو كه من سجده را جز براي حضرت دوست روا نمي دارم و شايسته عشق است كه در زيباترين حالت عبادت انسان به ياد او باشد وزيبا ترين لحظه عبادت كه  سر نهادن در پاي اوست همان سجده است كه بسيار مورد تأكيد ائمّه اطهار قرار گرفته واوّل عاشق فاني شده در عشق احديت يعني امام علي عليه السّلام هم در زيباترين حالت عبادت به ديدار معبود شتافت . اين گونه رفتن آرزوي بزرگي است كه نصيب هر كسي نمي شود . به همين دليل است كه شاعر در مقام آرزو سفارش بيان مي كند شيدايي ودلدادگي خود را .و مي گويد كه من سرم را جز براي سجده آن عشق حقيقي پايين نمي آورم ومن جانم را جز براي رضاي او فدا نمي كنم . او بخواهد ودر راه او باشد . جانم  كه قابلي ندارد . ودراين راه است كه جدايي اتفاق مي افتد وبيش از همه انسان به ياد آن جدايي حقيقي مي افتد كه :

من ملك بودم وفردوس برين جايم بود          آدم آورد در اين دير خراب آبادم 17

و البته اين شايسته آدم كه  « فتبارك الله واحسن الخالقين » است ، نيست ! پس شاعر حق دارد بسرايد : انصاف خود بده كه بود اين سزاي دوست ؟

طبيعي است كه جايگاه انسان اين جدايي ومفارقت نيست . طبيعي است كه جدايي ومفارقت هم عشق را به وجود مي آورد وهم وابستگي برتر از عشق را كه سوزنده تر از آن است . و البته با عشق زميني هم فرق مي كند كه مجنون به خاطر يك عشق زميني نيست شد . آيا سزاوار بنده خوبت نيست كه در راه اين عشق ومفارقت الهي نيست شود ؟

طبيعي است كه لازمه همه اين شيفتگي وعشق ، ابتدا معرفت النفس وسپس كرامت نفس است . تا شخص با تزكيه نفس خود به اين مقام رفيع دست يابد . حال اگر كسي به اين مقام بلند رسيد ودرك جدايي ومفارقت را نمود وافسوس از اين جدايي را خورد . اين شخص كه عارف الهي است هر زمان آماده « ارجعي الي ربك » است چرا كه خود را آماده كرده است . و به نفس مطمئنه رسيده است .

چنانكه مولانا دردفتر اول  مثنوي معنوي مي سرايد :

بشنو از ني چون شكايت مي كند                    از جدايي ها حكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند                           در نفيرم مرد وزن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق                 تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش              باز جويد روزگار وصل خويش..

و كسي كه به اين مقام برسد كه از كجا بود وبه كجا آمد وبه كجا خواهد رفت و چه كسي را دوست دارد ووابستگي اش به كيست؟ هميشه آماده جانسپاري هست . وجانش را فداي فقط او مي كند . به قول مولانا در غزليات شمس كه :

ببين دلي كه نگردد زجانسپاري سير                    اسير عشق نگردد زرنج وخواري سير

ززخم هاي نهاني كه عاشقان دانند                       بخون درست ونگردد ز زخم كاري سير.18

 

وزيبا اين عشق و حجاب هاي آن را امير حسيني هروي بيان مي كند :

اي اسير خود ، حجاب خود تويي               پاك بايد راهت از گرد دويي

جان چو پروانه به روي شمع پاش           آنگهي در بزم وحدت جمع باش

يك دل وصد آرزو بس مشكل است          يك مرادت بس بود چون يك دلست

جان عاشق جمع در عين فناست              مرغ آزادست با يار آشناست..19

 

وصد البته كه اين عشق وابستگي مي آورد ولي جنون نمي آورد چون عين دانايي است . انسان وقتي زياد مي داند مي فهمد كه هيچ چيز نمي داند و علم ودانايي تنها در يد قدرت اوست وما تنها به واسطه تلاشي كه مي كنيم قسمتي از اين اقيانوس بيكران و نامحدود را روشن مي كنيم و به قول سعدي عليه الرحمه كه :

هر كه آمد عمارتي نو ساخت                   رفت ومنزل به ديگري پرداخت

يار ناپايدار دوست مدار                           دوستي را نشايد اين غدّار..20

هركسي عمارت وبنايي از علم ودانش را مي سازد ويا عمرش كفاف اثبات آن بناي علمي مي كند ويا اينكه ديگري مي آيد وكار نيمه تمام او را تمام مي كند . بنابراين دانش ما در مقابل آن دانش حقيقي كه توام با جذبه نور الهي مان است بسيار ناچيز وحقير است . و اينجا محل تفاوت وتمايز علم وعقل با عشق است . اما نه به دليل ناكارآمدي علم وعقل . بلكه به دليل ناداني آن دو وعدم درك وناتواني در شناخت اقيانوس عظيمي از كراماتي كه انسان مي تواند در تزكيه نفس به آن دست يابد .

 

غزل 4

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم                 دادرس نيست كه در هجر رخش دادكشم

داد وبيداد كه در محفل ما رندي نيست                 كه برش شكوه برآرم ، داد زبيداد كشم      

شاديم داد ، غمم داد وجفا داد ووفا                       با صفا منّت آنرا كه به من داد كشم

عاشقم ، عاشق روي تو ، نه چيز دگري                بار هجران و وصالت به دل شاد كشم

در غمت اي گل وحشي من اي خسرو من              جور مجنون ببرم تيشه فرهاد كشم

مردم از زندگي بي تو كه با من هستي                 طرفه سري است كه بايد بر استاد كشم

سالها مي گذرد ، حادثه ها مي آيد                        انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

شرح : اين غزل هم در سبك عراقي ودر بحر رمل است .

اين غزل را مي توان عارفانه ترين غزل ديوان حضرت امام خميني قدس سره الشريف دانست كه در فراق از آن مبداء هستي وآن عشق حقيقي شكوه مي كند وفرياد مي زند . چون فراقت وجدايي سخت است وهيچ دردي چون درد يار نيست .

مسلمانان سه غم آمد به يك بار              غريبي واسيري و غم يار

غريبي واسيري چاره داره                     غم يار وغم يارو غم يار 21    

وهيچ كس هم حاضر نيست وقتي به اين درد رسيد درمان يابد . چون اين درد بهترين درمان همه مرض ها وآفات نفساني انسان است . انسان براي پيشرفت خود نياز به تزكيه نفس دارد تا به كرامت نفس برسد . ووقتي به كرامت نفس رسيد تازه مي فهمد همه چيز در خود او بود و او نمي دانست . اين ياري كه از من به من نزديكتر است وهميشه با من است . حتي زماني كه من از روي غفلت فراموشش مي كنم . تازه مي فهمد كه اي داد بيداد چه سخت است جدايي ! چون وقتي آدم نمي داند . خوب عيبي بر او نيست . نمي داند . ولي وقتي محرم شد ودانست . ديگر نه مي تواند آن را براي ديگران تعريف كند چون اوّلين هديه شان تمسخر كردن وطعنه زدن است . وثانيا بايد با اين درد دوست داشتني بسوزد وبسازد . چون عاشق شده است . اما نه عشق زميني كه قدما با سحر وجادو ويا انواع سنت هاي رايج مداوا مي كردند ويا اكنون كه با علم روان درماني وانواع شاخه هاي آن سعي در مداواي افراد عاشق دارند. بلكه عشق حقيقي كه نه عقل را ضايع مي كند ونه هواهاي نفساني را به خواهش مي اندازد. عشقي كه ماوراي اميال نفساني است .       

از غم دوست از غم ودوري هجران آن يار نازنين وآن دوستي كه به رگ گردن نزديكتر است در اين دنياي فاني كه سرشار از بديها وپليدي هاست فرياد مي زنم (چون به خاطر هبوط از او جدا شده ايم ) و دادرسي نيست كه دردهاي دلم را بفهمد وبراي او شرحه شرحه از بيان را بگويم .

داد وبيداد كه در وداد وبيداد از زمانه كه آن صاحب نظر از نگاهها دور است ودر ميان ما نيست تا من اين درد نامه هايم را پيش او ببرم واو با نسخه شفا بخشش آرامم كند .

شاديم داد ، غمم داد ومن براي تمام آنچه كه به من منّت فرمود از شادي وغم و تنگدستي و اسيري وهر چه كه به من در اين دنيا بخشيد با تمام وجودم منّت آن را كه به من اعطا نمود مي كشم

عاشقم عاشق روي تو . من عاشق هستم عاشق روي تو كه عشق حقيقي است نه چيز هاي ديگر و اين عشق است كه به من كمك مي كند تا بار هجران وجدايي از تو را با دلي شاد مي كشم و به درگاه تو اميدوارم .

در غمت اي گل وحشي من  اي خسرو من . در غم دوري وفراق تو اي زيبا ودست نايافتني ترين گل من ، اي پادشاه حقيقي من كه جز تو پادشاهي نيست ، شب و روز را چونان  جور وستمي كه بر مجنون در عشق ليلي مي رفت و عشق وعلاقه اي كه از تيشه فرهاد براي وصل به شيرين                مي درخشيد هستم .

مردم از زندگي بي تو از اين زندگي كردن در فراق در عين حال كه از رگ گردن به من نزديكتري در عذابم واين عشق و آشوب مرا به مردن مي اندازد . اين راز و دانشي كه تنها در نزد استاد عارف وراهنما مي توانم آن را باز گو نمايم و بايد پيش او كه پدر امت است بروم ودرد دل كنم .

سالها مي گذرد سالها مي گذرد وحوادث در صحنه روزگار تغيير مي كنند ولي من چشم انتظار گشايشي براي وصل در نيمه ماه خرداد هستم .

مي گويند عارفان مي ميرند قبل از اينكه بميرند  وزنده مي شوند قبل از اينكه زنده شوند . اين غزل حضرت امام كه سرشار از پر سوختگي جدايي از حضرت دوست است با اين بيت تمام مي شود كه :

سالها مي گذرد حادثه ها مي آيد            انتظار فرج از نيمه خرداد كشم .

نيمه خرداد 1368  روح پر فتوح حضرت امام خميني قدس سره الشريف به ملكوت اعلي پيوست . روح آن مرد بزرگ زمان و آن يگانه دوران  در سپيده دم چهاردهم خرداد ماه 1368 هجري شمسي به ديار معبود شتافت واز اين داغ وپريشاني وسوخته دلي در آمد و به وصال الهي رسيد . اين غزل نشان مي دهد كه  تا چه حدي عارفان سوخته دل به خداوندگار خود كه دوستان حقيقي اويند راضي اند كه خداوند كريم هم رضا به رضاي شان دارد . ودر همان روزي كه سالها پيش در غزلي ياد كرده بود . او را به سمت خود مي آورد . و اين نشان دهنده كمال معرفت انسان است . چنانكه قرآن كريم مي فرمايد :

رضي الله عنهم و رضوا عنه 22

 « خدا از آنها خوشنود است و آنها از خدا خوشنودند »

همچنانكه در حديث قدسي آمده است :

يا بن آدم انّي احبّك فأنت أيضا“ أحببني

 « اي  انسان  من تو را دوست دارم ، تو نيز مرا دوست بدار »

و آنها البته به اين مقام رسيده اند كه خود را فداي كسي كنند كه دوست شان دارد . درك اين نكته مهم است . همانگونه كه به شهادت قرآن اين گروه از عارفان بزرگ الهي كساني هستند كه خداوند كريم دوست شان دارد و آنها هم خداي شان را دوست  دارند .

يحبّكم ويحبّونه / سوره مائده / آيه 54

واينها كساني هستند كه از وادي  « بخوايند مرا تا اجابت كنم شما را » (سوره غافر /آيه 59 )  گذشته اند و به« ارجعي الي ربّك راضيه مرضيه » (سوره فجر / آيه 28) رسيده اند . و فقط منتظر رفتن هستند نه ماندن . به تعبير درست تر دلبستگي شان به آخرت بيشتر از دنياست .چنانكه پيامبر اكرم صلّي الله وعليه وآله اين خصلت را از آن بهترين هاي امّت اسلام مي شمارند :

خيركم أزهدكم في الدّنيا وأرغبكم في الاخره 24

« بهترين شما كسي است كه به دنيا بي رغبت تر و به آخرت راغب تر است »

ديگر چيزي براي خودشان نمي خواهند و هرچه كه مي كنند وهر چه كه مي خواهند جز براي رضاي خدا نيست . چنانكه وقتي حضرت امام خميني نامه قبول قطعنامه سازمان ملل را امضا مي فرمايند در آنجا قيد مي كنند كه به خاطر رضاي خدا ومردم دست به اين كار مي زنم . (هرچند از عمق فاجعه جنگ وخرابي ها ونابرابري ها وناعادلانه نگري جامعه بين الملل به ايران و وضعيت موجود همه وهمه موجب مي شود كه حضرت امام قدس سره الشريف از واژه جام زهر استفاده كنند )‌امّا استفاده از واژه رضاي خداوند كريم در اوّل وسپس رضايت مردم به خودي خود كافيست تا از عظمت وجودي آن عزيز سفر كرده با خبر شويم . و عارفان هميشه اينگونه بوده اند .و اين شرح حال را اعم از داغ دوري وفراق جانان  را در شعر ونثر خود بيان نموده اند . چنانكه مولانا جلال الدين محمد مولوي بلخي مي فرمايد :

مرا گويي كرايي من چه دانم ؟                  چنين مجنون چرايي من چه دانم ؟

مرا گويي بدين زاري كه هستي                به عشقم چون برايي من چه دانم ؟

منم در موج درياهاي عشقت                    مرا گويي كجايي من چه دانم ؟

مرا گويي به قربانگاه جانها                      نمي ترسي كه مي آيي  چه دانم ؟

مرا گويي اگر كشته خدايي                       چه داري از خدايي  من چه دانم ؟

مرا گويي چه مي خواهي دگر تو               وراي روشنايي  من چه دانم ؟

مرا گويي ترا با اين قفس چيست              اگر مرغ هوايي من چه دانم ؟ 25

 

يا در غزلي ديگري اين عشق و شوريده حالي را چنين معرفي مي نمايد :

من آن ماهم كه اندر لا مكانم                مجو بيرون مرا در عين جانم

ترا هركس بسوي خويش خواند         ترا من جز بسوي تو نخوانم

مرا هم تو بهر رنگي كه خواني            اگر رنگين اگر ننگين ندانم

گهي گويي خلاف وبي وفايي              بلي تا تو چنيني من چنانم 26

حقيقت هم جز اين نيست . انسان در وجودش گنجينه معرفت قرار دارد كه از نفس وسركشي هايش شروع مي شود و به كرامت نفس وكرامات الهي پيوند مي خورد . چون روح انسان است كه كمالات انساني از جمله نفس در آن نهفته هستند كه بايد با تلاش و كوشش مرد عارف به بلقوه تبديل شوند . واين همه عظمت انسان اعم از كرامت نفس و شوريدگي وشيدايي وعشق خدايي جز در مقام روح حاصل نمي شود . اين مقام را به زيبايي امير حسيني هروي در مثنوي كنز الرموز توصيف نموده است :

گر نبودي پرتو حق در وجود                    آب وگل را كي ملك كردي سجود ؟

آفرينش را حيات از جام او                        آدمي معني از آن شد  نام او

عارفان را حيرتست از وي بسي                زانكه نشناسند به تحقيقش بسي

علم وقدرت دارد وسمع وبصر                   جز به چشم دل نيايد در نظر

در شبستان محبّت بار او                           در هواي حق پريدن كار او

چشم او را سرمه « حق اليقين »                دست او نقد امانت را امين

رهروان را بهتر از وي راه نيست              زآنچه او داند كسي آگاه نيست 27

وچه زيبا حافظ عليه الرحمه در اين باب مي سرايد :

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست                       در حق ما هر چه گويد ، جاي هيچ اكراه نيست

درطريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست                در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست

تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند                      عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست

چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش                      زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمتست           كاين همه زخم نهان هست ومجال آه نيست    

صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب                        كاندراين طغرانشان حسبه لله نيست

هر كه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بگو                  كبر وناز وحاجب ودربان بدين درگاه نيست

بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود                           خود فروشان را به كوي مي فروشان راه نيست

هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست               ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است                       ورنه لطف شيخ وزاهد گاه هست وگاه نيست

حافظ ار بر صدر ننشيند زعالي مشربيست             عاشق دردي كش اندر بند مال وجاه نيست 28

 

حافظ عليه الرحمه بسيار زيبا بزرگي وعظمت انسان را بيان مي نمايند كه براي شناسايي آن هم نيازي به زاهد ظاهر پرست وسالك خرقه پوش ندارد . بلكه شناسايي خود ونفس انسان است كه هديه اي از جانب روح است .

قل الرّوح من امر ربّي وما اوتيتم من العلم الّا قليلا 29

« بگو روح از فرمان پروردگار من است وجز اندكي از دانش ، به شما داده نشده است »

يعني در مورد آن نادانيم و نمي دانيم . به قول حافظ كه : « وين چه قادر حكمت است ؟»

خوب براي رسيدن به آن هم بايد تزكيه نفس داشت تا به كرامت نفس رسيد ودر آن جايگاه هر كسي را راه نمي دهند . « بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود »

وبسوزد پدر عشق كه انسان را از همه چيز غافل مي كند . به خصوص اگر اين عشق جذبه وگرايش الهي باشد . چنانكه امام عليه الرحمه فرمود :

عاشقم عاشق روي تو نه چيز دگري ..

وحافظ مي فرمايد : .« عاشق دردي كش اندر بند مال وجاه نيست »

عشق وادي شوخي نيست وطبعا“ درك اين مقام براي همگان يكسان نيست . و اوّل قدمش از بين بردن نفس سركش است كه مولوي در دفتر دوم  مثنوي آن را به سگ تعبير مي كند :

هين سگ نفس تو را زنده مخواه                  كو عدوّ جان تست از دير گاه

خاك بر سر استخواني را كه آن                   مانع اين سگ بود از صيد جان

سگ نئي ، بر استخوان چون عاشقي؟           ديو چه وار از چه بر خون عاشقي؟ .30

واين دنيا با همه زرق وبرقش واين نفس خودكامه خود متشكر با همه خواهش هاي نفساني اش نمي ارزد كه انسان خود را وقف ان كند ويا به قول زيباتر عاشق آن شود در صورتي كه حقيقت آدمي چيز ديگري است واو بايد عاشق چيز ديگري باشد . همانگونه كه سجده وركوع جز بر او روانيست در وادي كرامت نفس و اوج كمال آدمي اين تعبير درست است كه « عشق هم جز براي او ديوانگي ست » چون اينها عشق رنگند . كه ننگ هم مي آورند . ودر واقع اميال جسمي وجنسي وشهواني اند كه به نام عشق خوانده مي شوند . وعشق حقيقي آن است كه بر تر از هر رنگ وبوست . او برهمه چيز مسلّط وداناست . وباز به قول مولوي كه :

عشق هايي كز پي رنگي بود                عشق نبود ، عاقبت ننگي بود

وبراي همين است كه براي عاشقان الهي مرگ عين درآوردن انگشتري از دست ويا پريدن مرغي از قفس است . چنانكه  در دفتر سوم مثنوي در ابيات 3951 تا 3959 آمده است :

مرگ شيرين گشت ونقلم زين سرا                     چون قفس هشتن ، پريدن مرغ را

آن قفس كه هست عين باغ در                           مرغ مي بيند گلستان وشجر

جوق مرغان از برون گرد قفس                         خوش همي خوانند زآزادي قصص

مرغ را اندر قفس زآن سبزه زار                       نه خورش مانده ست نه صبر وقرار

سر ز هر سوراخ بيرون مي كند                       تا بود كين بند از پا بر كند

چون دل و جانش چنين بيرون بود                 آن قفس را در گشايي ، چون بود ؟

نه چنان مرغ قفس در اندهان                           گرد بر گردش به حلقه گربگان

كي بود او را درين خوف وحزن                       آرزوي از قفس بيرون شدن ؟

او همي خواهد كزين ناخوش حصص              صد قفس باشد به گرد اين قفس

چنانكه پيامبر اكرم صلّي الله وعليه وآله مي فرمايد :

تحفه المؤمن الموت.. 31

« مرگ ارمغان مومن است »

إستعدّ‌للموت قبل نزول الموت .32

« پيش از آنكه مرگ در آيد بريا آن آماده باش »

يعني مومن بايد براي مردن آماده بادشد وكسي كه براي مردن آماده باشد ديگرگناه نمي كند . به تزكيه نفس مي پردازد و با بار سبكتري از گناه به سمت پروردگار بزرگ مي رود .وبريا تكميل كلام  چه زيبا سرود مرحومه پروين اعتصامي كه :

اي دل ، بقا دوام وبقايي چنان نداشت                       ايام عمر ، فرصت برق جهان نداشت

روشن ضمير آنكه از اين خوان گونه گون               قسمت هماي وار بجز استخوان نداشت

سرمست پر گشود وسبكبار بر پريد                      مرغي كه آشيانه در اين خاكدان نداشت

هشيار آنكه انده نيك وبدش نبود                          بيدار آنكه ديده به ملك جهان نداشت

كو عارفي كز آفت اين چار ديو رست                      كو سالكي كه زحمت اين هفتخوان نداشت

گشتيم بي شمار ونديديم عاقبت                            يك نيك روز كو گله از آسمان نداشت

آن كس كه بود كام طلب ، كام دل نيافت                وآن كس كه كام يافت ، دل كامران نداشت

كس در جهان مقيم بجز يك نفس نبود                  كس بهره از زمانه بجز يك زمان نداشت 33

 

مرغ روح را آشيانه در اين دنيا وخاكدان وانفسا نيست . ما از جهان ديگري بوديم در همجواري حضرت عشق . ما بر اساس خطاي پدرمان آدم روانه اين دير خراب آباد شديم كه اكنون بايد با تزكيه نفس و دارا بودن كرامت نفساني ، روح خود مان را چون مرغ آماده پرواز هميشه عاشق نگهداريم . آن وقت آن روح را ديگر نمي توان براي زيستن ودار ودنيا وزندگي مجاب كرد چنانكه آن نفس را نمي شود با زيبايي هاي دنيا خريد . آن نفس ديگر به سمت مطمئنّه مي رود تا هر آن كه صداي «  ارجعي » را شنيد . بگويد من ! من آماده ام ! آن آماده پرواز است .

ما زبالاييم وبالا مي رويم                             ما زدرياييم ودريا مي رويم

ما از آنجا و از اينجا نيستيم                         ما زبيجاييم وبيجا مي رويم

لا اله اندر پي الّا الله است                               همچو لا ما هم به الّا مي رويم

قل تعالو آيتيست از جذب حق                      ما به جذب حق تعالي مي رويم

كشتي نوحيم در طوفان روح                       باز هم در خود تماشا مي رويم

راه حق تنگ است چون رسم الخياط           ما مثال رشته يكتا مي رويم

هين زهمراهان ومنزل ياد كن                       پس بدانك هر دمي ما مي رويم

خوانده اي انّا اليه راجعون                          تا بداني كه كجاها مي رويم .34

 

 و حافظ عليه الرحمه هم مي فرمايد :

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم                           خوشا دمي كه از ان چهره پرده برفكنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست           روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم                               دريغ ودرد كه غافل زكار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس                       كه در سراچه تركيب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوي شوق مي آيد                               عجب مدار كه هم درد نافه ختنم

طراز زركش پيراهنم مبين چو شمع                          كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيا وهستي حافظ زپيش او بردار                              كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم .35

و عارفان را حالي ديگر براي رفتن از اين دنياي خاكي است و مرگ در نظر شان خلاصه يك آرزوي بلند مدت است كه با تزكيه نفس به آن مرتبه از كرامت رسيده اند كه جان را فداي حضرت دوست كنند وتنها منتظر اشاره از آن يار دلنوازند .

 

غزل 5

فرّخ آن روز كه از اين قفس آزاد شوم                  از غم دوري دلدار  رهم شاد شوم

سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق              لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم

طي كنم راه خرابات و به پيري برسم                 از دم پير خرابات ، دل آباد شوم

ياد روزي كه به خلوتگه عشاق روم                   طرب انگيز وطرب خيز وطرب زاد شوم

نه به ميخانه مرا راه ونه در مسجد جا               يار را گو ! سببي ساز كه ارشاد شوم

شرح : اين غزل هم در سبك عراقي ودر بحر رمل است .

فرخ آن روز . خوشا به روزي كه از اين قفس جسد وتن راحت شده وبه سمت معبود ومعشوق حقيقي خود پرواز نمايم. تا از اين غم دوري كه براي من سخت وجان كاه است نجات يابم وبه وصالش خوشحال شوم .

سر نهم بر قدم . آنگه سرم را براي سجده هميشگي تو بر زمين مي گذارم واز اين شيريني عبادت وعشق سرشار شوم . چونان فرهاد كه هرگز دست از كوه كندن نكشيد تا جانش برآمد .

طي كنم راه خرابات .. اين راه با سعادت وعزّت دوستي ووصال را يكي پس از ديگري طي كنم تا به وصال وعشق تو دست يابم و با نفس گرم آن پير ورهبر امّت واحده ، من از اين پريشاني درآيم ودل آباد شوم .(و در دل من ديگر جاي هيچ چيز جز دوستي تو نباشد )

ياد روزي كه به وبراي روزي كه به جمع شيفتگان عشق الهي در بهشت درآيم تا از ديدن زيبايي هاي آنجا از جسم وجان شاد وخوشحال شوم .

نه به ميخانه مرا راه .. ديگر نه ميل ودل به دنيا دارم  ونه حوصله وعظ خواندن در مسجد كه جايم بدهند يا ندهند . بلكه از خداوند كريم مي خواهم كه با راهنمايي  مرا به فيض خود برساند. .

حافظ عليه الرحمه در دو غزل زيبا (‌‎غزلهاي شماره 359  و360 ديوان )به ترتيب مي سرايد :

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم                     راحت جان طلبم وزپي جانان بروم

گرچه دانم كه به جايي نبرد راه غريب                    من ببوي سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت                        رخت بربندم  وتا ملك سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت                      به هوا داري آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت                     با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم  گر از اين غم به در آيم روزي                 تا در ميكده شادان وغزل خوان بروم

به هوا داري او ذرّه صفت رقص كنان                    تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

ودر غزلي ديگر حضرت حافظ مي فرمايد :

گر از اين منزل ويران بسوي خانه روم                     دگر آنجا كه روم عاقل وفرزانه روم

زين سفر گر بسلامت به وطن باز رسم                     نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم

تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير وسلوك           به در صومعه با بربط و پيمانه روم

آشنايان ره عشق گرم خون بخورند                          ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم

بعد از اين دست من وزلف چو زنجير نگار                 چند وچند از پي كام دل ديوانه روم

گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز                          سجده شكر كنم وز پي شكرانه روم

اين غزل امام عليه الرحمه  با نگرشي به اين دو غزل حافظ و نوع نگرش عارفانه حافظ عليه الرحمه به زندگي ومرگ وعشق حقيقي است . كه در آن همه چيز است . و مرگ در اين ديدگاه ترسي ندارد و رونده اين راه چه عارف باشد يا سالك مطمئن به فيض الهي است كه به او مي رسد . راهنماي اين راه همان كرامات نفساني اويند كه در  دنيا با تزكيه نفس تكامل يافته اند واو را به سمت كمال انساني وانسان كامل رهنمون شده اند . بنابراين اين شخص چه عارف نامي باشد چه آيت الله عاشق مي شود . عاشق آن عشق حقيقي كه همه چيز براي اوست :

دردم از يار است ودرمان نيز هم                       دل فداي او شد وجان نيز هم 

اين كه مي گويند آن خوشتر زحسن                  يار ما اين دارد و آن نيز هم 36

و در اين بين كساني كه عاشق مي شوند تنها از حضرت دوست طلب وصال مي كنند ودر واقع آنها تفسير وتأويل حقيقي « ايّاك نعبد وايّاك نستعين » هستند . تنها  او را عبادت مي كنند وتنها از او مي خواهند . به قول خواجوي كرماني كه :

تا برآيد نفس از عشق دمي بايد زد                         بر سر كوي محبّت قدمي بايد زد

چهره بر خاك در سيمبري بايد سود                      بوسه برصحن سراي صنمي بايد زد

هر دم از كعبه قربت خبري بايد جست                   خيمه بر طرف حريم حرمي بايد زد 37

ومرحومه پروين اعتصامي  هر چند عارفه مجتهده نبود ولي نفس وتزكيه نفس ووزشت خويي هايي اميال نفساني را به خوبي مي شناخت و به زيبايي مي سرايد كه :

جامه عقل زبس در گرو حرص بماند               پود پوسيد وبهم ريخته شد تاري چند

پايه بشكست وبديديم .نكرديم هراس                بام بنشست ونگفتيم به معماري چند

آز تن گر كه نمي بود ، بزندان هوا                     هر دم افزوده نمي گشت گرفتاري چند

حرص وخودبيني وغفلت زتو ناهارترند           چه روي از پي نان بر در ناهاري چند

ديد چون خامي ما  ، اهرمن خام فريب                ريخت در دامن ما درهم وديناري چند

چون ره مخفي ارشاد نمي دانستيم                    بنمودند به ما خانه خماري چند

ديو را گر نشناسيم زديدار نخست                    واي برما  زپس صحبت وديداري چند

دفع موشان كن از آن پيش كه آذوقه برند          نه در آن لحظه كه خالي شود انباري چند

تو گرانسنگي وپاكيزگي آموز ، چه باك             گر نپيوند به راه تو سبكساري چند

به كه بر خنده ابليس ترش داري روي              تا نخندند به كار تو نكوكاري چند

چو گشودند به روي تو در طاعت و علم             چه كمند افكني از جهل به ديواري چند

دل روشن زسيه كاري نفس ايمن كن                  تا نيفتاده بر اين آينه زنگاري چند

دفتر روح چه خوانند زبوني ونفاق                    كرم نخل چه دانند سپيداري چند .38

 

تو گرانسنگي اي انسان ، ! مگر نه اينكه خداوند كريم در قرآن مبين فرموده است « وكرّمنا بني آدم .اسراء /آيه 70» پس بهتر است كه خود را پاك نگهداري وتزكيه نفس نمايي. و ترش رويي تو براي شيطان بهتر از اين است كه نيكوكاران درگاه الهي به كار تو كه از روي جهل سر مي زند بخندند . مرحومه پروين اعتصامي به دليل اينكه معلّم بود ودر دوران خفقان رضاخاني مي زيست وجه اشتراك با حضرت امام خميني (ره) دارد . چنانكه اكثر شعراي اين دوره به دليل آفات اجتماعي وسيل شبيخون فرهنگي ، دوباره به سبك عراقي وعرفاني غزل مي سرايند و رگه هاي تهذيب وتزكيه نفس را در اشعار همه اين انسانهاي فاخر كه در زمان جور رضاخاني مي زيسته اند معلوم ومشهود است . هم ايشان رحمه الله عليه در قصيده اي ديگر مي سرايند :

گويند عارفان هنر وعلم كيمياست                              وآن مس كه گشت همسر اين كيميا طلاست

فرخنده طائري كه بدين بال وپرپرد                            همدوش مرغ دولت وهم عرصه هماست

وقت گذشته را نتواني خريد باز                                  مفروش خيره ، كاين گهر پاك بي بهاست

گر زنده اي ومرده نه اي ، كار جان گزين                     تن پروري چه سود ، چو جان تو ناشتاست

تو مردمي ودولت مردم فضيلت است                          تنها وظيفه تو همي نيست خواب وخاست

زان راه بازگرد كه از رهروان تهي است                       زآن آدمي بترس كه با ديو آشناست

سالك نخواسته است زگمگشته رهبري                        پيوند علم وجان سخن كاه وكهرباست

خوشتر شوي به فضل زلعلي كه در زمي است             برتر پري به علم زمرغي كه در هواست ..

جان را بلند دار كه اين است برتري                           پستي نه از زمين وبلندي نه از سماست

اندر سموم طيبت باد بهار نيست                                  آن نكهت خوش از نفس خرّم صباست

آن را كه ديبه هنر وعلم در بر است                               فرش سراي او چه غم ار آنكه بورياست

آزاده كس نگفت ترا ، تا كه خاطرت                                گاهي اسير آز و گهي بسته هواست .. 39

 

قرآن كريم يم فرمايد :

مآ اصابك من حسنهِ فمن الله وما اصابك من سيئه فمن نفسك .40

« آنچه از نيكيها به تومي رسد از طرف خداست ، وآنچه از بدي به تو مي رسد ازسوي خود توست»                                   

يعني اين نفس تو است كه سبب گناه مي شود وگرنه خداوند جز خير تو را نمي خواهد . او دوستت دارد وتنها كسي است كه در همه حال دوستت دارد واز عهد وپيمان خود بر نمي گردد. تو چه مي كني اي انسان ؟ فرعون را تا زماني كه نگفته بود من خداي بزرگ هستم دوست داشت واميد به اينكه برگردد. هرچند مي دانست نفس او بر ابليس هم پيشي گرفته است . ولي او گفت :

فقال انا ربّكم الاعلي * فأخذه الله نكال الاخره والاولي ..41

« و فرعون گفت : من پروردگار برتر شما هستم » * از اين رو خداوند او را به عذاب آخرت ودنيا گرفتار ساخت »

آنچه كه ما مي كنيم به ما بر مي گردد و اعمال ما هستند كه روح ما را روحاني والهي ويا تيره وكدر وترسناك مي سازند . در واقع از ماست كه بر ماست .

 

پايان سخن :

انسانها همانگونه كه داراي خلق وخوي پسنديده وناپسند هستند داراي نفوس بد وخوبند . نفس انسان جدا از تن او وآميخته با روحش است . كه به صورت بلقوه پاك ولايق در بطن آدمي قرار گرفته است . اين انسان است كه بايد با تلاش و كوشش وتهذيب نفس ، نفس اماره را از بين ببرد وخواهش هاي نفساني زشت را سركوب نمايد تا به نفس لوامه برسد وآن وقت با مراقبه وتلاش بيش از حد به درجه اي از كرامت برسد كه هر آن آرزوي وصال يار را داشته باشد . آن چه كه در  شرح اين پنج غزل حضرت امام قدّس السّره الشريف ديديم اين گزينه آخرين است . كه مي سرايد من عاشقم :

لذّت عشق تو را جز عاشق محزون نداند          رنج لذّت بخش هجران را بجز مجنون نداند

يا در جاي ديگر آن يار سفر كرده ومهربان وآن رهبر فرزانه انقلاب مي سرايد :

بي هواي دوست اي جان ودلم ، جائي ندارم                 دردمندم ، عاشقم ، بي دوست درماني ندارم

آتشي از عشق در جانم فكندي ، خوش فكندي               من كه جز عشق تو آغازي وپاياني ندارم

عشق آوردم در اين ميخانه با مشتي قلندر                    پرگشايم سوي ساماني كه ساماني ندارم

عالم عشق است هر جا بنگري از پست وبالا                  سايه عشقم كه خود پيدا وپنهاني ندارم

هرچه گويد عشق گويد ، هر چه سازد عشق سازد    من چه گويم ،من چه سازم، من كه فرماني ندارم..

و وقتي كسي در اين حالت از جذبه عشق الهي غرق است كه از خود بي خبر است در عين حال كه داناي بر همه چيز هم هست و براي او جان دادن و مردن يعني وصال . و ديگر در نظر آنان مثل ساير مردم مرگ هيولاي وحشتناك وزشتي نيست كه انسان از يادش هم لرزه به اندامش بيفتد چنانكه مرحوم شيخ بهايي سروده است :

ساقيا بده جامي ، زين شراب روحاني                         تا دمي بيآسايم زين حجاب جسماني

بهر امتحان اي دوست . گر طلب كني جان را                آنچنان برافشانم ، كز طلب خجل ماني

بي وفا نگار من ، مي كند به كار من                             خنده هاي زير لب ، عشوه هاي پنهاني

دين ودل به يك ديدن باختيم وخرسنديم                    در قمار عشق اي دل كي بود پشيماني ؟

ما زدوست غير دوست مقصدي نمي خواهيم              حور وجنّت اي زاهد ! برتوباد ارزاني

رسم وعادت رنديست ، از رسوم بگذشتن                    آستين اين ژنده مي كند گريباني

زاهدي به ميخانه ، سرخ رو ز مي ديدم                      گفتمش : مبارك باد بر تو اين مسلماني 42

 

اين كرامت نفس است كه در دل مردان خدا روح الهي را شفاف مي سازد و حتي مي توان از آنها كرامات الهي ديد . چنانچه شمس تبريزي در مقالات خود در شرح حال مولوي مي نويسد : «من چيزي جز جلوه الهي نديدم» . يعني صورت او برابر با جلّ جلاله ربي ! چرا كه با ديدن او وانوار الهي حاصل كرامات نفساني اش به ياد خدا مي افتم . مگر نه اينكه روح خدايي در بطن انسان قرار دارد . اين روح است كه انسان را شيفته وشيدا مي كند . چنانكه امير حسيني هروي در مثنوي سي نامه كه نامه هايي عاشقانه به معبود حقيقي است مي سرايد :

الا اي راحت جان ودل من                           چو جان ودل تويي خود حاصل من

الا اي آنكه بردي عقل و هوشم                 زجانت بنده حلقه بگوشم

الا اي روي خوبت سجده گاهم                  به وصل خود دمي بنماي راهم

تويي مقصود من بي گفت و گويي            ندارم جز وصالت  آرزويي

زمين بوس توام اي عالم افروز                 هزاران سجده پيش آرم شب وروز

دلم خون شد زغم جان وسر تو                 گرفتم باز آخر هم در تو

رسيدم بر درت ديدار جويان                     به رسم حاجيان لبيك گويان

رسيدم با دلي بس آرزومند                      چو مرغي كه خلاصي يابد از بند

رسيدم دادخواهان از فراقت                      دلي پر خون زدرد اشتياقت

رسيدم محنت هجران كشيده                    چو وحشي از همه عالم بريده

رسيدم در سر اميد وصالت                       غزل گويان بياد زلف وخالت

نگارا ! بي تو عيش خوش نديدم              بيا رفتم بديده وا رسيدم ..43

 

واز اين دست شرح حال وفراق بسيار است كه عارفان بسيار از اين درد ناليده اند و روز فراقت از اين دنيا را روز وصل وشادابي خود مي نامند . روزي كه تازه براي حور وپري و ملائكه اشتياق ندارند بلكه براي وصل ولقا وقرب او سرازپا نمي شناسند و تنها براي اين عشق است كه صبر مي كنند وبر سختي هاي روزگار مقاوم هستند واز هيچ چيز جز خداي احد و واحد نمي ترسند  واين ترس نه از روي ترس وحشتناكي است بلكه براي اين است لقاء وقرب او را از دست بدهند . هرچند جاه وجبروت وجلال وهيبت آفريده هايش ترس هم دارد . امّا اين ترس كه در نمازشان هم مشهود است . ادامه عشق و پرسوختگي مرغان آسماني درون سينه هاي شان است .

 

پي نوشتها :

1-  امير حسيني هروي

2-  فرهنگ عميد

3-  غزليات شمس غزل شماره 233

4-  سوره احزاب آيه 72  (‌انّا اعرضنا الامانه علي السّموات والارض والجبال فابين ان يحملنها)

5-  نهج الفصاحه . حديث شماره 335

6-  همان . ح.ش 340

7-  همان .ح.ش.1373

8-  ديوان حافظ

9-  در مورد تخلّص هندي كه در برخي از غزليات دوران جواني امام عليه الرحمه وجود دارد ، شايد ايشان نام مبارك اجداد خود را كه از هندوستان به خمين مهاجرت كرده اند را به عنوان تخلّص برگزيده باشند ، چنانكه پدر شهيد امام خميني (ره) سيّد مصطفي را نيز مردم به نام سيّد هندي مي شناختند .و اين غزليات نشان مي دهند كه ايشان طبع رواني داشته اند واز جواني شعر مي سروده اند . ولي در طوفان مبارزات سياسي امام (ره) بسياري از اين دفاتر مفقود ويا توسّط ساواك معدوم شد .

10-       نهج الفصاحه ح.ش.1517

11-       غزليات شمس غزل شماره 213

12-       كليات وحشي بافقي غزل ص 11

13-       ديوان خواجوي كرماني . غزل 373

14-       مثنوي كنز الرموز     امير حسيني هروي     ابيات 784 787

15-       غزليات شمس . غزل شماره 2593

16-       مثنوي كنز الرموز  - ابيات 773-780

17-       ديوان حافظ

18-       غزليات شمس مولوي غزل 1152

19-       مثنوي كنز الرموز  ابيات 790-799

20-       ديباچه گلستان سعدي

21-       دوبيتي باباطاهر عريان

22-       سوره بيّنه آيه 8

23-       مواعظ العدديه ص 419

24-       نهج الفصاحه .ح.ش.1517

25-       غزليات شمس . عزل 1517

26-       همان . غزل 1518

27-       مثنوي كنزالرموز ابيات 358-364

28-       ديوان حافظ غزل 72

29-       سوره اسراء آيه 85

30-       دفتر دوم مثنوي معنوي ابيات 473 477

31-       نهج الفصاحه .ح.ش.1128

32-       همان .ح.ش.276

33-       ديوان پروين اعتصامي قصايد .ص23

34-       غزليات شمس . غزل 1673

35-       ديوان حافظ .غزل 342

36-       همان . غزل 363

37-       ديوان خواجوي كرماني .غزل 300

38-       ديوان پروين اعتصامي .قصايد .ص 27

39-       همان .ص 17

40-       سوره نساء آيه 79

41-       سوره نازعات آيات 24و25

42-       ديوان كامل شيخ بهايي ص 114 (تصحيح سعيد نفيسي )

43-       مثنوي سي نامه امير حسيني هروي ابيات 979-990

منابع ومآخذ :

1-  قرآن كريم

2-  نهج الفصاحه                                      گردآوري وترجمه : ابوالقاسم پاينده

3-  نهج البلاغه                                         شريف رضي به كوشش محمد دشتي

4-  ديوان حضرت امام خميني (ره)

5-  ديوان حافظ شيرازي                           با تصحيح علامه قزويني

6-  غزليات شمس                                       تصحيح استاد مرحوم  فروزانفر

7-  كليات نظامي گنجوي                           انتشارات امير كبير

8-  ديوان پروين اعتصامي

9-  ديوان وحشي بافقي                             به كوشش پرويز بابايي

10-       ديوان غزليات خواجوي كرماني          به كوشش حميد مظهري

11-       ديوان شيخ بهايي                               سعيد نفيسي

12-       ديوان بابا طاهر عريان

13-       مثنوي معنوي                                                                   تصحيح قوام الدين خرمشاهي

14-       مثنويهاي عرفاني امير حسيني هروي                               تصحيح دكتر سيد محمد ترابي

15-       كليات سعدي                                                                     محمد علي فروغي

16-       تربيت اسلامي با تأكيد برديدگاههاي امام خميني             دكتر محمد رضا شرفي  

17-       احاديث مثنوي                                                                 بديع الزمان فروزانفر

18-       آيات مثنوي                                                                     محمود درگاهي

19-        سفر نفس                                                                       دكتر حائري يزدي

20-       فرهنگ علوم عقلي                                                           سيد جعفر سجادي

21-       فرهنگ لغات واصطلاحات وتعبيرات عرفاني                 سيد جعفر سجادي

22-       برهان قاطع         محمد حسين بن خلف  تبريزي           تصحيح دكتر محمد معين

23-       مصباح الهدايه ومفتاح الكفايه  ـ‌‌‌‌ عز الدين محمود كاشاني   تصحيح استاد جلال الدين همايي

24-       مولوي نامه (مولوي چه مي گويد )                               جلال الدين همايي

25-       كشف المحجوب   علي بن عثماني جلابي هجويري غزنوي     تصحيح ژوكوفسكي

26-       المفردات في غريب قرآن                                             راغب اصفهاني          

27-       كليات حديث قدسي                                                     محمد حسين حر عاملي

28-       آداب تعليم وتربيت در اسلام                                     سيد محمد باقر حجتي

29-       مجموعه آثار يادگار امام      سخنان ودست نوشته هاي مرحوم  سيد احمد خميني (ره)

30-       تفسير الميزان         جلد 20 ذيل تفسير سوره فجر   علامه طباطبايي

31-       تفسير نمونه          جلد 26و27                                آيت الله مكارم شيرازي

32-       علم اليقين                                                               ملا محسن فيض كاشاني

33-       تفسير سوره حمد                                                    حضرت امام خميني (ره)

34-       صحيفه نور                                                              امام خميني (ره)

35-       شرح مثنوي                                                             علامه جعفري

                       

                                                           پايان

 

 

 

 

 

 

 

 

استفاده از مطالب آزاد است ولی بالاغیرتن یادی

 

 از ما بکنید بد نیست . چون به وجدان خود

 

 احترام می گذارید .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:41 توسط حسین قاسم نژاد |

 

 

 

 

باسمه تعالي

 

 

 

 

بررسي عرفان در غزليات

امام خميني (ره) و حافظ

 

 

 

حسين قاسم نژاد

 

 

چكيده :

عارفان وفقيهان شاعر ويا شاعران عارف وفقيه  همگي از آبشخور عرفان نظري آب نوشين وصل دلدار را مي نوشند . به همين دليل نزديكي زيادي  در تعاريف عشق ، سوز وگداز ورمز وراز سمبوليك عارفانه شان ديده مي شود . براي آنها تعاريف ديكته شده بشري در حوزه انسان شناسي ، مثل مرگ وزندگي وعشق وايثار وگذشت متفاوت است . آنها در حوزه كوچك مكاتب وبسته بندي هاي فرهنگي وادبي بشري جا نمي گيرند ودر اصل فراتر از آن هستند كه بتوان شخصيّت حقيقي وحقوقي شان را با حزب وگروه ودسته حتي درويش وصوفي وعارف پيوند زد .

شناخت شباهت هاي بياني وساختار متّحد هنري وادبي وعرفاني ميان دو شاعر ، آميختگي هاي حسّي وروحي شان را با هم پيوند مي زند و براي شناخت هر يك از آنان بايد ديد كه چگونه زيسته اند . و عشق وسوز وگداز الهي در نظر شان چگونه بوده است .

حافظ شيرازي عليه الرحمه همچون امام خميني (ره) در دوران خفقان دربار پادشاهان مختلف مي زيسته است . اينكه حافظ از دولت مستعجل بو اسحاقي نگران است ، به دليل وابستگي روحي ويا دوست داري او نيست . بلكه به دليل درك والاي حافظ از شرايط زمان ومكان است . چون حافظ        مي دانست كه وجود اين پادشاهان گستاخ ولي خوشگزران كه كمتر بلاي جان مردمند ، بهتر از يورش وتهاجم  امير تيمور لنگ است كه با چشم ها وسرها مناره ها درست مي كند . همچنان كه امام عليه الرحمه  دولت بني صدر را تحمّل نمود . چون مي دانست كه از آراي مردم استفاده نموده است و رأي مردم عزيز است وميزان تشخيص رأي مردم است . امام (ره) مي توانست  از همان ابتدا با استفاده از قدرت ومحبوبيّت خود ، بني صدر را خلع نمايد . ولي اين كار را باز بر عهده خود نمايندگان مردم در مجلس گذاشت وپس از صدور رأي نهايي مجلس نسبت به بي كفايتي بني صدر امام عليه الرحمه نيز فرمان عزل او را صادر نمود .

مردمي بودن ، در ميان مردم بودن ، فقيه وعارف بودن ، ومحبوب بودن در ميان خلايق و با قرآن عجين بودن از شباهت هاي اخلاقي ورفتاري حافظ شيرازي عليه الرحمه وامام خميني قدس السرّه شريف است كه  ما را براي شناخت بيشتر عظمت روحي آن دو روح قدسي بزرگ رهنمون مي كند .

حافظ به عنوان بزرگترين شاعر فقيه وعارف كه در فقاهت واجتهاد علمي او شكّي نيست وحتّي در تاريخ وشرح احوالات او بيشتر مبحث فقاهت واجتهاد وعظمت روحي حافظ مطرح است تا شاعريّت حافظ عليه الرحمه كه با غزلهايش مسيحاي آسمان را هم به رقص آورده است . و امام عليه الرحمه هم به عنوان فقيه ومجتهد واستاد فلسفه  حتي پيش از انقلاب اسلامي ايران شهرت عام وخاص داشت وبه عنوان شاعر در ميان عام وخاص معروفيتي نداشت . بنابراين هردو روح پرفتوح وآسماني فقه واجتهاد وشعر فارسي ، وجه شاعريّت شان در زاويه پنهان زندگي شان جاي داشت . ويا عظمت وجه فقاهت واجتهاد ودرايت شان برقرآن وحكمت به خودي خود سبب مي شد، تا كسي در فكر وجه شاعري آن حضرات نباشد . وعرفان وذوب شدن در درگاه عظمت الهي وجه سوم اشتراك اين دو شخصيت بي نظير تاريخي است . واز اين دست شباهتها را مي توان بسيار يافت وكاوش نمود ولي نزديكي معاني وبيان اشعار حضرت امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه ، علاوه بر پرسوختگي عرفاني شان ، مبحث اين مقاله است كه نويسنده تلاش مي كند تا بتواند گزيده ولي مفيد اين مقايسه را انجام دهد وگامي هرچند مختصر در اين حوزه از معرفت دو شخصيت بزرگ فقهي وعرفاني دنياي اسلام بزند.

 

كليد واژه : امام خميني (ره) ، حافظ ، غزل، اشعار ، عرفان ، فقه ، اصطلاحات عرفاني ، سمبوليك ،

 

مقدمه اي بر شناخت :

حافظ عليه الرحمه  در اوايل قرن هشتم هجري  در شهر گل وبلبل ، شيراز به دنيا آمد وپس از مدت كوتاهي سرآمد فقيهان وحافظان ومفسّران قرآن در عصر خود شد وآوازه نامش از مرزهاي ايران هم گذشت .  با توجّه به اينكه آوازه غزليات حافظ هم از دروازه هاي شيراز تا سمرقند وبلاد ديگر اسلامي بيرون رفته بود ولي وجه شناخت حافظ در ميان مردم زمان خود ، حفظ وتفسير وفقه واجتهاد علمي ايشان بود  ، به همين دليل بسياري از وصله هايي كه برخي از حافظ ناشناسان به نام حافظ شناس بر ايشان مي چسپاندند  با حقيقت جفت وجور نمي شد ، او زندگي سراسر از رمز ورازي داشت واز زندگي اجتماعي او هم م جز در مواردي كه تاريخ نگاران نامي از او كرده اند ، ذكري نشده است . آن روان جاويد در سال 792 هجري قمري از دنيا رفت وبه شراب طهوراي الهي ، همان سوز وگدازي كه عمري را به وصال حضرتش تشنه كام بود رسيد ودر كنار چشمه معرفت عشق ، جاودانه ساقي مي خوران آفاق عرفان وادب فارسي شد .

امام خميني (ره) روز بيستم جمادي الثاني سال 1320 هجري قمري برابر با روز بيستم شهريور 1281 هجري شمسي ( 24 سپتامبر 1902 ميلادي) در روز تولّد حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها  در شهر خمين  ازتوابع استان مركزي در خانواده اي فهيم وفرهيخته وشهادت طلب به دنيا آمد ، وسپس به همراه برادر به قم ونجف اشرف براي تكميل دروس ديني خود مهاجرت نمود . ايشان تا زماني كه حضرت آيت الله بروجردي (ره) زنده بود ، تنها به تدريس فلسفه وفقه و اشتغال داشت. ولي پس از وفات آيت الله بروجردي ، امام عليه الرحمه در سن 63 سالگي به خاطر اعتراض به احياي كاپيتالاسيون در مجلسين ايران در سال 1342 بصورت علني مبارزه سياسي خود را همراه با مردم براي از بين بردن رژيم سفاك پهلوي آغاز نمود واين شجره طيّبه را با انقلاب اسلامي ايران به بار نشاند . حجم تلاش هاي پژوهشي وگستردگي آثار حضرت در حوزه فقه وفلسفه وعرفان وكلام و سبب شد تا مردم وجه فلسفي واجتهادي امام را بيشتر از وجه شاعري ايشان بشناسند. البته ايشان خود هم اعتراف به اين مضمون داشتند كه :

شاعر اگر سعدي شيرازي است              بافته هاي من وتو بازي است

امام عليه الرحمه كه عمري را براي مبارزه وجهاد وعلم وايمان سپري كرده بودند سرانجام در روز 14 خرداد 1368 به لقاء الله مي پيوندند . همان لقايي كه ساليان درازي را در آرزويش بودند :

سالها مي گذرد حادثه ها مي آيد            انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

براي ورود به مبحث مقايسه اشعار امام خميني (ره) و حافظ شيرازي بايد ابتدا به چند وجه اصلي توجّه نماييم ، كه بيشترين تأثير را در غزليات امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه داشته است و آن در كل چيزي جز مباني عرفان نظري وتشريح آن نيست . در واقع همه اين اصطلاحات و رويدادها براي يك مركز واحد بيش نيست كه او خداوند كريم ومتعال است وشناخت آن به تنهايي بزرگترين ياريگر براي  درك مفاهيم و سوز ودلهاي مشترك يك خط سير تاريخي به فاصله چند صد سال است كه عارفان را به يك نغمه مي طلبد وعاشقان را با سرود داود پيوند مي دهد . اين چند وجه اصلي مشترك در اشعار امام خميني (ره) و حافظ عليه الرحمه كه در واقع همان خط سير اصلي تاريخ عرفان است ، عبارتند از :

1-  اصطلاحات عرفاني 

2-  اشارات قرآني

3-  هويّت وبزرگي وكرامت انسان

4-   استفاده از مباني وفنون زيبايي شناسي

5-  توجّه به عشق الهي وجذبه عرفان حقيقي

 

اصطلاحات عرفاني :

چرا عارفان به زبان مي وميخانه وبتخانه وبت ومغ ومغان شعر مي سرايند ؟ چرا با بياني سمبليك وسراسر راز ورمز اشعار خود را مي سرايند ويا معلومات شان را مكتوب مي كنند . يكي از مسايل مهمي كه تا ساليان نه چندان دور به عارفان بزرگي چون حافظ شيرازي و نسبت هاي ناروا داده مي شد ، مي وميخواري وخوشگذراني در دوران جواني ويا در زندگي روزمره شان بود . در صورتي كه از فقيه عاليقدري كه تاريخ او را به نام مفسّر وحكيم و مجتهد بيان مي شناسد ، بعيد است كه خود مصداق شعر خود باشد كه سروده:

واعظان كاين جلوه برمحراب ومنبر مي كنند           چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند

و حكايتي بر تفسير آيه 44 سوره بقره باشد كه :

أتامرون النّاس بالبرّ وتنسون أنفسكم وأنتم تتلون الكتاب أفلا تعقلون

يعني : « آيا مردم را به نيكي دعوت مي كنيد ، امّا خودتان را فراموش مي نماييد ؛ با اينكه شما كتاب را مي خوانيد ؟ ايا نمي انديشيد ؟ »

يعني به مردم بگويد آقا مشروب در شرع حرام است ولي خود در خفا از آن بنوشد ! چنانكه امام عليه الرحمه هم در مورد شراب ومي وميخانه وبتخانه سروده وديوانش سرشار از اين اصطلاحات عرفاني است . آيا در اجتهاد وفقه وحكمت وعظمت روحي ايشان شكّي است ؟ امام (ره)‌‌ كه در زمان معاصر مي زيسته و تمام جهات زندگاني روحاني ونورانيش مشخص ومعلوم است . پس چرا از اين اصطلاحات استفاده كردند ؟

در پاسخ مي توان گفت:

1-  حدود هزار سال است ، كه عارفان سبك خراساني وعراقي واصفهاني در ادبيات ايران با اين رمز ورازها اسرار حكمت ومعرفت الهي را به هم آميخته اند، وحتي بسياري از شاعراني كه عارف نيستند هم در ديوان شان اشعاري از اين دست مي بينيم . يعني مي توان گفت ، اين روش مورد پسند علما وحكما قرار گرفته وبه صورت يك عادت شاعرانه است كه هنوز هم ادامه دارد .

2-  بسياري از علما وعارفان بزرگ با استفاده كليدي از اصطلاحات عرفاني ، تلاش شان بر حفظ اين علم وحكمت وجلوگيري از نقل مكان شدن توسّط دراويش سطحي نگر كه هميشه داعيه عرفان حقيقي را داشته اند بود . و با اين كارشان توانستند دست دروغگويان ودراويش وصوفيان مبتدي وسطحي نگر را از اصول عرفان دورنگهدارند . چون براي درك اين اشعار بايد در يك حد معيني بينش علمي داشت . تا از عهده تفسير اين اشعار برآمد.وهركسي نمي توانست واكنون هم نمي تواند بدون شناخت كاملي از قرآن وحديث و فلسفه وكلام وحكمت الهي اين اشعار را به بيان روزمره برگرداند به صورتي كه مفاهيم مورد نظر شاعر را به خواننده القاء كند .  بنابراين مي توان احساس مسئوليّت عارفان وحكيمان بزرگ الهي را درك كرد و از آنها به خاطر حفظ ميراث الهي وعرفاني شان براي آيندگان تشكّر نمود .

3-  از طرفي خود اصطلاحات ، اصطلاحات را مي طلبيدند . يعني شاعر عارف ويا عارف شاعر ناچار بود براي بيان انديشه هاي عرفاني خود از اين بيان سمبليك استفاده كند . چون بهترين نوع بيان ، خارج از سطح فهم ودانش عوام بود .

4-  قرآن به عنوان مبنا ومرجع اصطلاحات عرفاني بوده وهست . يعني شما اصطلاحي را پيدا نمي كنيد كه در قرآن نباشد . از طرفي ديگر قرآن هم ظاهر وباطني دارد . ظاهر آن همين كلمات سرشار از اعجازند كه عجز بشر را براي هميشه به رخ مي كشند . امّا باطن قرآن كه در دل ظاهر آن پنهان است توسّط مفسّرين شناخته مي شود . و طبيعي است كه هر مفسّري با توجّه به بينش ودرك خود تفسير جداگانه اي نسبت به قرآن داشته باشد . واين روش زيباترين روشي بود كه عرفا وحكماي بزرگ الهي براي اشعار خود از قرآن آموخته اند وبه كار برده ومي برند . چنانچه اشعار شاعران عارف وحكيمي مثل حافظ ومولانا داراي جنبه ظاهري وباطني دارد . يعني اين اشعار براي فهميده شدن نيازمند شرح وتفسير هستند ، از اينجا مي توان اوج نزديكي عرفا را با قرآن ديد . به گونه اي كه عدّه اي در برهه اي از زمان سراسر خود قرآني ناطق مي شوند . و اينگونه است كه مرحوم امام عليه الرحمه در ابتداي وصيت نامه سياسي الهي خود مختصري در شرح حديث سقلين مطالبي را مي نويسند . چون در اين حديث آمده است كه پيامبر صلّي الله عليه وآله فرمود : « من دوچيز گرانبها در ميان شما مي گذارم ،كتاب خدا واهل بيتم ، اين دو از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند » يعني دو عامل اصلي صعود عرفاني عارف الي الله را بيان فرموده است . كتاب خدا كه شرح آن اشاره شده كه چگونه انسان را به قرآني ناطق در مي آورد . ديگري هم اهل بيت پيامبر ومسأله ولايت است كه كليد تمام پله هاي عرفان است . بدون ولايت نمي توان به مراحل پيشرفته وبالاي عرفان رسيد .

جدا از اين طبقه بندي مي توان مراحل ومراتب ديگري را در مورد علل ودلايل عارفان از سمبليك سرايي رانام برد كه در اين مقال نمي گنجد وزياده گويي وخارج شدن از اصل كلام را پيش مي آورد.

تا اينجا بيان شد كه علل ودلايل استفاده عارفان وفقيهان شاعر از اصطلاحات عرفاني چه بوده وچه هست ؟ اكنون نوبت مقايسه استفاده ابزاري اين اصطلاحات ميان اشعار امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه است . چگونه به طور مثال واژه رند در شعر حافظ يعني سوخته دل عارف ودر شعر سعدي يعني شخصي عاقل وزيرك ، و البته خود سعدي هم در غزليات عرفاني خود از همان مفهوم حافظانه رندي استفاده مي كند . مقايسه بين اينكه شاعر در اين غزل چه مفهومي از رندي ويا شيخ و دارد ، كار زياد سختي نيست ، چون به ماهيّت كلّي شعر بر مي گردد كه آن شعر مثلا“ آن غزل عارفانه است يا اجتماعي ويا عاشقانه با استعاره ها وايهام هاي عاشقانه ، به صورتي كه خواننده با خواندن آن ابتدا غزلي زيبا وعاشقانه مي بيند كه تمامش سوزوگداز هوي وهوس است . ولي وقتي در ميان واژه هاي شاعر مي گردد وتحقيق مي كند ، در مي يابد كه تمام واژه ها از سوز جدايي از عشق الهي مي گريند ، وهمنوا با مولانا مي سرايند :

بشنو از ني چون حكايت مي كند                   از جدايي ها شكايت مي كند 1

امّا ميان حافظ وامام (ره) شباهت بسيار زيادي در مسأله شناخت  واستفاده از اصطلاحات عرفاني است كه  به دليل فقيه ومجتهد بودن هردو بزرگوار است . چون در بينش عارفانه خود بسيار نزديكند . وديدگاه عرفاني شان از يك مشرب الهي وعرفاني است كه در بعد عرفان نظري آن ، مي توان آنها را ادامه دهنده راه عرفان نظري شيخ اكبر محي الدين ابن عربي دانست . كه نمونه هايي از كاربرد مشترك اين  اصطلاحات در اشعار امام (ره) وحافظ  عليه الرحمه را مطالعه مي كنيم  :

- ساقي

يعني آب دهنده ، كسي كه سقّاي مي كند ، يا شراب را در داخل جام مي ريزد ، در اصطلاح وتعابير عرفاني كنايه ازفيّاض مطلق است ، آن نورمطلقي كه شراب طهورا را در جام انسان مي ريزد .وگاهي هم به امام علي عليه السّلام كه سقّاي حوض كوثر است اشاره مي شود . چون بي ولايت كه نمي توان به مراحل بالاي عرفاني دست يافت .2

بنابراين ساقي در اصطلاحات عرفاني تعريف لطيف وزيبايي دارد كه در اصل نام لطيفانه اي براي خداوند كريم به زبان سمبليك است .  كه با آن ساقي كه عوام درپي آنند واو راشراب ريزاننده در جام هاي بلورين مي دانند ، نيست . چنانكه امام عليه الرحمه سروده است :

الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را                 كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را

از آن مي ريز در جامم كه جانم را فنا سازد           برون سازد زهستي هسته نيرنگ ودامم را

يا در غزلي ديگر سروده اند :

الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها                كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها

يا در جايي ديگر :

ساقي ! بريز بادهي گلگون به جام من                    اين خمّ پر ز مي سبب ّبروي ما ست  

همچنين :

در پيچ گيسوي ساقي ، ترانه ساز                        با جان ودل ،  لواي كش اين نهاد باش

همچنين :

ساقي بريز باده به جامم كه هجر يار                   باري است بس گران به سربار مي كشم

يا :

ساقي ! از آن خم پنهان ، كه زبيگانه نهان است            باده در ساغر ما ريز ! كه ما محرم رازيم

و..

ساقي همان فيّاض كريمي است كه بي حساب مي بخشد و روزي مي دهد بدون اينكه بپرسد و بازخواست كند ، حتي اگر بسياري از بندگانش در گمراهي باشند . چون ماهيّت شناخت او رزاقي و فيّاضي است . او مي بخشد وبراي بخشيدنش هم دليل نمي پرسد . ومنظور شاعر هم در اين ابيات كه ادامه دهنده نگرش عرفاني امام عليه الرحمه است ، همين است . در سوره مريم ، در قرآن مبين آمده است كه زكريا  هر نوبت كه پيش مريم مي رفت ، مي ديد كه او از ميوه هايي تناول مي كند كه ميوه هاي آن فصل نيستند . و چگونه ممكن است ميوه اي كه چند ماه پيش به كل از بين رفته وتا سال ديگر دوباره ميوه جديد خواهد آمد ، پس اين ميوه ها از كجا آمده اند ، ودر نزد مريم چه مي كنند ؟ از مريم پرسيد : اين ميوه ها از كجا مي آيند ؟

مريم گفت : از لطف خداوند است . چون او بي حساب مي بخشد .

وزكريا تازه از مريم آموخت كه براي خود وزن پيرش بايد از خدايي كه بي حساب مي بخشد طلب فرزندي بكند . و البته خواسته او فراهم مي شود وخداوند وعده تولّد فرزندي پاك وبا تقوا به نام يحيي عليه السّلام را مي دهد . 3

اكنون با مطالعه اشعار حافظ عليه الرحمه ، مي بينيم كه در اين حوزه از تفكّر چقدر نزديكي ميان او وامام عليه الرحمه است .

الا يا ايّها السّاقي ادر كاسا“ وناولها                     كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها

ببوي نافه اي كاخر صبازان طرّه بگشايد           زتاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها.4

يا :

ساقي بنور باده برافروزم جام ما                      مطرب بگو كار جهان شد بكام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم                      اي بيخبر زلذّت شرب مدام ما

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق          ثبت است بر جريده عالم دوام ما .5

يا :

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت                        وان مواعيد كه كردي مرود از يادت .

يا :

ساقي ومطرب ومي جمله مهيّاست ولي       عيش بي يار مهيّا نشود يار كجاست.

مي بينيم كه در مبناي تعريف وعشق الهي امام عليه الرحمه هم در مسأله عرفان نظري وهم استفاده ابزاري از مفهوم براي رسيدن به آن مقام قرب الهي يكسان عمل كرده اند .

- مي

مي يعني شراب ، ولي در اصطلاح عرفاني آن فيض است كه فيّاض مي دهد . در واقع همان شراب هايي است كه تعابير آن در قرآن هم آمده است ، مثل شراب طهورا و.. كه از سرچشمه فيض الهي به كام تشنه عارف مي رسد . 6

بنابراين در بياني موجز ومختصر بايد بيان كرد ، اين مي نه آن مي است . مغان به معني پيشواي زرتشتي ولي در اصطلاح به معني پير و ولي است . ولي زمان كه نمونه تمام وكمال حجّت  الهي است . همچنانكه معشوق به معني عشق حقيقي يعني ذات اقدس اله است . ويا ميخانه در واقع نه آن ميخانه است ، بلكه باطن عارف پرسوخته است كه ميل وصال يار دارد وهمچنين گاه به معني عالم لاهوت استعمال مي شود . همچنان كه محبوب ، نه دوست كوچه بازاري است ، بلكه حبيب اللهي محمّد صلّ الله عليه وآله است . گيسو هم نه به معني موهاي باز وافشان يار دلنواز كوچه بازاري است ، بلكه همان حبل المتين الهي است . همان سايه اي كه رشته محبّت بين عاشق ومعشوق را نزديك ونزديكتر مي كند . ويا لب ولب گرفتن ، نه به معني لب گرفتن از يار زميني ، بلكه به معني نفس رحماني آن گوهر خارج ازعالم كون ومكان است . همچنين به معني كلام الهي استعمال مي شود . يعني كلام قرآن به اين تعريف لب يار است و7

همانطور كه در اين بيان كوتاه ومختصرآمد ، اصطلاحات عرفاني خارج از معاني روزمرگي تفسير مي شوند واصلا“ قرار نيست كه در معني ظاهري خود باشند . البته امروزه به يمن تلاش هاي افشاگرانه اساتيد بزرگواري چون شهيد مرتضي مطهّري  ديگر كمتر كسي جرأت مي كند ، حافظ را به مي خوارگي بستايد . كه او با شاهدبازي ومي خواري وبچه بازي سرگرم بود واز روي مستي اين اشعار را مي سروده است !!!

از طرف ديگر ديديم كه شباهت بسياري ميان كلام حافظ وامام عليه الرحمه در حوزه استعمال اصطلاحات عرفاني ديده مي شود . واز نظر مشرب عرفاني ، هم بيان شد كه هر دو از يك نوع مشرب عرفاني هستند . عرفان نظري آنها ادامه بينش عرفاني ابن عربي است . و البته هر دو به فقيه ومجتهد بودن در زمان خود معروف بودند . نه بر شاعر بودن ، با توجّه به اينكه غزل هاي زيبايي داشته اند .

 

2- اشارات قرآني

ديوان امام (ره) وحافظ شيرازي عليه الرحمه سرشار از اشارات قرآني است . جدا از اينكه دربرخي از ابيات ، اشاره به آيات قرآن مي كنند ويا به كنايه واستعاره وايهام ، تعابير قرآني را مد نظر قرار مي دهند . خود اصطلاحات عرفاني هم ، منشاء قرآني دارند. كه نمونه هاي مشتركي از اين اشعار ارائه مي شود :

امام (ره) :

وه چه افراشته شد ، در دو جهان پرچم عشق           آدم وجنّ وملك، مانده به پيچ وخم عشق

عرشيان ، ناله وفرياد كنان در ره يار                        قدسيان بر سروبر سينه زنان از غم عشق ..

كه اشاره به امانت الهي كه خداوند به انسان داده است ، همچنين اشاره به آيه 70 سوره اسراء دارد:

انّا عرضنا الامانه علي السّموات والارض والجبال فابين واشفقن منها وحملها الانسان انّه كان ظلوما“ جهولا .8

يعني :« ما امانت را بر آسمانها وزمين وكوه ها عرضه داشتيم ، آنها از حمل آن سر برتافتند ، واز آن هراسيدند ؛ امّا انسان آن را بر دوش كشيد ، او بسيار ظالم وجاهل بود .»

 

ولقد كرّمنا بني آدم 9

يعني : « ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم ، (كرامت داديم).

چون هنگامي كه خداوند به انسان امانت الهي عرضه نمود ، جن وملك حيران بودند وانسان هم بخاطر ظلوم وجهولش آن را پذيرفت ، در حالي كه نمي دانست ، كه كوهها ودرياها هم از دريافت اين وديعه الهي سرباز زده بودند ونه اينكه ابا ونافرماني كرده بودند ، بلكه در خود چنين ظرفيتي را نمي ديدند . چنان كه در كوه تور ، كوه نتوانست جمال يار را نشان دهد ومتلاشي شد . واين انسان با ظلم وجهول خود آن را پذيرفت و خود هم چونان فرشته ها واجنّه در شگفتي آفرينش خود در عجب است . وهنوز اندر خم يك كوچه است .

در حالي كه عين اين مطلب را حافظ عليه الرحمه هم بيان مي نمايد :

دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند              گل آدم بسرشتند وبه پيمانه زدند

ساكنان حرم ستر وعفاف ملكوت                    با من راه نشين باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست كشيد                    قرعه فال به نام من ديوانه زدند

همچنين همين معني را در غزل ديگري بيان مي كند :

 فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي           بخواه جام وگلابي بخاك آدم ريز

پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر                    بمي زدل ببرم هول روز رستاخيز

كه اشاره به امانت الهي دارد . چون فرشته كه نمي داند عشق كه همان امانت الهي است ، چيست وچه خاصيتي دارد .در صورتي كوه ودريا هم نمي توانند واين گلاب معطّر الهي ، با خاك آدمي هويّت پيدا مي كند .

 ويا همان بيت معروفي كه ساليان دراز بسياري از سطحي نگران نازك انديش ، به دليل اينكه فكر مي كردند چون حافظ اهل سنّت است ، پس بيت اوّل غزلياتش را با ترويج ابياتي از يزيد ابن معاويه ، حاكم سفّاك بني اميّه آغاز نموده است در حالي كه چنين گفتاري صحيح نيست واصلا“ شعر يزيد به گونه اي ديگر است .10

 در حالي كه در مرام وعقيده عرفا ، مذهبي جز مذهب عشق نيست . ولايت وجود دارد ، وبدون شناخت ولايت نمي توان به مراتب بالاي عرفان رسيد ، كه همان آب خوردن از دست ساقي حوض كوثر علي عليه السّلام است . امّا اين ولايت ، حتما“ همان ولايتي كه ما به عينه در عالم ماده مي بينيم نيست . مثلا“ ما علي عليه السّلام را ولي وامام اوّل شيعيان مي دانيم ، در حالي كه هيچ يك از كردارهاي عملي ورفتاري ما شبيه علي عليه السّلام نيست . اين چگونه ولايتي است ؟ در حالي كه عارفان ، سعي مي كنند ، از در خانه معرفت علي عليه السّلام بيرون نروند تا برات حوض كوثر را بگيرند . وبراي اين كارشان ، با تزكيه نفس و حفظ كرامات روحي خود ، به مقامي مي رسند كه حداقل بسياري از رفتارهاي شان شبيه مولاي شان علي عليه السّلام است . به همين دليل است كه ائمّه اطهار عليه السّلام هم به صورت علني ميان ولايت وشيعه بودن وميان شيعه بودن و دوست دار بودن ، تفاوت قائل شده اند . پذيرفتن ولايت يعني خضر وار بودن ، نه موسي وار اعتراض كردن ، كه چرا كشتي را مي شكني ؟ وچرا اين مرد را مي كشي ؟ و.. 11

در حالي كه شيعه بودن يعني پيروي كردن ، يعني مرتبه اي بالاتر از دوست داشتن ، چنانكه شخص بخواهد ، ولي اش را الگوي خود سازد وكنش وواكنش هاي رفتاري واخلاقي وسياسي واجتماعي ورواني واقتصادي خود را شبيه ولي يا اولياي الهي خود سازد .

در حالي كه دوست داشتن ، كه خود مراتبي دارد ، و مي تواند عقيده ما باشد . كه همه ما از دوست داران ولايت هستيم . در ثاني بيت معروف حافظ عليه الرحمه كه خود نشان دهنده سختي حفظ امانت الهي است نمي تواند دليلي براي مستي وشوخ وشنگي حافظ شوريده دل باشد .

الا يا ايّها السّاقي ادر كاسا“ وناولها           كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها

عشق كه همان امانت الهي است ، ابتدا براي انسان كه به خاطر ظلوم وجهولش آن را پذيرفته بود آسان آمد ، ولي بعد كه انديشيد ، ديد ، چه راه سختي را در پيش گرفته وچقدر اين راه سخت است .

در حالي كه امام عليه الرحمه هم با استقبال از اين غزل سروده است :

الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها                كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها

يا

الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را                  كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را

از آن مي ريز در جامم كه جانم را فنا سازد           برون سازد زهستي هسته نيرنگ ودامم را

بنابراين مي بينيم كه نسبت دادن چنين رفتارهاي زشتي ،آن هم به فقيه دانا وحافظ ومفسّر قرآني چون حافظ شيرازي عليه الرحمه ، دور از شأن وشخصيّت هر انسان آزاده است .

شواهد قرآني ابيات حافظ كه به قول خود بيت الغزل معرفت است ، را وقتي با شواهد قرآني اشعار امام خميني (ره) مقايسه مي كنيم ، مي بينيم كه چقدر امام عليه الرحمه به حافظ دلبستگي داشته و اشعارش را به زيبايي استقبال نموده است . دلبستگي به حافظ ، دلبستگي به شخص حافظ نيست ، دلبستگي به يك فرهنگ وحكمت متعاليه الهي است كه تسبيح وار تمام اين اولياي الهي را در كنار ويا امتداد هم قرار مي گيرد .

نمونه ديگري از شواهد قرآني :

امام خميني (ره) :

 قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند          قصّه« علّم الاسما» به زبان است هنوز

كه اشاره به آيه 31 سوره بقره دارد :

وعلّم  ءادم الاسماء كلّها ثمّ عرضهم علي الملائكه فقال أنبوني باسماء هولآء ان كنتم صادقين

يعني : « سپس علم اسماء را همگي به آدم آموخت . بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت ، فرمود : اگر راست مي گوييد ، اسامي اينها را به من خبر دهيد .»

حافظ عليه الرحمه مي سرايد :

هرآنكه جانب اهل وفا نگهدارد                           خداش در همه حال از بلا نگهدارد

حديث دوست نگويم مگربحضرت دوست          كه آشنا سخن آشنا نگهدارد

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي                  فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

كه اشاره به توكّل وتوسّل به خداوند منّان است كه در قرآن آيات زيادي با اين مضمون به پايان مي رسند ، مثل :

.وعلي الله فليتوكّل المومنون .12

و از اين دست آيات بيشمارند . كه عارفان شاعر وشاعران عارف اشعار خود را با آن زينت بخشيده اند . اين مبحث بسيار گسترده است ومي توان آن را در حد يك كتاب ادامه داد. كه همين مقدار هم مي تواند نمونه اي از « تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل » باشد. تا در نهايت ايجاز ومختصر ومفيد به كليّت مطلب آسيبي وارد نشود .

 

3- هويّت وبزرگي وكرامت انسان

همانطوري كه ذكر شد ، انسان كريم آفريده شده است . وداراي وديعه اي الهي است كه خداوند به واسطه اين دو ، او را اشرف مخلوقات ومسجودالملايكه گردانيده است .

انّا عرضنا الامانه علي السّموات والارض والجبال فابين واشفقن منها وحملها الانسان انّه كان ظلوما“ جهولا .13

يعني :« ما امانت را بر آسمانها وزمين وكوه ها عرضه داشتيم ، آنها از حمل آن سر برتافتند ، واز آن هراسيدند ؛ امّا انسان آن را بر دوش كشيد ، او بسيار ظالم وجاهل بود .»

 

ولقد كرّمنا بني آدم 14

يعني : « ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم ، (كرامت داديم).

چنانكه در آيه 85 سوره اسراء مي فرمايد :

قل الروح من امر ربي / اسراء / آيه 85  

بگو : روح از فرمان پروردگار من است .

همان گونه كه وقتي خداوند كريم به فرشته ها فرمود مي خواهم بر روي زمين خليفه وجانشيني از خودم بگذارم .

واذ قال ربّك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه ../ بقره /آيه 30

فرشتگان گفتند : آيا مي خواهي كسي را بگماري كه بر روي زمين خونريزي وفساد كند در حالي كه ما تو را ستايش مي كنيم .

قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما .../ بقره / آيه 30

وخداوند در پاسخ فرمودند : من مي دانم چيزي را كه شما نمي دانيد .

اني اعلم ما لا تعلمون ../ بقره / آيه 30

و وقتي فرشتگان اين عظمت انسان را مي بينند . در پاسخ خداوند كريم كه فرموده بود . خبر دهيد از اين اسمايي كه آدم مي داند ومرا به آن اسما مي خواند ، آنها گفتند : پاك ومنزه است پروردگار دانا وبزرگ و ما جز آن چيزي كه به ما آموخته اي را نمي دانيم .

قالو سبحانك لا علم لنا الا علمتنا انك انت العليم الحكيم ../بقره / آيه 32

خداوند بر اين فتبارك الاحسن الخالقين سجده مي كنند الا ابليس كه از گروه كافران ونافرمانان درگاه احديت قرار مي گيرد .

امام على (ع)مي فرمايد :  «من كرمت عليه نفسه لم‏يهنها بالمعصيه‏».

كسى كه نفس شرافتمند و با عزت دارد هرگز آن را با پليدى گناه، خوار و پست‏نخواهد ساخت.

ودر جايي ديگر مي فرمايند :

«النفس الدنيه لاتنفك عن الدنائات‏».

كسى كه فرومايه و دنى النفس است از كارهاى پست جدايى ندارد.

 

ودر حديثي باز از امام علي عليه السّلام آمده است كه :

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه »

« كسي كه نفس خود را شناخت ، پس خدايش را نيز شناخت »

كه براي نمونه مي توان اين غزل زيباي امام رحمه الله عليه را مطالعه نمود كه سرشار از كرامت انسان است .

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم                 دادرس نيست كه در هجر رخش دادكشم

داد وبيداد كه در محفل ما رندي نيست                 كه برش شكوه برآرم ، داد زبيداد كشم      

شاديم داد ، غمم داد وجفا داد ووفا                       با صفا منّت آنرا كه به من داد كشم

عاشقم ، عاشق روي تو ، نه چيز دگري                بار هجران و وصالت به دل شاد كشم

در غمت اي گل وحشي من اي خسرو من              جور مجنون ببرم تيشه فرهاد كشم

مردم از زندگي بي تو كه با من هستي                 طرفه سري است كه بايد بر استاد كشم

سالها مي گذرد ، حادثه ها مي آيد                        انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

اين غزل را مي توان عارفانه ترين غزل ديوان حضرت امام خميني قدس سره الشريف دانست كه در فراق از آن مبداء هستي وآن عشق حقيقي شكوه مي كند وفرياد مي زند . چون فراقت وجدايي سخت است وهيچ دردي چون درد يار نيست .

مسلمانان سه غم آمد به يك بار              غريبي واسيري و غم يار

غريبي واسيري چاره داره                     غم يار وغم يارو غم يار 15    

وهيچ كس هم حاضر نيست وقتي به اين درد رسيد درمان يابد . چون اين درد بهترين درمان همه مرض ها وآفات نفساني انسان است . انسان براي پيشرفت خود نياز به تزكيه نفس دارد تا به كرامت نفس برسد . ووقتي به كرامت نفس رسيد تازه مي فهمد همه چيز در خود او بود و او نمي دانست . اين ياري كه از من به من نزديكتر است وهميشه با من است . حتي زماني كه من از روي غفلت فراموشش مي كنم . تازه مي فهمد كه اي داد بيداد چه سخت است جدايي ! چون وقتي آدم نمي داند . خوب عيبي بر او نيست . نمي داند . ولي وقتي محرم شد ودانست . ديگر نه مي تواند آن را براي ديگران تعريف كند چون اوّلين هديه شان تمسخر كردن وطعنه زدن است . وثانيا بايد با اين درد دوست داشتني بسوزد وبسازد . چون عاشق شده است . اما نه عشق زميني كه قدما با سحر وجادو ويا انواع سنت هاي رايج مداوا مي كردند ويا اكنون كه با علم روان درماني وانواع شاخه هاي آن سعي در مداواي افراد عاشق دارند. بلكه عشق حقيقي كه نه عقل را ضايع مي كند ونه هواهاي نفساني را به خواهش مي اندازد. عشقي كه ماوراي اميال نفساني است .       

از غم ودوري هجران آن يار نازنين وآن دوستي كه به رگ گردن نزديكتر است در اين دنياي فاني كه سرشار از بديها وپليدي هاست فرياد مي زنم (چون به خاطر هبوط از او جدا شده ايم ) و دادرسي نيست كه دردهاي دلم را بفهمد وبراي او شرحه شرحه از بيان را بگويم .

وداد وبيداد از زمانه كه آن صاحب نظر از نگاهها دور است ودر ميان ما نيست تا من اين درد نامه هايم را پيش او ببرم واو با نسخه شفا بخشش آرامم كند .

ومن براي تمام آنچه كه به من منّت فرمود از شادي وغم و تنگدستي و اسيري وهر چه كه به من در اين دنيا بخشيد با تمام وجودم منّت آن را كه به من اعطا نمود مي كشم

من عاشق هستم عاشق روي تو كه عشق حقيقي هستي، نه چيز هاي ديگر و اين عشق است كه به من كمك مي كند تا بار هجران وجدايي از تو را با دلي شاد مي كشم و به درگاه تو اميدوارم .

در غم دوري وفراق تو اي زيبا ودست نايافتني ترين گل من ، اي پادشاه حقيقي من كه جز تو پادشاهي نيست ، شب و روز را چونان  جور وستمي كه بر مجنون در عشق ليلي مي رفت و عشق وعلاقه اي كه از تيشه فرهاد براي وصل به شيرين مي درخشيد هستم .

از اين زندگي كردن در فراق در عين حال كه از رگ گردن به من نزديكتري در عذابم واين عشق و آشوب مرا به مردن مي اندازد . اين راز و دانشي كه تنها در نزد استاد عارف وراهنما مي توانم آن را باز گو نمايم و بايد پيش او كه پدر امت است بروم ودرد دل كنم .

سالها مي گذرد وحوادث در صحنه روزگار تغيير مي كنند ولي من چشم انتظار گشايشي براي وصل در نيمه ماه خرداد هستم .

مي گويند عارفان مي ميرند قبل از اينكه بميرند  وزنده مي شوند قبل از اينكه زنده شوند . اين غزل حضرت امام كه سرشار از پر سوختگي جدايي از حضرت دوست است با اين بيت تمام مي شود كه :

سالها مي گذرد حادثه ها مي آيد            انتظار فرج از نيمه خرداد كشم .

نيمه خرداد 1368  روح پر فتوح حضرت امام خميني قدس سره الشريف به ملكوت اعلي پيوست . روح آن مرد بزرگ زمان و آن يگانه دوران  در سپيده دم چهاردهم خرداد ماه 1368 هجري شمسي به ديار معبود شتافت واز اين داغ وپريشاني وسوخته دلي در آمد و به وصال الهي رسيد . اين غزل نشان مي دهد كه  تا چه حدي عارفان سوخته دل به خداوندگار خود كه دوستان حقيقي اويند راضي اند كه خداوند كريم هم رضا به رضاي شان دارد . ودر همان روزي كه سالها پيش در غزلي ياد كرده بود . او را به سمت خود مي آورد . و اين نشان دهنده كمال معرفت انسان است . چنانكه قرآن كريم مي فرمايد :

رضي الله عنهم و رضوا عنه 16

 « خدا از آنها خوشنود است و آنها از خدا خوشنودند »

همچنانكه در حديث قدسي آمده است :

يا بن آدم انّي احبّك فأنت أيضا“ أحببني

 « اي  انسان  من تو را دوست دارم ، تو نيز مرا دوست بدار »

و آنها البته به اين مقام رسيده اند كه خود را فداي كسي كنند كه دوست شان دارد . درك اين نكته مهم است . همانگونه كه به شهادت قرآن اين گروه از عارفان بزرگ الهي كساني هستند كه خداوند كريم دوست شان دارد و آنها هم خداي شان را دوست  دارند .

يحبّكم ويحبّونه / سوره مائده / آيه 54

واينها كساني هستند كه از وادي  « بخوايند مرا تا اجابت كنم شما را » (سوره غافر /آيه 59 )  گذشته اند و به« ارجعي الي ربّك راضيه مرضيه » (سوره فجر / آيه 28) رسيده اند . و فقط منتظر رفتن هستند نه ماندن . به تعبير درست تر دلبستگي شان به آخرت بيشتر از دنياست .چنانكه پيامبر اكرم صلّي الله وعليه وآله اين خصلت را از آن بهترين هاي امّت اسلام مي شمارند :

خيركم أزهدكم في الدّنيا وأرغبكم في الاخره .17

« بهترين شما كسي است كه به دنيا بي رغبت تر و به آخرت راغب تر است »

همچنان كه حافظ عليه الرحمه در غزلي شبيه به همين ضمامين فرمود:

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم                           خوشا دمي كه از ان چهره پرده برفكنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست           روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم                               دريغ ودرد كه غافل زكار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس                       كه در سراچه تركيب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوي شوق مي آيد                               عجب مدار كه هم درد نافه ختنم

طراز زركش پيراهنم مبين چو شمع                          كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيا وهستي حافظ زپيش او بردار                              كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم

واين عشق ،چها كه نمي كند . همانطوري كه مبارزه با نفس سركش فريضه است ، به همان قدر هم حراست وصيانت از نفس مطمئنّه وباطل نشدن آن فريضه است . به همين دليل كرامت انسانها همواره مورد تأكيد احاديث معصوم عليه السّلام قرار گرفته است . كه در اشعار امام (ره) وحافظ عليه الرحمه نمونه هاي زيادي از اين دست موجود است كه نشاندهنده عظمت روحي وشناخت ومعرفتي است كه آن دو فقيه عاليقدر در دو زمان متفاوت از منبع فيض الهي دريافت نموده اند .

 

4- استفاده از مباني وفنون زيبايي شناسي

به شعري شعر مي گويند كه در آن تخيّل به همراه فنون وصناعات ادبي شامل معاني ،بديع و بيان و.. باشد . در واقع :

 اي بسا ناظم كه او در عمر خود نظمي نساخت          وي بسا شاعر كه او در عمر خود شعري نگفت

قدما براي شعر مرحله اي قائل بودند كه تنها در مباني زيبا شناسي شعر خلاصه نمي شد . وتخيّل يا همان ايماژيسم را مرتبه نخست تفاوت بين نظم و شعر مي دانستند . ارسطو هم در كتاب فن شعر خود ، ايماژيسم وتخيّل را پايه واساس شعر مي داند . شعر در واقع با الهامات دروني شعر است . در غير اين صورت شاعري كه بر فنون شاعري آشناست ، نظم مي سرايد . نه شعر. چون شعر به سراغ او نيامده  ، بلكه او به سراغ شعر رفته است .

امّا در اين طبقه بندي گروهي هستند كه خود را براي شاعر شدن وشعر سرودن به دردسر نمي انداختند ، اين گروه كه شامل فقيهان وحكيمان وطبيبان وفلاسفه هستند ، كمتر خود را در فن شعر پيچيده اند . وهرگاه كه شعري به سراغ شان مي آمده آن را يادداشت مي كردند . گروهي چون حافظ كه برترين شان است ، سعي خود را در به كارگيري فنون زيباشناسي ومعناگرايي شهر هم در همان حالي كه با شعر بودند ودر شعر غوطه ور بودند استفاده نمايند كه زيباترين وعالي ترين مضامين هنري را در عين سادگي وگاه سهل وممتنع بودن اشعار خود آفريدند . حافظ بدون شك عالي ترين نمونه اين شاعران است كه بسيار كم شعر مي سروده ودر واقع الهام معنوي شاعرانه را با پيراستن به كلام الله مجيد و فنون ادبي ، به زيباترين شكل ادبي آن ، ارائه نموده است . طبعا“ زندگي امام عليه الرحمه با توجّه به شباهت هاي اخلاقي ، رفتاري وبيش از همه علمي وعرفاني ، با زندگي وشعر حافظ ، نمونه هاي ادبي زيبايي را از خود به جا گذاشت كه اگر چون حافظ عليه الرحمه فرصت بازبيني كامل اشعار خود را داشت ، شايد اكنون نمونه هاي عالي تري را هم از ايشان در دست داشتيم . ولي متأسّفانه بسياري از اشعار ايشان از اطراف وحاشيه روزنامه ها جمع شده وامام عليه الرحمه وقت بازبيني هنري آن را جز در مواردي خاص ، پيدا نكرده است . امّا با تمام وجود آنچه از ايشان به عنوان ديوان اشعار باقي مانده ، ميراث گرانبهايي است كه بسياري از خصوصيّات شعر برتر را در خود جاي داده ، از جمله اينها ، استفاده بهنگام ادبيانه از فنون زيبايي شناسي شعر فارسي است كه چند نمونه ارائه مي شود :

حافظ(ره) : چو بشنوي سخن  اهل دل مگو كه خطاست      سخن شناس نة جان من خطا اينجاست

امام (ره): نتوان نرم نمودش به سخن                              اين سخن ، از دل سنگش پيداست .

توجّه كنيد ، ابتدا به تكرار آهنگين حرف س- در هر دو بيت وسپس به تكرار كلمه سخن در انتهاي بيت اوّل وابتداي بيت دوّم كه در اصطلاح وفنون زيبايي شناسي شعر فارسي آن را رد العجز الي الصّدر- مي گويند . جدا از مراعات نظير و تشبيه ، آنچه بيش از همه در آهنگين نمودن شعر كه جزو هنر شاعر محسوب مي شود ، تكرار درست حروف وكلمات است . كه در اين دوبيت مي بينيد . وباز در نمونه اي ديگر :

حافظ(ره) : گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش        خاكروب در ميخانه كنم مژگان را

                 اي كه بر مه كشي از عنبر سارا چوگان        مظطرب حال مگردان من سرگردان را

                 ترسم اين قوم كه بردردكشان مي خندند       بر سر كار خرابات كنند ايمان را

امام (ره) : آ‏فاق پراز غلغله است از تو و ، هرگز            با گوش كر خود به صدايي نرسيدم

                دنيا همه درياي حيات و ، من مسكين             يك قطره از اين موج خروشان نجشيدم

در اين ابيات بيش از همه اوج تخيّل شاعرانه را در كنار مراعات نظير وتشبيه شاعرانه مي بينيد .كه به زيبايي معناگرايي وزيبايي شناسي شعر كمك مي كند ، علاوه براينكه نظم خاصّي به حالت آهنگين غزل ايجاد مي كند كه بتوان آن را به صورت ترانه زمزمه نمود .

همچنين مقايسه كنيد استفاده درست از صنعت متّضاد يا مطابقه را در ابيات زير :

 حافظ(ره) : من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش             كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

               همه كس طالب يارند ، چه هشياروچه مست      همه جا خانه عشقست، چه مسجد چه كنشت

امام (ره) :آتشي از عشق در جانم فكندي ، خوش فكندي     من كه جز عشق تو ، آغازي وپاياني ندارم

                عشق آوردم در اين ميخانه با مشتي قلندر         پرگشايم سوي ساماني كه ساماني ندارم

                عالم عشق است هرجا بنگري ازپست وبالا         سايه عشقم كه خود پيدا وپنهاني ندارم

كه مطابقه يكي از فنون زيبايي شعر فارسي است . كه هم در بعد معنا وهم در بعد بيان ، به كمك شعر مي آيد و شعر را شاعرانه تر ولحن را زيبا وفنّي تر مي كند .بنابراين مقايسه بين اشعار امام (ره) وحافظ عليه الرحمه هم در بعد زيبايي شناسي انجام گرفت . هرچند حافظ حافظانه شعر سرود ولي امام عليه الرحمه هم با توجّه به اينكه مجالي براي بازخواني اكثر اشعارش نداشت ، ولي در حد توان خود ، به زيبايي از فنون وصنايع ادبي براي زيبا تر شدن اشعارش استفاده نمود .

 

5-          توجّه به عشق الهي وجذبه عرفان حقيقي

عشق الهي سرچشمه تمام فيوضات است كه رابطه عاشق ومعشوق را مي افزايد . يكي ديگر از شباهتهاي بسيار زياد در بعد معنا ، در حوزه معرفت النفس ومعرفت الله ، عشق وجذبه اي است كه ميان اشعار حافظ وامام عليه الرحمه به چشم مي خورد . البته بسياري از شاعران ديگر هم از اين عشق گفته اند، امّا شباهتهاي ساختاري ونوع بيان ،خودبه خود فضاي مقايسه را به وجود مي آورد .

به غزل زير توجّه نماييد :

عاشقان روي او را خانه وكاشانه نيست

مرغ بال وپر شكسته فكر باغ ولانه نيست

گر اسير روي اويي نيست شو پروانه شو

پاي بند ملك هستي در خور پروانه نيست

مي گساران را دل از عالم بريدن شيوه است

آنكه رنگ وبوي دارد لايق ميخانه نيست

راه علم وعقل با ديوانگي از هم جداست

بسته اين دانه  ها واين دامها ديوانه نيست

مست شو ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو

آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

كساني كه عاشق روي بي مثال حضرت دوست مي شوند ديگر به فكر زندگي وعيش ولهو و لهب دنيوي نيستند . واصلا فكرش را هم نمي كنند . حال براي رسيدن به چنين مقامي بايد نيست شد ، از خود ونفس خود گذشت . يعني بايد با مراقبه وتلاش در سرنگوني نفس اماره به آن مقام دست يافت چون كسي كه پاي بند زندگي دنيوي است ، نمي تواند از هوا هاي نفساني خود بگذرد وبه كمال نفس كه همان عزت نفس است دست يابد . به قول امير حسيني هروي در مثنوي كنز الرموز :

نفس را گردن بزن فارغ نشين                      من بيان كردم سلوك راه دين

از مقام سر كشي بيرون برش                      مار« اماره » ست مي زن بر سرش

و خود مرحوم امام عليه الرحمه اين مثال عاميانه را بارها در سخنراني هاي خود بيان نمودند كه :

ملا شدن چه آسان                    آدم شدن محال است

يعني مقام انسان كامل شدن كه در پرتو عنايات الهي وسلوك عارف است . با مقام ومسند وملك دنيوي به دست نمي آيد . آدم شدن در پستوي نفس اماره است . نفس را هر كه قربان كرد به عزت نفس مي رسد . و كرامتي كه در مقام آدم وبني آدم شايسته آن است . كه اين مقام البته شايسته آنان كه اهل دقل ودروغند هم نيست يعني انانكه جامه زهد دارند ولي عملي به زهد ندارند، به قول سعدي عليه الرحمه كه : ترك دنيا  وشهوتست وهوس                پارسايي ، نه ترك جامه وبس (گلستان )

وحافظ هم فرمود :

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست                آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

و در واقع تعبيري از همان شعر عاميانه ايست كه امام عليه الرحمه هميشه در سخنان خود بيان مي فرمود : ملا شدن چه آسان            آدم شدن محال است .

از امام صادق عليه السّلام منقول است كه ،«  مرگ در نظر مومن چونان پريدن مرغي از قفس ويا بيرون آوردن انگشتري از دست است » واين براي عارفان يك حقيقت است .

وامام عليه الرحمه اين گونه بود . ايشان در وصيت خود مي نويسند : «‌ اينك با دلي آرام وقلبي مطمئن وضميري شاد از خدمت شما برادران وخواهران مرخّص مي شوم ..»

اين يقين واطمينان و راغب بودن به مرگ كار هر كس نيست . آن هم اشتياق به پديده اي كه اسرار آميز ترين بحث خلقت انسان است . و اين شواهد را در اين ابيات مي بينيم .

مي گساران در تعابير عرفاني به كساني اطلاق مي شود كه لبريز از شراب الهي وفيض لايزال الهي اند . اينان كه خود سرچشمه بسياري از بزرگي ها وآفرينش ها هستند مصداق حديث امام صادق عليه السّلام ( وهمچنين امام محمد تقي عليه السّلام ) اند كه به تعبير واقعي مومن حقيق اند ومومن مرگ در راه خدا را شيرين تر از زندگي با اكراه وگناه مي داند وهر لحظه كه عمرش مي گذرد دلبستگي اش به آخرت بيشتر مي شود . . اينان كساني اند كه راه ورسم از بين بردن هواهاي نفساني را مي دانند . وآن كساني كه رنگ وبوي دنيا هنوز در وجودشان هست ، نمي توانند به صورت كامل اين راه پر فراز ونشيب را طي كنند ولايق وشايسته آن مقام هم نيستند . چون در يك دل جاي دو دلبر نيست . يا دنيا ويا آنكه همه چيز مان فداي او باد . اينجاست كه عارف در كمال دانايي به نوعي جنون مي رسد كه اين ديوانگي عين دانايي ست . ولي در عين حال چون به مواد وماديت دنيوي كار ندارد و در همه چيز مواد هم خدا را مي بيند . براي اهل علم سخت وغير قابل اتصال است . راه علم وعقل با ديوانگي از هم جداست و اين ديوانگي هم كه نهايت عشق است در تعابير والفاظ و جمع نمي شود و تعريف شدني نيست .

مست شو  ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو        آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

بايد از خود گذشت ودر مستي وفيض الهي غرق شد تا به اين مقام رسيد كه در بيگانه شدن از نفس خود است كه انسان مي تواند به عزت نفس وكرامات الهي خود دست يابد .

حقيقت اين است كه براي رسيدن به حضرت عشق بايد از خويشتن خويش گذشت . و اين در حالي است كه بايد با تمام وجود به معرفت نفس هم آگاهي داشت و بر دانش آن استوار بود . چنانكه در غزل خواجوي كرماني به زيبايي بيان شده است . اين دانايي در حالي ديوانگي خوانده مي شود كه سرچشمه دانش ومعرفت به ريسمان الهي عشق وعروه الوثقاي معرفت پيوند مي خورد . كه علم وعقل نمي توانند آن عارف وارسته الهي را درك نمايند . و آن عارف هم نمي تواند آن چيزي را كه مي داند به اينان بگويد چون درك شان نمي رسد وفهم شان نسبت به اين مقوله ضعيف است .

اينان كساني هستند كه همه به بزرگي شان اعتراف دارند و خداوند هم جلوه هايي از كرامت را در نهاد شان قرار داده است . چون كسي كه بر هواي نفساني غلبه كرد وبه عزّت وكرامت نفس رسيد . هرگز به دنبال كار اشتباه نمي رود و اين كلام مصداق حديثي از امام حسن عسكري عليه السّلام  قريب به اين جمله است كه : « هر كسي كه به كرامت نفس رسيد . هر گز به سمت گناه نمي رود . »

وامام علي عليه السّلام فرمودند : « هر كسي كه خود را شناخت خدا را شناخت »

واين مضماين را حافظ عليه الرحمه به زيبايي بيان نموده است توجّه نماييد :

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست  

آنجا جر آنكه جان بسپارند ، چاره نيست

هرگه كه دل بعشق دهي خوش دمي بود 

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

ما را زمنع عقل مترسان ومي بيار

كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست

از چشم خود بپرس كه ما را كه مي كشد

جانا گناه طالع وجرم ستاره نيست

او را بچشم پاك توان ديد چون هلال

هرديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست

فرصت شمر طريقة رندي كه اين نشان

چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست

نگرفت در تو گريه حافظ بهيچ رو

حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست .

يا با اين غزل حافظ اشعار امام عليه الرحمه را مقايسه نماييد تا نزديكي زياد اين دو طيف وبينش فكري عرفاني را ببينيد :

روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست

منّت خاك درت بر بصري نيست كه نيست

ناظر روي تو صاحب نظرانند آري

سرّ گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست

اشك غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از كرده خود پرده دري نيست كه نيست

تا به دامن ننشيند زنسيمش گردي

سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست .

بنابراين تاكنون دريافتيم كه در حوزه معنا شناسي وزيبايي شناسي نزديكي زيادي بين اشعار امام (ره) با غزليّات حافظ شيرازي عليه الرحمه به عنوان عالي ترين نمونه هاي عرفاني وفنّي شعر فارسي وجود دارد . اكنون براي تكميل اين مبحث ، دو ديدگاه در حوزه مقايسه شعري امام (ره) وحافظ عليه الرحمه قابل بحث است كه عبارتند از :

الف بررسي  استقبال امام (ره) از غزليات حافظ عليه الرحمه

ب بررسي زواياي عرفان نظري در غزليات امام (ره) وحافظ عليه الرحمه

براي بررسي اين دو مورد ، بايد دريافت كه شاعران بسياري از يكديگر استقبال مي كنند .و در اين بين شاعران بسيار زيادي از حافظ عليع الرحمه استقبال نمودند . مثل حكيم سبزواري ، بسياري از شاعران دوران بازگشت ومعاصر  از جمله مرحوم شهريار وحضرت امام (ره) و علامّه حسن زاده آملي (دامت بركاته ) و از اشعار حافظ عليه الرحمه استقبال نموده اند . وامري طبيعي ميان شاعران است كه مخصوص شعر ايران هم نيست . بسياري از شاعران دنيا از يكديگر استقبال كرده اند ، مثل استقبال گوته شاعر آلماني از بسياري از غزليات حافظ عليه الرحمه و

 

الف بررسي  استقبال امام (ره) از غزليات حافظ عليه الرحمه

استقبال شعر يا قالب شعري ، در واقع نوعي بازسرايي وادامه رويي از يك قالب شعري است كه شاعر به دليل علاقه قلبي علاقه منداست با مضامين جديد ،با استقبال از بيت اوّل يا بيت ومصرعي زيبا در ديوان شاعرپيشين در بعد معنا يا زيبايي شناسي لفظي وبياني ، در همان قالب شعري ، شعري را مي سرايد ، كه البته قدما بر اين اعتقاد بودند كه شاعر استقبال كننده ، شعرش بايد از شاعر استقبال شونده بهتر باشد.

چون مي خواهد مضامين بهتري را به سمع ونظر خواننده هاي جديد برساند . در عين حال مي شود استقبال را نوعي احترام شاعرانه شاعران به هم نسبت داد ، چون ضمن تلاش به بهتر رساندن مفهوم شاعر پيشين ، بيتي از آن شاعر را به اشعار خود زينت مي بخشند وخواننده به طبع با بيتي از شاعر استقبال شونده هم آشنا مي شود . (كه البته با تضمين اشتباه نشود . چون در تضمين شاعر قصد استقبال ندارد ، وتنها بيتي ازيك شاعر را براي تكميل كلام خود مي گنجاند ، نه براي گسترش مفهوم كلام شاعر پيشين ) .

نمونه هايي از استقبال امام (ره)‌ از غزليّات حافظ عليه الرحمه را مي بينيم :

حافظ : الا يا ايّها السّاقي ادركاسا“ وناولها                     كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها

امام : الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها                كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها

يا

        الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را                  كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را

 

يا اين غزل حافظ عليه الرحمه كه :

خرّم آن روز كزين منزل جانان بروم                  راحت جان طلبم وزپي جانان بروم

گرچه دانم كه بجايي نبرد راه غريب                  من ببوي سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت                   رخت بربندم وتا ملك سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت                  بهوا داراي آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر بسرم بايد رفت                   با دل زخم كش وديدة گريان بروم..

كه امام رحمه الله عليه با اين غزل به استقبال حافظ عليه الرحمه مي رود :

فرّخ آن روز ، كه از اين قفس آزاد شوم                  از غم دوري دلدار رهم ، شاد شوم

سر نهم بر قدم دوست ، به خلوتگه عشق              لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم

طي كنم راه خرابات و، به پيري برسم                  از دم پير خرابات ، دل آباد شوم

ياد روزي كه به خلوتگه عشّاق روم                      طرب انگيز وطرب خيز وطرب زاد شوم

نه به ميخانه مرا راه ، نه در مسجد جا                   يار را گو : سببي ساز كه ارشاد شوم

 

يا به غزل ديگري از حافظ (ره) توجّه نماييد :

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي               خرقه جائي گرو باده ودفتر جايي

دل كه آيينه شاهيست ، غباري دارد                     از خدا مي طلبم صحبت روشن رائي

كرده ام توبه به دست صنم باده فروش              كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرائي

نرگس ارلاف زد از شيوه چشم تو مرنج              نروند اهل نظر از پي نا بينائي

شرح اين قصّه مگر شمع برآرد بزبان                  ورنه پروانه ندارد بسخن پروائي

كه امام عليه الرحمه با غزل زير به استقبال حافظ عليه الرحمه مي رود:

جز سر كوي تو ، اي دوست ! ندارم جايي                    در سرم نيست ، بجز خاك درت سودايي

بردرميكده و ، بتكده و ، مسجد و، دير                        سجده آرم كه تو شايد نظري بنمايي

مشكلي حل نشد از مدرسه وصحبت شيخ                  غمزه اي تا گره از مشكل ما بگشايي

اين همه ما ومني ، صوفي درويش نمود                      جلوه اي ! تا من وما را ، زدلم بزدايي

نيستم نيست ، كه هستي همه در نيستي است            هيچم وهيچ ، كه در هيچ نظر فرمايي

پي هر كس شدم از اهل دل وحال وطرب                      نشنيدم طرب از شاهد بزم آرايي

عاكف درگه آن پرده نشينم ، شب وروز                       تا به يك غمزه ي او قطره شود دريايي

 

همچنين به  غزلي از حافظ توجّه نماييد  كه با بيت زير شروع مي شود :

ياد باد آنكه سر كوي تو ام منزل بود                     ديده را روشني از خاك درت حاصل بود ..

وامام عليه الرحمه به استقبال اين غزل مي رود :

كاش ! روزي به سر كوي توام منزل بود                 كه در آن شادي واندوه ، مراد دل بود

كاش ! از حلقه زلفت ،گرهي در كف بود                    كه گره باز كن عقده ي هر مشكل بود

چند نمونه از استقبال امام (ره) از غزليّات حافظ عليه الرحمه را مطالعه نموديم . البته بايد توجّه نمود كه در بعد معنا ،بخصوص در حوزه عرفان نظري ساختار بيان در شعرهاي حضرت امام خميني (ره) نزديكي بسيارزيادي با اشعار حافظ عليه الرحمه دارد . چون بسياري از مفاهيم آن حوزه از معرفت شناسي عرفان در دو بينش شاعرانه امام وحافظ عليه الرحمه يكسان است . كه در مبحث بعدي پرداخته مي شود .

 

 

ب بررسي عرفان نظري درغزليات امام (ره) وحافظ

استاد شهيد مرتضي مطهّري در كتاب آشنايي با علوم اسلامي در تعريف از عرفان نظري نوشته است  :

« عرفان نظرى به تفسير هستى مى‏پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مى‏نمايد. عرفان در اين بخش خود مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسير و توضيح هستى است و همچنانكه فلسفه الهى براى خود موضوع، و مسائل و مبادى معرفى مى‏نمايد. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و اصول عقلى تكيه مى‏كند و عرفان مبادى و اصول به اصطلاح كشفى را مايه استدلال قرار مى‏دهد و آنگاه آنها را با زبان عقل توضيح مى‏دهد. استدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است كه به زبانى نوشته شده باشد و با همان زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است كه از زبان ديگر ترجمه شده باشد. يعنى عارف لااقل به ادعاى خودش آنچه را كه با ديده دل و با تمام وجود خود شهود كرده‏است با زبان عقل توضيح مى‏دهد.»‌ 18

ايشان در كتاب ديگر شان عرفان حافظ در تعريف از عرفان نظري فرموده اند :

« عرفان نظري يعني جهان بيني عرفاني ، بينش عرفاني ، يعني نظري كه عارف وعرفان درباره جهان  وهستي دارد.» 19

و در ادامه همين مبحث ابن عربي را به عنوان پدر عرفان نظري اسلامي معرفي مي نمايد . در كل عرفان نظري يعني جهان بيني وايدئولوژي عرفاني نسبت به جهان وهستي داشتن . چون در اين جهان بيني ديگر بسياري از تعاريف روزمرّه زندگي از حالت ترسناكي به حالت شوق وصال تبديل مي شوند . مثل مرگ ونيستي  كه از نظر عوام بسيار ترسناك است . ولي براي عارف رسيدن به عشق است .ويا برخي از اصطلاحات شرك آميز در تعابير وبيانات استفاده مي شود كه همگي آنها كنايه از چيز ديگري اند ، در واقع كنايه به همان رمز ورازها وايدوئولوژي عارفند كه تنها عارف ويا كسي كه از اين اصلاحات عرفاني آگاه است مي تواند به حقيقت وجودي مباحث ارائه شده توسّط عارف در شعر يا نثر مطّلع شود .  امام عليه الرحمه همچون حافظ در مبحث عرفان نظري ، توجه به ذات اقدس اله و نيست شدن در او را از مصاديق  رسيدن به مقام عشق ودوستي وولايت مطلق لا اله الّا الله مي دانند .

« نيستي را برگزين ،اي دوست اندر راه عشق           رنگ هستي، هركه بررخ داردآدمزاده نيست»

راه ورسم عشق ،بيرون ازحساب ما وتوست        آنكه هشياراست وبيداراست مست باده نيست»20

يا در جايي ديگر در مورد نيست شدن از خود ورسيدن به او مي سرايند :

« عاشقان روي او را خانه وكاشانه نيست               مرغ بال وپرشكسته ، فكر باغ ولانه نيست

  گر اسير روي اويي ، نيست شو ! پروانه شو         پايبند ملك هستي ، درخور پروانه نيست

مي گساران را دل از عالم بردين شيوه است            آنكه رنگ وبوي دارد لايق ميخانه نيست

همچنان كه حافظ عليه الرحمه با همين ديدگاه در حوزه عرفان نظري سروده است :

مقام عيش ميسّر نمي شود بي رنج                                  بلي بحكم بلا بسته اند عهد الست

به هست ونيست مرنجان ضمير وخوش مي باش           كه نيستيست سرانجام هركمال كه هست

ويا در غزل ديگري از حافظ همين مبحث وحدت وجود وفنا شدن را مي بينيم :

عرضه كردم دو جهان بردل كار افتاده                  بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست

از مباحثي كه در عرفان نظري ميان اكثر عرفا واحد است ، فنا شدن در راه او ومسأله وحدت وجود است . اين كه هيچ كسي نيست جز او . وزيباترين تفسير آن شايد آيه شريفه 26و27 سوره الرحمان باشد :

كل من عليها فان * وبيقي وجه ربّك ذولجلال والاكرام

يعني :« همه كساني كه روي زمين هستند فاني مي شوند * وتنها ذات ذوالجلال وگرامي پروردگار مي ماند »

عقل هم حكم مي كند كه انسان خود را به جايي بچسپاند كه فاني نباشد . تا اين حوزه از عقل كه اصل شريعت است ، با عرفان تفاوتي ندارد . امّا از اين به بعد در مسأله فنا شدن از خود ورسيدن به او ، چون تنها او ذات قائم است وهرگز از بين نمي رود ومسايل عاشقانه بين خالق ومخلوق ، براي ديگران از جمله اهل شرع ودين دار بدون شناخت از عرفان ديني ،تفاوت رأي وتفسير ديده مي شود .

كه گاه  بر سر اسرار بر دانش خود ، عارفان زيادي به خون غلطيدند . در صورتي كه در اصل ، تفاوتي ميان اين دو نيست . هردو خدا را مي خواهند . تنها نوع خواستن شان متفاوت است . مباحث عرفان نظري بسيار گسترده است ، كه شرح وبسط آن ناگذير به فلطفه عرفاني هم پيوند مي خورد ودر اين صورت مسأله اصلي بحث كه مقايسه اين حوزه از تفكّر عرفاني ميان امام (ره) وحافظ عليه الرحمه است ، كم رنگ مي شود .

گفته شد كه ميان ديدگاه وبينش عرفاني امام (ره) وحافظ عليه الرحمه نزديكي واستقلال رأي واحدي وجود دارد . آنها هردو در اين وادي ساليان سال آواره بوده اند وبا تهذيب نفس وتلاش وممارست ونيستي از خود به چنان مكاني رسيدند كه هر گز از لوح دل وجان مردم نمي روند . وبه قول حافظ عليه الرحمه كه :

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق              ثبت است بر جريده عالم دوام ما

چون كسي كه نيستي را پذيرفت وبه او پيوست ، خود به خود به قسمتي از هستي دائمي وجاويدان پيوند خورده كه غير قابل شرح وتوصيف است . چنين مقامي حتي براي عارفان هم بسيار بزرگ است ودر نظر شان اين مقام ، جايگاه هر كسي نمي تواند باشد  ، به همين دليل كمال ورسيدن به كمال مطلق در نزد عارفان  هدف نيست . بلكه وسيله اي براي رسيدن به عشق است . و انسان تا كامل نباشد نمي تواند اين راه را طي كند . با ارائه نمونه هاي شعري از امام (ره) وحافظ شيرازي عليه الرحمه اين بحث را به پايان مي رسانيم .

حافظ : ياد باد آنكه سر كوي توام منزل بود                      ديده را روشني از خاك درت حاصل بود

          راست چون سوسن وگل از اثر صحبت پاك             برزبان بود مرا آنچه ترا در دل بود

           دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد                      عشق مي گفت بشرح آنچه براو مشكل بود

           آه از اين جور وتطاول كه در اين دامگه است          آه از آن سوز ونيازي كه درآن محفل بود

           در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز                    چه توان كرد كه سعي من ودل باطل بود.

وامام عليه الرحمه ، در تكميل همين مفاهيم واستقبال از حافظ عليه الرحمه سرود:

كاش ! روزي به سر كوي توام منزل بود                    كه در آن شادي واندو مراد دل بود

كاش ! از حلقه زلفت گرهي در كف بود                       كه گره باز كن عقده هر مشكل بود

دوش كز هجر تو دل حالت ظلمتكده داشت                 ياد تو شمع فروزندة آن محفل بود

دوستان مي زده ومست وزهوش افتاده                     بي نصيب آنكه در اين جمع چو من عاقل بود

آنكه بشكست همه قيد ظلوم است وجهول                  وآنكه از خويش وهمه كون ومكان عافل بود

در بر دلشدگان ، علم حجاب است ، حجاب                   ازحجاب آنكه برون رفت بحق ، جاهل بود

عاشق از شوق به درياي فنا غوطه ور است               بي خبر آنكه به ظلمتكده ي ساحل بود

چون به عشق آمدم از حوزه ي عرفان ديدم                آنچه خوانديم وشنيديم ، همه باطل بود .

بنابراين در حوزه عرفان ، فناشدن ونيستي ، اوّل مرتبه عشق است . آن فضايلي كه درعلوم مي خوانيم براي رسيدن به انسان كامل است ولي در اين وادي ، انسان كامل ، در ابتداي راه فناشدن قرار دارد . تازه اگر شرايط درك وفهم اين بينش برايش مهيّا باشد . چنانچه مولانا جلال الدين مولوي بلخي ، انسان عارف وفقيه جليل القدري بود وداراي كمالات بسيار وكرامات بيشمار . امّا آشنايي او با شمس الدين تبريزي ، آشنايي انسان كامل به مباني فنا شدن وعشق ورزي در حوزه عرفان نظري وعملي بود . در واقع شمس تنها راه را نشان داد . و او كه انسان كاملي بود دريافت كه در اين وادي چگونه برود . به همين دليل ، تنها شاعري است كه خارج از مسأله مدح وجبر و ، حادثه كربلا وامام حسين عليه السّلام را عاشقانه به تصوير كشيد :

كجاييد اي شهيدان خداييد               بلاجويان دشت كربلا ييد

كجاييد اي سبكبالان عاشق            پرنده تر زمرغان هواييد 21

 وعشق الهي ميان امام حسين عليه السّلام وخداوند را نشان مي دهد . نه مثل بسياري از شاعران ديگر اين ايثار وعشق را به جبر مربوط مي داند .

مثل : باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است       

        باز اين چه نوحه وچه عذاب و چه ماتم است .22

ونه تنها به مدح امام عليه السّلام مي پردازد . بلكه در حوزه بينش عرفاني ، وآن عشق تمام ، خون خدا را توصيف مي نمايد . اين بينش را مولوي مديون شمس الدين تبريزي است . به همين دليل چون او معلّم ومريدش بود وولايت را به مولوي آموخته بود ، همواره در شعرش ، بخصوص در غزليّاتش حضور دارد .و مولوي غزلي نسرود ، مگر از اين جدايي وآن جدايي حقيقي پيوند نزده باشد . به قول حافظ عليه الرحمه كه:

.صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت                  دلق ما بود كه در خانه خمّار بماند

خرقه پوشان دگر مست گذشتند وگذشت                    قصّه ماست كه در هر سر بازار بماند

هر مي لعل كزان دست بلورين ستديم                        آب حسرت شد و درچشم گهربار بماند

جز دلم كو ز ازل تا به ابد عاشق اوست                      جاودان كس نشنيدم كه در اين كار بماند .

بنابراين حقيقت وجودي وكمال واقعي انسان همان مسأله قرب الهي است كه خداوند در كلام الله مجيد هم بدان اشاره نموده است . امّا اين قرب هم مراتبي دارد كه فقط خدا مي داند وجايگاهي است كه پاداش آن را فقط خدا مي داند و هيچ كس نمي تواند به درك چنين موقعيّتي دست يابد مگر اينكه پله هاي موفقيّت وتكامل روحي ومعنوي را يكي پس از ديگري طي كرده باشد ويا اينكه به واسطه فعل نيكويي به اذن خداوند محرم شده باشد . چون  باز به قول حافظ عليه الرحمه كه:

هرك شد محرم دل درحرم يار بماند                وآنكه اينكار ندانست در انكار بماند ..

 

پايان سخن

اين مسأله كه علوم اسلامي اعم از اصول ، كلام ، عرفان ، فقه ، حقوق و.. از قرآن نشأت گرفته اند ، حقيقتي غير قابل كتمان است . تمام معارف حوزه عرفان ، از دل قرآن بيرون آمده اند وآنها كه با كارد وشمشير به جان عارفان افتاده اند ، عدّه اي سطحي نگر وقشري گرا بودند ، كه به تفسير وباطن آيات قرآن كاري نداشتند . والبته از ظاهر آن هم چيزي متوجّه نمي شدند ولي دستاويزي براي ادامه حيات اجتماعي وسياسي شان فراهم بود ، به همين دليل قرآن را وسيله اهداف شوم خود قرار مي دادند . عارفان بارمز سرايي ورمز نويسي عارفانه ، نشر اين علوم را سينه به سينه ودر قالب هنر ، به عنوان ميراث گرانمايه بشري براي همه مسلمانان از جمله ايرانيان ، به دليل مهد تمدّن عرفاني خاورميانه وجهان ودركل براي همه انسانهاي آزاده جهان به جا گذاشتند . به همين دليل جامي سروده است:

مثنوي معنوي مولوي              هست قرآن در زبان پهلوي

چون مولوي تمام وجودش را براي شرح اين معارف در مثنوي وغزليّاتش انجام مي دهد وبه نيكي هم آن را به سامان مي رساند وامروزه به عنوان دايره المعارف فرهنگ تفسيري قرآن وعرفان اسلامي مورد قبول عامّه متفكّران وفرهيختگان اين حوزه از معارف اسلامي است . در اين حوزه تكليف فقيهان وعارفاني كه درويش وصوفي نبودند ، ولي عارف به تمام معني بودند و از اين رمز ورازها مطّلع بودند ، چاره اي جز شعر باقي نمي ماند . چون هم ماندگاري هنري دارد وهم سينه به سينه نقل مي گردد . بدون اينكه عامّه از مفاهيم بلند عرفاني ابيات چيزي متوجّه شوند . علاوه بر آن در حوزه عرفان نظري هم عارفان دريافتند كه  يافته هاي علمي ، حسّي وعاطفي خود را با قرآن پيوند بزنند . در حين اينكه تمام داشته هاي شان هم از قرآن است وآنها با خداوند رابطه اي دوستانه دارندكه از روي درك رابطه طولي انسان وخداست ، نه عقايد ساده وسست مذهبي كه گاه هست وگاه نيست ،  چون عارف مي داند كه نزديكترين نزديكان به انسان خداست .

واعلموا انّ الله يحول بين المرء وقلبه

يعني :« وبدانيد خداوند ميان انسان وقلب او حايل  مي شود ..»23

بنابراين به همين دليل است كه در اشعار حافظ عليه الرحمه وامام (ره) مطالبي را بر ضد مذهب وصوفي وشيخ مي بينيم . اين نكات علاوه بر استفاده ابزاري از اصطلاحات عرفاني ، مقداري هم شامل اين حقايقي هستند كه در جوش وخروش شعر گاهي چون شعله آتش خود را نشان مي دهند . ومنظور شاعر هم دريافت حقيقت محض كه همان ذات اقدس باري تعالي است ، مي باشد . يعني در مقابل آن عشق حقيقي اين مقام ها ودرس ها بي فايده بوده نه اينكه نفي دروس حوزوي ومادي به معني ظاهري اش كرده باشد .

از طرفي ديگر بايد دريافت كه زبان حال عرفا بهم نزديك است به همين دليل ، هرآنچه  كه عطّار سروده را مولانا وحافظ نيز بيان كرده اند . و همان صورت ، هرآنچه را كه حافظ ومولوي در عرفان نظري بيان كرده اند را در شعر امام عليه الرحمه مي بينيم . چون هدف يكي است وتنها شايد در برخي امور ، روشها متفاوت باشد . يكي از راه فقه به عرفان مي رسد ، يكي از راه زهد وديگري از راه ديگر وچون هدف يكي است ، درد دلها ومعارف شناخت الي الله هم يكي است . بنابراين ما در اشعار امام (ره) وحافظ ، نزديكي زيادي در بعد معنا مي بينيم . در حالي كه ممكن است در ظاهر كلمات وچينش شان در قالب شعري تفاوتهايي وجود داشته باشد . از طرفي ديگر حافظ عليه الرحمه كه علاوه بر مراتب عرفان كامل كه فقاهت و وجاهت او زبانزد تمام مورّخان است ودر كل تاريخ او را بيشتر به نام فقيه مي شناسد ، در سخنوري وفن بيان استاد بي نظيري است كه هنوز مادر گيتي چون او فرزندي نزاد .كه اينگونه هنر را با عرفان ومعارف اسلامي با هم درآميزد . امّا وجود بزرگاني چون حكيم سزواري (ره) ، امام خميني (ره) و نشان مي دهد كه راه حافظ را عارفان بزرگ خالي نمي گذارند . هر چند او بقول نظامي ، ختم كلام كرده باشد . ولي بازآفريني هنر اسلامي ،از بركاتي است كه علاوه بر حفظ مقام ومنزلت افرادي چون حافظ ومولانا ، جريان هاي مختلف فكري را در زمانها ومكانهاي متفاوت با اين سيره وروش زيبا آشنا مي كند . به همين دليل صائب تبريزي سروده است :

صد سال مي توان سخن از زلف يار گفت            در بند اين نباش كه مضمون نمانده است

واين سيل خروشان ، واين راه درخشان هرگز خالي نمي ماند ، كما اينكه عده بسيار زيادي از هم اكنون در حال استقبال از اشعار امام خميني (ره) هستند ، تا ضمن گرامي داشتن ياد وخاطره آن عزيز از دست رفته ، زنجير وار اين سلسله را ادامه دهند . تا عشق را به مفهوم حقيقي آن در ذهن وخاطر مردم جلوه گر نمايند .

 

پي نوشتها :

1-  دفتر اوّل مثنوي مولانا جلا الدين بلخي

2-  رجوع شود به فرهنگ تعابير واصطلاحات عرفاني دكتر سيد جعفر سجادي 

3-  رجوع شود به سوره مريم  آيات 5-14 وسوره آل عمران آيات 35-40

4-  ديوان حافظ

5-  همان

6-  رجوع شود به فرهنگ تعابير واصطلاحات عرفاني دكتر سيد جعفر سجادي 

7-  همان

8-  سوره احزاب آيه 72

9-  سوره اسراء آيه 70

10-         مراجعه شود به كتاب عرفان حافظ نوشته استاد شهيد مطهّري كه در آن به تفصيل تمام اين اتّهام هاي ناروا را پاسخ داده است .

11-         رجوع شود به سوره كهف ، آيات 60-82

12-         سوره آل عمران آيه 122

13-         سوره احزاب آيه 72

14-         سوره اسراء آيه 70

15-         رباعي از بابا طاهر عريان

16-         سوره بيّنه آيه 8

17-         نهج الفصاحه حديث شماره 1517

18-         آشنايي با علوم اسلامي استاد شهيد مطهري -  ص 77

19-         عرفان حافظ   - استاد شهيد مطهّري ص 14

20-          ديوان امام (ره) ص65

21-         ديوان غزليات شمس

22-         تركيب بند زيباي كليم كاشاني   در ادامه بيت اي چرخ مي آيد كه در واقع  بر اساس حديثي است كه حسن نيست ووثاقت ندارد وآن اين است كه « اي حسين ، خدا مي خواهد تو را كشته ببيند » وتقصير چرخ وخدا بيفتد اين مسأله را استاد شهيد مطهّري در كتاب حماسه حسيني به تفصيل بيان نموده است .

23-          سوره انفال آيه 24

 

منابع ومآخذ :

1-    قرآن كريم

2-    نهج الفصاحه                                      گردآوري وترجمه : ابوالقاسم پاينده

3-    نهج البلاغه                                         شريف رضي به كوشش محمد دشتي

4-    ديوان حضرت امام خميني (ره)           موسسه نشر وتنظيم آثار امام خميني

5-    ديوان حافظ شيرازي                           با تصحيح علامه قزويني

6-    غزليات شمس                                       تصحيح استاد مرحوم  فروزانفر

7-    ديوان صائب تبريزي                            تصحيحي دكتر محمد قهرمان

8-    مثنوي معنوي                                                                   تصحيح قوام الدين خرمشاهي

9-    مثنويهاي عرفاني امير حسيني هروي                               تصحيح دكتر سيد محمد ترابي

10-كليات سعدي                                                                     محمد علي فروغي

11-تربيت اسلامي با تأكيد برديدگاههاي امام خميني             دكتر محمد رضا شرفي  

12-احاديث مثنوي                                                                 بديع الزمان فروزانفر

13-آيات مثنوي                                                                     محمود درگاهي

14-فرهنگ علوم عقلي                                                           سيد جعفر سجادي

15-فرهنگ لغات واصطلاحات وتعبيرات عرفاني                 سيد جعفر سجادي

16-برهان قاطع         محمد حسين بن خلف  تبريزي           تصحيح دكتر محمد معين

17-مصباح الهدايه ومفتاح الكفايه  ـ‌‌‌‌ عز الدين محمود كاشاني   تصحيح استاد جلال الدين همايي

18-مولوي نامه (مولوي چه مي گويد )                               جلال الدين همايي

19-كشف المحجوب   علي بن عثماني جلابي هجويري غزنوي     تصحيح ژوكوفسكي

20-المفردات في غريب قرآن                                             راغب اصفهاني          

21-كليات حديث قدسي                                                     محمد حسين حر عاملي

22-آداب تعليم وتربيت در اسلام                                     سيد محمد باقر حجتي

23-مجموعه آثار يادگار امام      سخنان ودست نوشته هاي مرحوم  سيد احمد خميني (ره)

24-تفسير الميزان         جلد 20 – ذيل تفسير سوره فجر   علامه طباطبايي

25-تفسير نمونه          جلد 26و27                                آيت الله مكارم شيرازي

26-علم اليقين                                                               ملا محسن فيض كاشاني

27-تفسير سوره حمد                                                    حضرت امام خميني (ره)

28-صحيفه نور                                                              امام خميني (ره)

29-شرح مثنوي                                                             علامه جعفري

30-عرفان حافظ                                                            شهيد مطهري

31-آشنايي با علوم اسلامي                                         شهيد مطهري

32-حكمت نظري وعملي در نهج البلاغه                       استاد جوادي آملي

                       

                                                           پايان

 

 

استفاده از مطالب آزاد است ولی بالاغیرتن یادی

 

 از ما بکنید بد نیست . چون به وجدان خود

 

 احترام می گذارید .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:38 توسط حسین قاسم نژاد |