كرامت نفس در قرآن
راغب اصفهاني در كتاب المفردات في غريب القرآن در توضيح واژه كرامت مي نويسد : « كرم اگر وصف خدا باشد ، مراد از آن احسان ونعمت آشكار خداست و اگر وصف انسان باشد ، تمام اخلاق وافعال پسنديده است . »
خداوند در قرآن مجيد انسان را كريم معرّفي مي نمايد كه او را بزرگ آفريده است و همچنين مي فرمايد كه از روح خودم را بر او دميدم . همان امانتي كه اگر به كوهها وسنگها داده مي شد از هم نيست مي شدند واز بين مي رفتند . براي او احترام قائل است وبه مسلمانان امر مي كند كه به يكديگر تهمت نزنيد وغيبت نكنيد وآبروي يكديگر را نريزيد و هنگامي كه به خانه هاي شان مي رويد سرزده وارد نشويد وسلام بگوييد . آنها را اگر خطايي كردند ببخشيد در نزد خدا بهتر است هرچند حق تان است كه برابر مثل كنيد . وبارها پس از آياتي كه براهين مختلف انسان شناسي وخداشناسي را در خود دارند مي فرمايد : پس چرا انديشه نمي كنيد ؟ (افلا تعلمون - افلا تعقلون)
چرا عقل تان را به كار نمي گيريد . تا ببينيد كه من خير تان را مي خواهم وشما را دوست دارم چون شما بزرگ آفريده شده ايد .
گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟
معرفه النفس يكي از دروسي است كه از قرآن سر برآورده و تا آنجا پيش رفته كه خود بابي از فلسفه اسلامي شده است . قرآن كتاب اخلاق وكرامت وزيبا زندگي كردن وزيبا مردن است .حيات وممات زيبا را در قرآن مي توان جست . و خود سرشار از راهنمايي است .اصلا“ به محض اينكه كسي صفحه اوّل قرآن را مي گشايد در آيه دوّم سوره بقره مي خواند :
ذلك الكتاب ولاريب فيه ، هدي اللمتقين
« اين كتاب بي هيچ شك راهنكايي براي پرهيزكاران است »
وباز در قرآن نمونه هاي بارز اخلاقي را در داستانهاي كريمه وكريم مي بينيم . در اخلاق كريمه حضرت مريم و حضرت يوسف علسها سلام
در قرآن وقتي خداوند كريم در مورد خلقت انسان بحث مي كند مي فرمايد :
فتبارك الله احسن الخالقين /نمل /آيه 40
و در سوره اسراء در آيه 70 مي فرمايد كه ما انسان را بزرگ آفريديم واو را بر همه مخلوقات خود برتري داديم و او بزرگ است . ولقد كرمنا بني آدم ../اسراء 70
به چه دليلي بزرگ است . به دليل اينكه حامل امانت الهي است كه توسط خداوند كريم در كالبد انسان دميده شده است . و انسان قادر به درك ومعرفت آن نيست مگر به قدر ناچيزي . چنانكه در آيه 85 سوره اسراء مي فرمايد :
قل الروح من امر ربي / اسراء / آيه 85
بگو : روح از فرمان پروردگار من است .
همان گونه كه وقتي خداوند كريم به فرشته ها فرمود مي خواهم بر روي زمين خليفه وجانشيني از خودم بگذارم .
واذ قال ربّك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه ../ بقره /آيه 30
فرشتگان گفتند : آيا مي خواهي كسي را بگماري كه بر روي زمين خونريزي وفساد كند در حالي كه ما تو را ستايش مي كنيم .
قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما .../ بقره / آيه 30
وخداوند در پاسخ فرمودند : من مي دانم چيزي را كه شما نمي دانيد .
اني اعلم ما لا تعلمون ../ بقره / آيه 30
و وقتي فرشتگان اين عظمت انسان را مي بينند . در پاسخ خداوند كريم كه فرموده بود . خبر دهيد از اين اسمايي كه آدم مي داند ومرا به آن اسما مي خواند ، آنها گفتند : پاك ومنزه است پروردگار دانا وبزرگ و ما جز آن چيزي كه به ما آموخته اي را نمي دانيم .
قالو سبحانك لا علم لنا الا علمتنا انك انت العليم الحكيم ../بقره / آيه 32
وسپس همه به امر خداوند بر اين فتبارك الاحسن الخالقين سجده مي كنند الا ابليس كه از گروه كافران ونافرمانان درگاه احديت قرار مي گيرد .
كرامت نفس در حديث
امام على (ع)مي فرمايد : «اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاضبما تبذل من نفسك عوضا و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللهحرا».
على عليه السلام به فرزندش امام مجتبى سلام الله عليه فرمود: نفس خويش را عزيزبشمار و به هيچ پستى و دنائتى تن مده گرچه عمل پست، تو را به تمنياتتبرساند،زيرا هيچ چيز با شرافت نفس برابرى نمىكند و (به جاى عزت از دست داده) عوضىهمانند آن نصيبت نخواهد شد، و بنده ديگران نباش كه خداوند تو را آزاد آفريدهاست.
امام على (ع)مي فرمايد : «من كرمت عليه نفسه لميهنها بالمعصيه».
كسى كه نفس شرافتمند و با عزت دارد هرگز آن را با پليدى گناه، خوار و پستنخواهد ساخت.
امام على (ع)مي فرمايد : «النفس الدنيه لاتنفك عن الدنائات».
كسى كه فرومايه و دنى النفس است از كارهاى پست جدايى ندارد.:
امام على (ع) مي فرمايد : «ساعه ذل لاتفى بعز الدهر».
يك ساعت ذلتبا عزت تمام دوران زندگى برابرى نمىكند.
امام على (ع): «اعجز الناس من قدر على ان يزيل النقص عن نفسه و لميفعل».
عاجزترين مردم كسى است كه مىتواند نقائص اخلاقى خود را برطرف سازد و از انجامآن خوددارى كند.
امام صادق (ع): «ان الله عزوجل فوض الى المومن اموره كلها و لم يفوض اليهان يذل نفسه». «خداوند تمام كارهاى مومن را به خود او واگذار كرده ولى به او اختيار نداده كهخود را خوار و ذليل كند.»
در احاديث نبوي هم همين اشارات ديده مي شود وحرمت انسان در برابر خداوند كريم بزرگ است ولي اين انسان است كه قدر خود را نمي داند :
دلا غافل زسبحاني چه حاصل مطيع نفس شيطاني چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملايك تو قدر خود نمي داني چه حاصل (بابا طاهر )
بررسي عرفان در غزليات
امام خميني (ره) و حافظ
چكيده :
عارفان وفقيهان شاعر ويا شاعران عارف وفقيه همگي از آبشخور عرفان نظري آب نوشين وصل دلدار را مي نوشند . به همين دليل نزديكي زيادي در تعاريف عشق ، سوز وگداز ورمز وراز سمبوليك عارفانه شان ديده مي شود . براي آنها تعاريف ديكته شده بشري در حوزه انسان شناسي ، مثل مرگ وزندگي وعشق وايثار وگذشت متفاوت است . آنها در حوزه كوچك مكاتب وبسته بندي هاي فرهنگي وادبي بشري جا نمي گيرند ودر اصل فراتر از آن هستند كه بتوان شخصيّت حقيقي وحقوقي شان را با حزب وگروه ودسته حتي درويش وصوفي وعارف پيوند زد .
شناخت شباهت هاي بياني وساختار متّحد هنري وادبي وعرفاني ميان دو شاعر ، آميختگي هاي حسّي وروحي شان را با هم پيوند مي زند و براي شناخت هر يك از آنان بايد ديد كه چگونه زيسته اند . و عشق وسوز وگداز الهي در نظر شان چگونه بوده است .
حافظ شيرازي عليه الرحمه همچون امام خميني (ره) در دوران خفقان دربار پادشاهان مختلف مي زيسته است . اينكه حافظ از دولت مستعجل بو اسحاقي نگران است ، به دليل وابستگي روحي ويا دوست داري او نيست . بلكه به دليل درك والاي حافظ از شرايط زمان ومكان است . چون حافظ مي دانست كه وجود اين پادشاهان گستاخ ولي خوشگزران كه كمتر بلاي جان مردمند ، بهتر از يورش وتهاجم امير تيمور لنگ است كه با چشم ها وسرها مناره ها درست مي كند . همچنان كه امام عليه الرحمه دولت بني صدر را تحمّل نمود . چون مي دانست كه از آراي مردم استفاده نموده است و رأي مردم عزيز است وميزان تشخيص رأي مردم است . امام (ره) مي توانست از همان ابتدا با استفاده از قدرت ومحبوبيّت خود ، بني صدر را خلع نمايد . ولي اين كار را باز بر عهده خود نمايندگان مردم در مجلس گذاشت وپس از صدور رأي نهايي مجلس نسبت به بي كفايتي بني صدر امام عليه الرحمه نيز فرمان عزل او را صادر نمود .
مردمي بودن ، در ميان مردم بودن ، فقيه وعارف بودن ، ومحبوب بودن در ميان خلايق و با قرآن عجين بودن از شباهت هاي اخلاقي ورفتاري حافظ شيرازي عليه الرحمه وامام خميني قدس السرّه شريف است كه ما را براي شناخت بيشتر عظمت روحي آن دو روح قدسي بزرگ رهنمون مي كند .
حافظ به عنوان بزرگترين شاعر فقيه وعارف كه در فقاهت واجتهاد علمي او شكّي نيست وحتّي در تاريخ وشرح احوالات او بيشتر مبحث فقاهت واجتهاد وعظمت روحي حافظ مطرح است تا شاعريّت حافظ عليه الرحمه كه با غزلهايش مسيحاي آسمان را هم به رقص آورده است . و امام عليه الرحمه هم به عنوان فقيه ومجتهد واستاد فلسفه حتي پيش از انقلاب اسلامي ايران شهرت عام وخاص داشت وبه عنوان شاعر در ميان عام وخاص معروفيتي نداشت . بنابراين هردو روح پرفتوح وآسماني فقه واجتهاد وشعر فارسي ، وجه شاعريّت شان در زاويه پنهان زندگي شان جاي داشت . ويا عظمت وجه فقاهت واجتهاد ودرايت شان برقرآن وحكمت به خودي خود سبب مي شد، تا كسي در فكر وجه شاعري آن حضرات نباشد . وعرفان وذوب شدن در درگاه عظمت الهي وجه سوم اشتراك اين دو شخصيت بي نظير تاريخي است . واز اين دست شباهتها را مي توان بسيار يافت وكاوش نمود ولي نزديكي معاني وبيان اشعار حضرت امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه ، علاوه بر پرسوختگي عرفاني شان ، مبحث اين مقاله است كه نويسنده تلاش مي كند تا بتواند گزيده ولي مفيد اين مقايسه را انجام دهد وگامي هرچند مختصر در اين حوزه از معرفت دو شخصيت بزرگ فقهي وعرفاني دنياي اسلام بزند….
كليد واژه : امام خميني (ره) ، حافظ ، غزل، اشعار ، عرفان ، فقه ، اصطلاحات عرفاني ، سمبوليك ،
مقدمه اي بر شناخت :
حافظ عليه الرحمه در اوايل قرن هشتم هجري در شهر گل وبلبل ، شيراز به دنيا آمد وپس از مدت كوتاهي سرآمد فقيهان وحافظان ومفسّران قرآن در عصر خود شد وآوازه نامش از مرزهاي ايران هم گذشت . با توجّه به اينكه آوازه غزليات حافظ هم از دروازه هاي شيراز تا سمرقند وبلاد ديگر اسلامي بيرون رفته بود ولي وجه شناخت حافظ در ميان مردم زمان خود ، حفظ وتفسير وفقه واجتهاد علمي ايشان بود ، به همين دليل بسياري از وصله هايي كه برخي از حافظ ناشناسان به نام حافظ شناس بر ايشان مي چسپاندند با حقيقت جفت وجور نمي شد ، او زندگي سراسر از رمز ورازي داشت واز زندگي اجتماعي او هم م جز در مواردي كه تاريخ نگاران نامي از او كرده اند ، ذكري نشده است . آن روان جاويد در سال 792 هجري قمري از دنيا رفت وبه شراب طهوراي الهي ، همان سوز وگدازي كه عمري را به وصال حضرتش تشنه كام بود رسيد ودر كنار چشمه معرفت عشق ، جاودانه ساقي مي خوران آفاق عرفان وادب فارسي شد .
امام خميني (ره) روز بيستم جمادي الثاني سال 1320 هجري قمري برابر با روز بيستم شهريور 1281 هجري شمسي ( 24 سپتامبر 1902 ميلادي) در روز تولّد حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها در شهر خمين ازتوابع استان مركزي در خانواده اي فهيم وفرهيخته وشهادت طلب به دنيا آمد ، وسپس به همراه برادر به قم ونجف اشرف براي تكميل دروس ديني خود مهاجرت نمود . ايشان تا زماني كه حضرت آيت الله بروجردي (ره) زنده بود ، تنها به تدريس فلسفه وفقه و… اشتغال داشت. ولي پس از وفات آيت الله بروجردي ، امام عليه الرحمه در سن 63 سالگي به خاطر اعتراض به احياي كاپيتالاسيون در مجلسين ايران در سال 1342 بصورت علني مبارزه سياسي خود را همراه با مردم براي از بين بردن رژيم سفاك پهلوي آغاز نمود واين شجره طيّبه را با انقلاب اسلامي ايران به بار نشاند . حجم تلاش هاي پژوهشي وگستردگي آثار حضرت در حوزه فقه وفلسفه وعرفان وكلام و… سبب شد تا مردم وجه فلسفي واجتهادي امام را بيشتر از وجه شاعري ايشان بشناسند. البته ايشان خود هم اعتراف به اين مضمون داشتند كه :
شاعر اگر سعدي شيرازي است بافته هاي من وتو بازي است
امام عليه الرحمه كه عمري را براي مبارزه وجهاد وعلم وايمان سپري كرده بودند سرانجام در روز 14 خرداد 1368 به لقاء الله مي پيوندند . همان لقايي كه ساليان درازي را در آرزويش بودند :
سالها مي گذرد حادثه ها مي آيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
براي ورود به مبحث مقايسه اشعار امام خميني (ره) و حافظ شيرازي بايد ابتدا به چند وجه اصلي توجّه نماييم ، كه بيشترين تأثير را در غزليات امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه داشته است و آن در كل چيزي جز مباني عرفان نظري وتشريح آن نيست . در واقع همه اين اصطلاحات و رويدادها براي يك مركز واحد بيش نيست كه او خداوند كريم ومتعال است وشناخت آن به تنهايي بزرگترين ياريگر براي درك مفاهيم و سوز ودلهاي مشترك يك خط سير تاريخي به فاصله چند صد سال است كه عارفان را به يك نغمه مي طلبد وعاشقان را با سرود داود پيوند مي دهد . اين چند وجه اصلي مشترك در اشعار امام خميني (ره) و حافظ عليه الرحمه كه در واقع همان خط سير اصلي تاريخ عرفان است ، عبارتند از :
1- اصطلاحات عرفاني
2- اشارات قرآني
3- هويّت وبزرگي وكرامت انسان
4- استفاده از مباني وفنون زيبايي شناسي
5- توجّه به عشق الهي وجذبه عرفان حقيقي
اصطلاحات عرفاني :
چرا عارفان به زبان مي وميخانه وبتخانه وبت ومغ ومغان شعر مي سرايند ؟ چرا با بياني سمبليك وسراسر راز ورمز اشعار خود را مي سرايند ويا معلومات شان را مكتوب مي كنند . يكي از مسايل مهمي كه تا ساليان نه چندان دور به عارفان بزرگي چون حافظ شيرازي و… نسبت هاي ناروا داده مي شد ، مي وميخواري وخوشگذراني در دوران جواني ويا در زندگي روزمره شان بود . در صورتي كه از فقيه عاليقدري كه تاريخ او را به نام مفسّر وحكيم و مجتهد بيان مي شناسد ، بعيد است كه خود مصداق شعر خود باشد كه سروده:
واعظان كاين جلوه برمحراب ومنبر مي كنند چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
و حكايتي بر تفسير آيه 44 سوره بقره باشد كه :
أتامرون النّاس بالبرّ وتنسون أنفسكم وأنتم تتلون الكتاب أفلا تعقلون
يعني : « آيا مردم را به نيكي دعوت مي كنيد ، امّا خودتان را فراموش مي نماييد ؛ با اينكه شما كتاب را مي خوانيد ؟ ايا نمي انديشيد ؟ »
يعني به مردم بگويد آقا مشروب در شرع حرام است ولي خود در خفا از آن بنوشد ! چنانكه امام عليه الرحمه هم در مورد شراب ومي وميخانه وبتخانه سروده وديوانش سرشار از اين اصطلاحات عرفاني است . آيا در اجتهاد وفقه وحكمت وعظمت روحي ايشان شكّي است ؟ امام (ره) كه در زمان معاصر مي زيسته و تمام جهات زندگاني روحاني ونورانيش مشخص ومعلوم است . پس چرا از اين اصطلاحات استفاده كردند ؟
در پاسخ مي توان گفت:
1- حدود هزار سال است ، كه عارفان سبك خراساني وعراقي واصفهاني در ادبيات ايران با اين رمز ورازها اسرار حكمت ومعرفت الهي را به هم آميخته اند، وحتي بسياري از شاعراني كه عارف نيستند هم در ديوان شان اشعاري از اين دست مي بينيم . يعني مي توان گفت ، اين روش مورد پسند علما وحكما قرار گرفته وبه صورت يك عادت شاعرانه است كه هنوز هم ادامه دارد .
2- بسياري از علما وعارفان بزرگ با استفاده كليدي از اصطلاحات عرفاني ، تلاش شان بر حفظ اين علم وحكمت وجلوگيري از نقل مكان شدن توسّط دراويش سطحي نگر كه هميشه داعيه عرفان حقيقي را داشته اند بود . و با اين كارشان توانستند دست دروغگويان ودراويش وصوفيان مبتدي وسطحي نگر را از اصول عرفان دورنگهدارند . چون براي درك اين اشعار بايد در يك حد معيني بينش علمي داشت . تا از عهده تفسير اين اشعار برآمد.وهركسي نمي توانست واكنون هم نمي تواند بدون شناخت كاملي از قرآن وحديث و فلسفه وكلام وحكمت الهي اين اشعار را به بيان روزمره برگرداند به صورتي كه مفاهيم مورد نظر شاعر را به خواننده القاء كند . بنابراين مي توان احساس مسئوليّت عارفان وحكيمان بزرگ الهي را درك كرد و از آنها به خاطر حفظ ميراث الهي وعرفاني شان براي آيندگان تشكّر نمود .
3- از طرفي خود اصطلاحات ، اصطلاحات را مي طلبيدند . يعني شاعر عارف ويا عارف شاعر ناچار بود براي بيان انديشه هاي عرفاني خود از اين بيان سمبليك استفاده كند . چون بهترين نوع بيان ، خارج از سطح فهم ودانش عوام بود .
4- قرآن به عنوان مبنا ومرجع اصطلاحات عرفاني بوده وهست . يعني شما اصطلاحي را پيدا نمي كنيد كه در قرآن نباشد . از طرفي ديگر قرآن هم ظاهر وباطني دارد . ظاهر آن همين كلمات سرشار از اعجازند كه عجز بشر را براي هميشه به رخ مي كشند . امّا باطن قرآن كه در دل ظاهر آن پنهان است توسّط مفسّرين شناخته مي شود . و طبيعي است كه هر مفسّري با توجّه به بينش ودرك خود تفسير جداگانه اي نسبت به قرآن داشته باشد . واين روش زيباترين روشي بود كه عرفا وحكماي بزرگ الهي براي اشعار خود از قرآن آموخته اند وبه كار برده ومي برند . چنانچه اشعار شاعران عارف وحكيمي مثل حافظ ومولانا داراي جنبه ظاهري وباطني دارد . يعني اين اشعار براي فهميده شدن نيازمند شرح وتفسير هستند ، از اينجا مي توان اوج نزديكي عرفا را با قرآن ديد . به گونه اي كه عدّه اي در برهه اي از زمان سراسر خود قرآني ناطق مي شوند . و اينگونه است كه مرحوم امام عليه الرحمه در ابتداي وصيت نامه سياسي الهي خود مختصري در شرح حديث سقلين مطالبي را مي نويسند . چون در اين حديث آمده است كه پيامبر صلّي الله عليه وآله فرمود : « من دوچيز گرانبها در ميان شما مي گذارم ،كتاب خدا واهل بيتم ، اين دو از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند » يعني دو عامل اصلي صعود عرفاني عارف الي الله را بيان فرموده است . كتاب خدا كه شرح آن اشاره شده كه چگونه انسان را به قرآني ناطق در مي آورد . ديگري هم اهل بيت پيامبر ومسأله ولايت است كه كليد تمام پله هاي عرفان است . بدون ولايت نمي توان به مراحل پيشرفته وبالاي عرفان رسيد .
جدا از اين طبقه بندي مي توان مراحل ومراتب ديگري را در مورد علل ودلايل عارفان از سمبليك سرايي رانام برد كه در اين مقال نمي گنجد وزياده گويي وخارج شدن از اصل كلام را پيش مي آورد.
تا اينجا بيان شد كه علل ودلايل استفاده عارفان وفقيهان شاعر از اصطلاحات عرفاني چه بوده وچه هست ؟ اكنون نوبت مقايسه استفاده ابزاري اين اصطلاحات ميان اشعار امام خميني (ره) وحافظ عليه الرحمه است . چگونه به طور مثال واژه رند در شعر حافظ يعني سوخته دل عارف ودر شعر سعدي يعني شخصي عاقل وزيرك ، و البته خود سعدي هم در غزليات عرفاني خود از همان مفهوم حافظانه رندي استفاده مي كند . مقايسه بين اينكه شاعر در اين غزل چه مفهومي از رندي ويا شيخ و… دارد ، كار زياد سختي نيست ، چون به ماهيّت كلّي شعر بر مي گردد كه آن شعر مثلا“ آن غزل عارفانه است يا اجتماعي ويا عاشقانه با استعاره ها وايهام هاي عاشقانه ، به صورتي كه خواننده با خواندن آن ابتدا غزلي زيبا وعاشقانه مي بيند كه تمامش سوزوگداز هوي وهوس است . ولي وقتي در ميان واژه هاي شاعر مي گردد وتحقيق مي كند ، در مي يابد كه تمام واژه ها از سوز جدايي از عشق الهي مي گريند ، وهمنوا با مولانا مي سرايند :
بشنو از ني چون حكايت مي كند از جدايي ها شكايت مي كند 1
امّا ميان حافظ وامام (ره) شباهت بسيار زيادي در مسأله شناخت واستفاده از اصطلاحات عرفاني است كه به دليل فقيه ومجتهد بودن هردو بزرگوار است . چون در بينش عارفانه خود بسيار نزديكند . وديدگاه عرفاني شان از يك مشرب الهي وعرفاني است كه در بعد عرفان نظري آن ، مي توان آنها را ادامه دهنده راه عرفان نظري شيخ اكبر محي الدين ابن عربي دانست . كه نمونه هايي از كاربرد مشترك اين اصطلاحات در اشعار امام (ره) وحافظ عليه الرحمه را مطالعه مي كنيم :
- ساقي
يعني آب دهنده ، كسي كه سقّاي مي كند ، يا شراب را در داخل جام مي ريزد ، در اصطلاح وتعابير عرفاني كنايه ازفيّاض مطلق است ، آن نورمطلقي كه شراب طهورا را در جام انسان مي ريزد .وگاهي هم به امام علي عليه السّلام كه سقّاي حوض كوثر است اشاره مي شود . چون بي ولايت كه نمي توان به مراحل بالاي عرفاني دست يافت .2
بنابراين ساقي در اصطلاحات عرفاني تعريف لطيف وزيبايي دارد كه در اصل نام لطيفانه اي براي خداوند كريم به زبان سمبليك است . كه با آن ساقي كه عوام درپي آنند واو راشراب ريزاننده در جام هاي بلورين مي دانند ، نيست . چنانكه امام عليه الرحمه سروده است :
الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را
از آن مي ريز در جامم كه جانم را فنا سازد برون سازد زهستي هسته نيرنگ ودامم را
يا در غزلي ديگر سروده اند :
الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها
يا در جايي ديگر :
ساقي ! بريز بادهي گلگون به جام من اين خمّ پر ز مي سبب ّبروي ما ست
همچنين :
در پيچ گيسوي ساقي ، ترانه ساز با جان ودل ، لواي كش اين نهاد باش
همچنين :
ساقي بريز باده به جامم كه هجر يار باري است بس گران به سربار مي كشم
يا :
ساقي ! از آن خم پنهان ، كه زبيگانه نهان است باده در ساغر ما ريز ! كه ما محرم رازيم
و…..
ساقي همان فيّاض كريمي است كه بي حساب مي بخشد و روزي مي دهد بدون اينكه بپرسد و بازخواست كند ، حتي اگر بسياري از بندگانش در گمراهي باشند . چون ماهيّت شناخت او رزاقي و فيّاضي است . او مي بخشد وبراي بخشيدنش هم دليل نمي پرسد . ومنظور شاعر هم در اين ابيات كه ادامه دهنده نگرش عرفاني امام عليه الرحمه است ، همين است . در سوره مريم ، در قرآن مبين آمده است كه زكريا هر نوبت كه پيش مريم مي رفت ، مي ديد كه او از ميوه هايي تناول مي كند كه ميوه هاي آن فصل نيستند . و چگونه ممكن است ميوه اي كه چند ماه پيش به كل از بين رفته وتا سال ديگر دوباره ميوه جديد خواهد آمد ، پس اين ميوه ها از كجا آمده اند ، ودر نزد مريم چه مي كنند ؟ از مريم پرسيد : اين ميوه ها از كجا مي آيند ؟
مريم گفت : از لطف خداوند است . چون او بي حساب مي بخشد .
وزكريا تازه از مريم آموخت كه براي خود وزن پيرش بايد از خدايي كه بي حساب مي بخشد طلب فرزندي بكند . و البته خواسته او فراهم مي شود وخداوند وعده تولّد فرزندي پاك وبا تقوا به نام يحيي عليه السّلام را مي دهد . 3
اكنون با مطالعه اشعار حافظ عليه الرحمه ، مي بينيم كه در اين حوزه از تفكّر چقدر نزديكي ميان او وامام عليه الرحمه است .
الا يا ايّها السّاقي ادر كاسا“ وناولها كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها
ببوي نافه اي كاخر صبازان طرّه بگشايد زتاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها….4
يا :
ساقي بنور باده برافروزم جام ما مطرب بگو كار جهان شد بكام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اي بيخبر زلذّت شرب مدام ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما ….5
يا :
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت وان مواعيد كه كردي مرود از يادت ….
يا :
ساقي ومطرب ومي جمله مهيّاست ولي عيش بي يار مهيّا نشود يار كجاست….
مي بينيم كه در مبناي تعريف وعشق الهي امام عليه الرحمه هم در مسأله عرفان نظري وهم استفاده ابزاري از مفهوم براي رسيدن به آن مقام قرب الهي يكسان عمل كرده اند .
- مي
مي يعني شراب ، ولي در اصطلاح عرفاني آن فيض است كه فيّاض مي دهد . در واقع همان شراب هايي است كه تعابير آن در قرآن هم آمده است ، مثل شراب طهورا و.. كه از سرچشمه فيض الهي به كام تشنه عارف مي رسد . 6
بنابراين در بياني موجز ومختصر بايد بيان كرد ، اين مي نه آن مي است . مغان به معني پيشواي زرتشتي ولي در اصطلاح به معني پير و ولي است . ولي زمان كه نمونه تمام وكمال حجّت الهي است . همچنانكه معشوق به معني عشق حقيقي يعني ذات اقدس اله است . ويا ميخانه در واقع نه آن ميخانه است ، بلكه باطن عارف پرسوخته است كه ميل وصال يار دارد وهمچنين گاه به معني عالم لاهوت استعمال مي شود . همچنان كه محبوب ، نه دوست كوچه بازاري است ، بلكه حبيب اللهي محمّد صلّ الله عليه وآله است . گيسو هم نه به معني موهاي باز وافشان يار دلنواز كوچه بازاري است ، بلكه همان حبل المتين الهي است . همان سايه اي كه رشته محبّت بين عاشق ومعشوق را نزديك ونزديكتر مي كند . ويا لب ولب گرفتن ، نه به معني لب گرفتن از يار زميني ، بلكه به معني نفس رحماني آن گوهر خارج ازعالم كون ومكان است . همچنين به معني كلام الهي استعمال مي شود . يعني كلام قرآن به اين تعريف لب يار است و…7
همانطور كه در اين بيان كوتاه ومختصرآمد ، اصطلاحات عرفاني خارج از معاني روزمرگي تفسير مي شوند واصلا“ قرار نيست كه در معني ظاهري خود باشند . البته امروزه به يمن تلاش هاي افشاگرانه اساتيد بزرگواري چون شهيد مرتضي مطهّري ديگر كمتر كسي جرأت مي كند ، حافظ را به مي خوارگي بستايد . كه او با شاهدبازي ومي خواري وبچه بازي سرگرم بود واز روي مستي اين اشعار را مي سروده است !!!
از طرف ديگر ديديم كه شباهت بسياري ميان كلام حافظ وامام عليه الرحمه در حوزه استعمال اصطلاحات عرفاني ديده مي شود . واز نظر مشرب عرفاني ، هم بيان شد كه هر دو از يك نوع مشرب عرفاني هستند . عرفان نظري آنها ادامه بينش عرفاني ابن عربي است . و البته هر دو به فقيه ومجتهد بودن در زمان خود معروف بودند . نه بر شاعر بودن ، با توجّه به اينكه غزل هاي زيبايي داشته اند .
2- اشارات قرآني
ديوان امام (ره) وحافظ شيرازي عليه الرحمه سرشار از اشارات قرآني است . جدا از اينكه دربرخي از ابيات ، اشاره به آيات قرآن مي كنند ويا به كنايه واستعاره وايهام ، تعابير قرآني را مد نظر قرار مي دهند . خود اصطلاحات عرفاني هم ، منشاء قرآني دارند. كه نمونه هاي مشتركي از اين اشعار ارائه مي شود :
امام (ره) :
وه چه افراشته شد ، در دو جهان پرچم عشق آدم وجنّ وملك، مانده به پيچ وخم عشق
عرشيان ، ناله وفرياد كنان در ره يار قدسيان بر سروبر سينه زنان از غم عشق ..
كه اشاره به امانت الهي كه خداوند به انسان داده است ، همچنين اشاره به آيه 70 سوره اسراء دارد:
انّا عرضنا الامانه علي السّموات والارض والجبال فابين واشفقن منها وحملها الانسان انّه كان ظلوما“ جهولا .8
يعني :« ما امانت را بر آسمانها وزمين وكوه ها عرضه داشتيم ، آنها از حمل آن سر برتافتند ، واز آن هراسيدند ؛ امّا انسان آن را بر دوش كشيد ، او بسيار ظالم وجاهل بود .»
ولقد كرّمنا بني آدم …9
يعني : « ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم ، (كرامت داديم)….
چون هنگامي كه خداوند به انسان امانت الهي عرضه نمود ، جن وملك حيران بودند وانسان هم بخاطر ظلوم وجهولش آن را پذيرفت ، در حالي كه نمي دانست ، كه كوهها ودرياها هم از دريافت اين وديعه الهي سرباز زده بودند ونه اينكه ابا ونافرماني كرده بودند ، بلكه در خود چنين ظرفيتي را نمي ديدند . چنان كه در كوه تور ، كوه نتوانست جمال يار را نشان دهد ومتلاشي شد . واين انسان با ظلم وجهول خود آن را پذيرفت و خود هم چونان فرشته ها واجنّه در شگفتي آفرينش خود در عجب است . وهنوز اندر خم يك كوچه است .
در حالي كه عين اين مطلب را حافظ عليه الرحمه هم بيان مي نمايد :
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند وبه پيمانه زدند
ساكنان حرم ستر وعفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند …
همچنين همين معني را در غزل ديگري بيان مي كند :
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي بخواه جام وگلابي بخاك آدم ريز
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر بمي زدل ببرم هول روز رستاخيز …
كه اشاره به امانت الهي دارد . چون فرشته كه نمي داند عشق كه همان امانت الهي است ، چيست وچه خاصيتي دارد .در صورتي كوه ودريا هم نمي توانند واين گلاب معطّر الهي ، با خاك آدمي هويّت پيدا مي كند .
ويا همان بيت معروفي كه ساليان دراز بسياري از سطحي نگران نازك انديش ، به دليل اينكه فكر مي كردند چون حافظ اهل سنّت است ، پس بيت اوّل غزلياتش را با ترويج ابياتي از يزيد ابن معاويه ، حاكم سفّاك بني اميّه آغاز نموده است در حالي كه چنين گفتاري صحيح نيست واصلا“ شعر يزيد به گونه اي ديگر است .10
در حالي كه در مرام وعقيده عرفا ، مذهبي جز مذهب عشق نيست . ولايت وجود دارد ، وبدون شناخت ولايت نمي توان به مراتب بالاي عرفان رسيد ، كه همان آب خوردن از دست ساقي حوض كوثر علي عليه السّلام است . امّا اين ولايت ، حتما“ همان ولايتي كه ما به عينه در عالم ماده مي بينيم نيست . مثلا“ ما علي عليه السّلام را ولي وامام اوّل شيعيان مي دانيم ، در حالي كه هيچ يك از كردارهاي عملي ورفتاري ما شبيه علي عليه السّلام نيست . اين چگونه ولايتي است ؟ در حالي كه عارفان ، سعي مي كنند ، از در خانه معرفت علي عليه السّلام بيرون نروند تا برات حوض كوثر را بگيرند . وبراي اين كارشان ، با تزكيه نفس و حفظ كرامات روحي خود ، به مقامي مي رسند كه حداقل بسياري از رفتارهاي شان شبيه مولاي شان علي عليه السّلام است . به همين دليل است كه ائمّه اطهار عليه السّلام هم به صورت علني ميان ولايت وشيعه بودن وميان شيعه بودن و دوست دار بودن ، تفاوت قائل شده اند . پذيرفتن ولايت يعني خضر وار بودن ، نه موسي وار اعتراض كردن ، كه چرا كشتي را مي شكني ؟ وچرا اين مرد را مي كشي ؟ و.. 11
در حالي كه شيعه بودن يعني پيروي كردن ، يعني مرتبه اي بالاتر از دوست داشتن ، چنانكه شخص بخواهد ، ولي اش را الگوي خود سازد وكنش وواكنش هاي رفتاري واخلاقي وسياسي واجتماعي ورواني واقتصادي خود را شبيه ولي يا اولياي الهي خود سازد .
در حالي كه دوست داشتن ، كه خود مراتبي دارد ، و مي تواند عقيده ما باشد . كه همه ما از دوست داران ولايت هستيم . در ثاني بيت معروف حافظ عليه الرحمه كه خود نشان دهنده سختي حفظ امانت الهي است نمي تواند دليلي براي مستي وشوخ وشنگي حافظ شوريده دل باشد .
الا يا ايّها السّاقي ادر كاسا“ وناولها كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها
عشق كه همان امانت الهي است ، ابتدا براي انسان كه به خاطر ظلوم وجهولش آن را پذيرفته بود آسان آمد ، ولي بعد كه انديشيد ، ديد ، چه راه سختي را در پيش گرفته وچقدر اين راه سخت است .
در حالي كه امام عليه الرحمه هم با استقبال از اين غزل سروده است :
الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها
يا
الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را
از آن مي ريز در جامم كه جانم را فنا سازد برون سازد زهستي هسته نيرنگ ودامم را
بنابراين مي بينيم كه نسبت دادن چنين رفتارهاي زشتي ،آن هم به فقيه دانا وحافظ ومفسّر قرآني چون حافظ شيرازي عليه الرحمه ، دور از شأن وشخصيّت هر انسان آزاده است .
شواهد قرآني ابيات حافظ كه به قول خود بيت الغزل معرفت است ، را وقتي با شواهد قرآني اشعار امام خميني (ره) مقايسه مي كنيم ، مي بينيم كه چقدر امام عليه الرحمه به حافظ دلبستگي داشته و اشعارش را به زيبايي استقبال نموده است . دلبستگي به حافظ ، دلبستگي به شخص حافظ نيست ، دلبستگي به يك فرهنگ وحكمت متعاليه الهي است كه تسبيح وار تمام اين اولياي الهي را در كنار ويا امتداد هم قرار مي گيرد .
نمونه ديگري از شواهد قرآني :
امام خميني (ره) :
قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند قصّه« علّم الاسما» به زبان است هنوز
كه اشاره به آيه 31 سوره بقره دارد :
وعلّم ءادم الاسماء كلّها ثمّ عرضهم علي الملائكه فقال أنبوني باسماء هولآء ان كنتم صادقين
يعني : « سپس علم اسماء را همگي به آدم آموخت . بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت ، فرمود : اگر راست مي گوييد ، اسامي اينها را به من خبر دهيد .»
حافظ عليه الرحمه مي سرايد :
هرآنكه جانب اهل وفا نگهدارد خداش در همه حال از بلا نگهدارد
حديث دوست نگويم مگربحضرت دوست كه آشنا سخن آشنا نگهدارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد …
كه اشاره به توكّل وتوسّل به خداوند منّان است كه در قرآن آيات زيادي با اين مضمون به پايان مي رسند ، مثل :
….وعلي الله فليتوكّل المومنون .12
و از اين دست آيات بيشمارند . كه عارفان شاعر وشاعران عارف اشعار خود را با آن زينت بخشيده اند . اين مبحث بسيار گسترده است ومي توان آن را در حد يك كتاب ادامه داد. كه همين مقدار هم مي تواند نمونه اي از « تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل » باشد. تا در نهايت ايجاز ومختصر ومفيد به كليّت مطلب آسيبي وارد نشود .
3- هويّت وبزرگي وكرامت انسان
همانطوري كه ذكر شد ، انسان كريم آفريده شده است . وداراي وديعه اي الهي است كه خداوند به واسطه اين دو ، او را اشرف مخلوقات ومسجودالملايكه گردانيده است .
انّا عرضنا الامانه علي السّموات والارض والجبال فابين واشفقن منها وحملها الانسان انّه كان ظلوما“ جهولا .13
يعني :« ما امانت را بر آسمانها وزمين وكوه ها عرضه داشتيم ، آنها از حمل آن سر برتافتند ، واز آن هراسيدند ؛ امّا انسان آن را بر دوش كشيد ، او بسيار ظالم وجاهل بود .»
ولقد كرّمنا بني آدم …14
يعني : « ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم ، (كرامت داديم)….
چنانكه در آيه 85 سوره اسراء مي فرمايد :
قل الروح من امر ربي / اسراء / آيه 85
بگو : روح از فرمان پروردگار من است .
همان گونه كه وقتي خداوند كريم به فرشته ها فرمود مي خواهم بر روي زمين خليفه وجانشيني از خودم بگذارم .
واذ قال ربّك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه ../ بقره /آيه 30
فرشتگان گفتند : آيا مي خواهي كسي را بگماري كه بر روي زمين خونريزي وفساد كند در حالي كه ما تو را ستايش مي كنيم .
قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما .../ بقره / آيه 30
وخداوند در پاسخ فرمودند : من مي دانم چيزي را كه شما نمي دانيد .
اني اعلم ما لا تعلمون ../ بقره / آيه 30
و وقتي فرشتگان اين عظمت انسان را مي بينند . در پاسخ خداوند كريم كه فرموده بود . خبر دهيد از اين اسمايي كه آدم مي داند ومرا به آن اسما مي خواند ، آنها گفتند : پاك ومنزه است پروردگار دانا وبزرگ و ما جز آن چيزي كه به ما آموخته اي را نمي دانيم .
قالو سبحانك لا علم لنا الا علمتنا انك انت العليم الحكيم ../بقره / آيه 32
خداوند بر اين فتبارك الاحسن الخالقين سجده مي كنند الا ابليس كه از گروه كافران ونافرمانان درگاه احديت قرار مي گيرد .
امام على (ع)مي فرمايد : «من كرمت عليه نفسه لميهنها بالمعصيه».
كسى كه نفس شرافتمند و با عزت دارد هرگز آن را با پليدى گناه، خوار و پستنخواهد ساخت.
ودر جايي ديگر مي فرمايند :
«النفس الدنيه لاتنفك عن الدنائات».
كسى كه فرومايه و دنى النفس است از كارهاى پست جدايى ندارد.
عشق آوردم در اين ميخانه با مشتي قلندر پرگشايم سوي ساماني كه ساماني ندارم
عالم عشق است هرجا بنگري ازپست وبالا سايه عشقم كه خود پيدا وپنهاني ندارم
كه مطابقه يكي از فنون زيبايي شعر فارسي است . كه هم در بعد معنا وهم در بعد بيان ، به كمك شعر مي آيد و شعر را شاعرانه تر ولحن را زيبا وفنّي تر مي كند .بنابراين مقايسه بين اشعار امام (ره) وحافظ عليه الرحمه هم در بعد زيبايي شناسي انجام گرفت . هرچند حافظ حافظانه شعر سرود ولي امام عليه الرحمه هم با توجّه به اينكه مجالي براي بازخواني اكثر اشعارش نداشت ، ولي در حد توان خود ، به زيبايي از فنون وصنايع ادبي براي زيبا تر شدن اشعارش استفاده نمود .
5- توجّه به عشق الهي وجذبه عرفان حقيقي
عشق الهي سرچشمه تمام فيوضات است كه رابطه عاشق ومعشوق را مي افزايد . يكي ديگر از شباهتهاي بسيار زياد در بعد معنا ، در حوزه معرفت النفس ومعرفت الله ، عشق وجذبه اي است كه ميان اشعار حافظ وامام عليه الرحمه به چشم مي خورد . البته بسياري از شاعران ديگر هم از اين عشق گفته اند، امّا شباهتهاي ساختاري ونوع بيان ،خودبه خود فضاي مقايسه را به وجود مي آورد .
به غزل زير توجّه نماييد :
امام : الا يا ايّها السّاقي ! برون بر حسرت دلها كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها
يا
الا يا ايّها السّاقي ! زمي پرساز جامم را كه از جانم فرو ريزد هواي ننگ ونامم را
يا اين غزل حافظ عليه الرحمه كه :
خرّم آن روز كزين منزل جانان بروم راحت جان طلبم وزپي جانان بروم
گرچه دانم كه بجايي نبرد راه غريب من ببوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بربندم وتا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت بهوا داراي آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بسرم بايد رفت با دل زخم كش وديدة گريان بروم…..
كه امام رحمه الله عليه با اين غزل به استقبال حافظ عليه الرحمه مي رود :
فرّخ آن روز ، كه از اين قفس آزاد شوم از غم دوري دلدار رهم ، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست ، به خلوتگه عشق لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم
طي كنم راه خرابات و، به پيري برسم از دم پير خرابات ، دل آباد شوم
ياد روزي كه به خلوتگه عشّاق روم طرب انگيز وطرب خيز وطرب زاد شوم
نه به ميخانه مرا راه ، نه در مسجد جا يار را گو : سببي ساز كه ارشاد شوم
يا به غزل ديگري از حافظ (ره) توجّه نماييد :
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جائي گرو باده ودفتر جايي
دل كه آيينه شاهيست ، غباري دارد از خدا مي طلبم صحبت روشن رائي
كرده ام توبه به دست صنم باده فروش كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرائي
نرگس ارلاف زد از شيوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پي نا بينائي
شرح اين قصّه مگر شمع برآرد بزبان ورنه پروانه ندارد بسخن پروائي …
كه امام عليه الرحمه با غزل زير به استقبال حافظ عليه الرحمه مي رود:
جز سر كوي تو ، اي دوست ! ندارم جايي در سرم نيست ، بجز خاك درت سودايي
بردرميكده و ، بتكده و ، مسجد و، دير سجده آرم كه تو شايد نظري بنمايي
مشكلي حل نشد از مدرسه وصحبت شيخ غمزه اي تا گره از مشكل ما بگشايي
اين همه ما ومني ، صوفي درويش نمود جلوه اي ! تا من وما را ، زدلم بزدايي
نيستم نيست ، كه هستي همه در نيستي است هيچم وهيچ ، كه در هيچ نظر فرمايي
پي هر كس شدم از اهل دل وحال وطرب نشنيدم طرب از شاهد بزم آرايي
عاكف درگه آن پرده نشينم ، شب وروز تا به يك غمزه ي او قطره شود دريايي
همچنين به غزلي از حافظ توجّه نماييد كه با بيت زير شروع مي شود :
ياد باد آنكه سر كوي تو ام منزل بود ديده را روشني از خاك درت حاصل بود ..
وامام عليه الرحمه به استقبال اين غزل مي رود :
كاش ! روزي به سر كوي توام منزل بود كه در آن شادي واندوه ، مراد دل بود
كاش ! از حلقه زلفت ،گرهي در كف بود كه گره باز كن عقده ي هر مشكل بود …
چند نمونه از استقبال امام (ره) از غزليّات حافظ عليه الرحمه را مطالعه نموديم . البته بايد توجّه نمود كه در بعد معنا ،بخصوص در حوزه عرفان نظري ساختار بيان در شعرهاي حضرت امام خميني (ره) نزديكي بسيارزيادي با اشعار حافظ عليه الرحمه دارد . چون بسياري از مفاهيم آن حوزه از معرفت شناسي عرفان در دو بينش شاعرانه امام وحافظ عليه الرحمه يكسان است . كه در مبحث بعدي پرداخته مي شود .
استاد شهيد مرتضي مطهّري در كتاب آشنايي با علوم اسلامي در تعريف از عرفان نظري نوشته است :
« عرفان نظرى به تفسير هستى مىپردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مىنمايد. عرفان در اين بخش خود مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسير و توضيح هستى است و همچنانكه فلسفه الهى براى خود موضوع، و مسائل و مبادى معرفى مىنمايد. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و اصول عقلى تكيه مىكند و عرفان مبادى و اصول به اصطلاح كشفى را مايه استدلال قرار مىدهد و آنگاه آنها را با زبان عقل توضيح مىدهد. استدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است كه به زبانى نوشته شده باشد و با همان زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است كه از زبان ديگر ترجمه شده باشد. يعنى عارف لااقل به ادعاى خودش آنچه را كه با ديده دل و با تمام وجود خود شهود كردهاست با زبان عقل توضيح مىدهد.» 18
ايشان در كتاب ديگر شان – عرفان حافظ – در تعريف از عرفان نظري فرموده اند :
« عرفان نظري يعني جهان بيني عرفاني ، بينش عرفاني ، يعني نظري كه عارف وعرفان درباره جهان وهستي دارد.» 19
و در ادامه همين مبحث ابن عربي را به عنوان پدر عرفان نظري اسلامي معرفي مي نمايد . در كل عرفان نظري يعني جهان بيني وايدئولوژي عرفاني نسبت به جهان وهستي داشتن . چون در اين جهان بيني ديگر بسياري از تعاريف روزمرّه زندگي از حالت ترسناكي به حالت شوق وصال تبديل مي شوند . مثل مرگ ونيستي كه از نظر عوام بسيار ترسناك است . ولي براي عارف رسيدن به عشق است .ويا برخي از اصطلاحات شرك آميز در تعابير وبيانات استفاده مي شود كه همگي آنها كنايه از چيز ديگري اند ، در واقع كنايه به همان رمز ورازها وايدوئولوژي عارفند كه تنها عارف ويا كسي كه از اين اصلاحات عرفاني آگاه است مي تواند به حقيقت وجودي مباحث ارائه شده توسّط عارف در شعر يا نثر مطّلع شود . امام عليه الرحمه همچون حافظ در مبحث عرفان نظري ، توجه به ذات اقدس اله و نيست شدن در او را از مصاديق رسيدن به مقام عشق ودوستي وولايت مطلق لا اله الّا الله مي دانند .
« نيستي را برگزين ،اي دوست اندر راه عشق رنگ هستي، هركه بررخ داردآدمزاده نيست»
راه ورسم عشق ،بيرون ازحساب ما وتوست آنكه هشياراست وبيداراست مست باده نيست»20
يا در جايي ديگر در مورد نيست شدن از خود ورسيدن به او مي سرايند :
« عاشقان روي او را خانه وكاشانه نيست مرغ بال وپرشكسته ، فكر باغ ولانه نيست
گر اسير روي اويي ، نيست شو ! پروانه شو پايبند ملك هستي ، درخور پروانه نيست
مي گساران را دل از عالم بردين شيوه است آنكه رنگ وبوي دارد لايق ميخانه نيست …
همچنان كه حافظ عليه الرحمه با همين ديدگاه در حوزه عرفان نظري سروده است :
مقام عيش ميسّر نمي شود بي رنج بلي بحكم بلا بسته اند عهد الست
به هست ونيست مرنجان ضمير وخوش مي باش كه نيستيست سرانجام هركمال كه هست
ويا در غزل ديگري از حافظ همين مبحث وحدت وجود وفنا شدن را مي بينيم :
عرضه كردم دو جهان بردل كار افتاده بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
از مباحثي كه در عرفان نظري ميان اكثر عرفا واحد است ، فنا شدن در راه او ومسأله وحدت وجود است . اين كه هيچ كسي نيست جز او . وزيباترين تفسير آن شايد آيه شريفه 26و27 سوره الرحمان باشد :
يعني :« همه كساني كه روي زمين هستند فاني مي شوند * وتنها ذات ذوالجلال وگرامي پروردگار مي ماند »
عقل هم حكم مي كند كه انسان خود را به جايي بچسپاند كه فاني نباشد . تا اين حوزه از عقل كه اصل شريعت است ، با عرفان تفاوتي ندارد . امّا از اين به بعد در مسأله فنا شدن از خود ورسيدن به او ، چون تنها او ذات قائم است وهرگز از بين نمي رود ومسايل عاشقانه بين خالق ومخلوق ، براي ديگران از جمله اهل شرع ودين دار بدون شناخت از عرفان ديني ،تفاوت رأي وتفسير ديده مي شود .
كه گاه بر سر اسرار بر دانش خود ، عارفان زيادي به خون غلطيدند . در صورتي كه در اصل ، تفاوتي ميان اين دو نيست . هردو خدا را مي خواهند . تنها نوع خواستن شان متفاوت است . مباحث عرفان نظري بسيار گسترده است ، كه شرح وبسط آن ناگذير به فلطفه عرفاني هم پيوند مي خورد ودر اين صورت مسأله اصلي بحث كه مقايسه اين حوزه از تفكّر عرفاني ميان امام (ره) وحافظ عليه الرحمه است ، كم رنگ مي شود .
گفته شد كه ميان ديدگاه وبينش عرفاني امام (ره) وحافظ عليه الرحمه نزديكي واستقلال رأي واحدي وجود دارد . آنها هردو در اين وادي ساليان سال آواره بوده اند وبا تهذيب نفس وتلاش وممارست ونيستي از خود به چنان مكاني رسيدند كه هر گز از لوح دل وجان مردم نمي روند . وبه قول حافظ عليه الرحمه كه :
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چون كسي كه نيستي را پذيرفت وبه او پيوست ، خود به خود به قسمتي از هستي دائمي وجاويدان پيوند خورده كه غير قابل شرح وتوصيف است . چنين مقامي حتي براي عارفان هم بسيار بزرگ است ودر نظر شان اين مقام ، جايگاه هر كسي نمي تواند باشد ، به همين دليل كمال ورسيدن به كمال مطلق در نزد عارفان هدف نيست . بلكه وسيله اي براي رسيدن به عشق است . و انسان تا كامل نباشد نمي تواند اين راه را طي كند . با ارائه نمونه هاي شعري از امام (ره) وحافظ شيرازي عليه الرحمه اين بحث را به پايان مي رسانيم .
حافظ : ياد باد آنكه سر كوي توام منزل بود ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن وگل از اثر صحبت پاك برزبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد عشق مي گفت بشرح آنچه براو مشكل بود
آه از اين جور وتطاول كه در اين دامگه است آه از آن سوز ونيازي كه درآن محفل بود
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز چه توان كرد كه سعي من ودل باطل بود….
وامام عليه الرحمه ، در تكميل همين مفاهيم واستقبال از حافظ عليه الرحمه سرود:
كاش ! روزي به سر كوي توام منزل بود كه در آن شادي واندو مراد دل بود
كاش ! از حلقه زلفت گرهي در كف بود كه گره باز كن عقده هر مشكل بود
دوش كز هجر تو دل حالت ظلمتكده داشت ياد تو شمع فروزندة آن محفل بود
دوستان مي زده ومست وزهوش افتاده بي نصيب آنكه در اين جمع چو من عاقل بود
آنكه بشكست همه قيد ظلوم است وجهول وآنكه از خويش وهمه كون ومكان عافل بود
در بر دلشدگان ، علم حجاب است ، حجاب ازحجاب آنكه برون رفت بحق ، جاهل بود
عاشق از شوق به درياي فنا غوطه ور است بي خبر آنكه به ظلمتكده ي ساحل بود
چون به عشق آمدم از حوزه ي عرفان ديدم آنچه خوانديم وشنيديم ، همه باطل بود .
بنابراين در حوزه عرفان ، فناشدن ونيستي ، اوّل مرتبه عشق است . آن فضايلي كه درعلوم مي خوانيم براي رسيدن به انسان كامل است ولي در اين وادي ، انسان كامل ، در ابتداي راه فناشدن قرار دارد . تازه اگر شرايط درك وفهم اين بينش برايش مهيّا باشد . چنانچه مولانا جلال الدين مولوي بلخي ، انسان عارف وفقيه جليل القدري بود وداراي كمالات بسيار وكرامات بيشمار . امّا آشنايي او با شمس الدين تبريزي ، آشنايي انسان كامل به مباني فنا شدن وعشق ورزي در حوزه عرفان نظري وعملي بود . در واقع شمس تنها راه را نشان داد . و او كه انسان كاملي بود دريافت كه در اين وادي چگونه برود . به همين دليل ، تنها شاعري است كه خارج از مسأله مدح وجبر و… ، حادثه كربلا وامام حسين عليه السّلام را عاشقانه به تصوير كشيد :
كجاييد اي شهيدان خداييد بلاجويان دشت كربلا ييد
كجاييد اي سبكبالان عاشق پرنده تر زمرغان هواييد …21
وعشق الهي ميان امام حسين عليه السّلام وخداوند را نشان مي دهد . نه مثل بسياري از شاعران ديگر اين ايثار وعشق را به جبر مربوط مي داند .
مثل : باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه وچه عذاب و چه ماتم است ….22
ونه تنها به مدح امام عليه السّلام مي پردازد . بلكه در حوزه بينش عرفاني ، وآن عشق تمام ، خون خدا را توصيف مي نمايد . اين بينش را مولوي مديون شمس الدين تبريزي است . به همين دليل چون او معلّم ومريدش بود وولايت را به مولوي آموخته بود ، همواره در شعرش ، بخصوص در غزليّاتش حضور دارد .و مولوي غزلي نسرود ، مگر از اين جدايي وآن جدايي حقيقي پيوند نزده باشد . به قول حافظ عليه الرحمه كه:
….صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت دلق ما بود كه در خانه خمّار بماند
خرقه پوشان دگر مست گذشتند وگذشت قصّه ماست كه در هر سر بازار بماند
هر مي لعل كزان دست بلورين ستديم آب حسرت شد و درچشم گهربار بماند
جز دلم كو ز ازل تا به ابد عاشق اوست جاودان كس نشنيدم كه در اين كار بماند ….
بنابراين حقيقت وجودي وكمال واقعي انسان همان مسأله قرب الهي است كه خداوند در كلام الله مجيد هم بدان اشاره نموده است . امّا اين قرب هم مراتبي دارد كه فقط خدا مي داند وجايگاهي است كه پاداش آن را فقط خدا مي داند و هيچ كس نمي تواند به درك چنين موقعيّتي دست يابد مگر اينكه پله هاي موفقيّت وتكامل روحي ومعنوي را يكي پس از ديگري طي كرده باشد ويا اينكه به واسطه فعل نيكويي به اذن خداوند محرم شده باشد . چون باز به قول حافظ عليه الرحمه كه:
هرك شد محرم دل درحرم يار بماند وآنكه اينكار ندانست در انكار بماند ..
اين مسأله كه علوم اسلامي اعم از اصول ، كلام ، عرفان ، فقه ، حقوق و.. از قرآن نشأت گرفته اند ، حقيقتي غير قابل كتمان است . تمام معارف حوزه عرفان ، از دل قرآن بيرون آمده اند وآنها كه با كارد وشمشير به جان عارفان افتاده اند ، عدّه اي سطحي نگر وقشري گرا بودند ، كه به تفسير وباطن آيات قرآن كاري نداشتند . والبته از ظاهر آن هم چيزي متوجّه نمي شدند ولي دستاويزي براي ادامه حيات اجتماعي وسياسي شان فراهم بود ، به همين دليل قرآن را وسيله اهداف شوم خود قرار مي دادند . عارفان بارمز سرايي ورمز نويسي عارفانه ، نشر اين علوم را سينه به سينه ودر قالب هنر ، به عنوان ميراث گرانمايه بشري براي همه مسلمانان از جمله ايرانيان ، به دليل مهد تمدّن عرفاني خاورميانه وجهان ودركل براي همه انسانهاي آزاده جهان به جا گذاشتند . به همين دليل جامي سروده است:
مثنوي معنوي مولوي هست قرآن در زبان پهلوي
چون مولوي تمام وجودش را براي شرح اين معارف در مثنوي وغزليّاتش انجام مي دهد وبه نيكي هم آن را به سامان مي رساند وامروزه به عنوان دايره المعارف فرهنگ تفسيري قرآن وعرفان اسلامي مورد قبول عامّه متفكّران وفرهيختگان اين حوزه از معارف اسلامي است . در اين حوزه تكليف فقيهان وعارفاني كه درويش وصوفي نبودند ، ولي عارف به تمام معني بودند و از اين رمز ورازها مطّلع بودند ، چاره اي جز شعر باقي نمي ماند . چون هم ماندگاري هنري دارد وهم سينه به سينه نقل مي گردد . بدون اينكه عامّه از مفاهيم بلند عرفاني ابيات چيزي متوجّه شوند . علاوه بر آن در حوزه عرفان نظري هم عارفان دريافتند كه يافته هاي علمي ، حسّي وعاطفي خود را با قرآن پيوند بزنند . در حين اينكه تمام داشته هاي شان هم از قرآن است وآنها با خداوند رابطه اي دوستانه دارندكه از روي درك رابطه طولي انسان وخداست ، نه عقايد ساده وسست مذهبي كه گاه هست وگاه نيست ، چون عارف مي داند كه نزديكترين نزديكان به انسان خداست .
يعني :« وبدانيد خداوند ميان انسان وقلب او حايل مي شود ..»23
بنابراين به همين دليل است كه در اشعار حافظ عليه الرحمه وامام (ره) مطالبي را بر ضد مذهب وصوفي وشيخ مي بينيم . اين نكات علاوه بر استفاده ابزاري از اصطلاحات عرفاني ، مقداري هم شامل اين حقايقي هستند كه در جوش وخروش شعر گاهي چون شعله آتش خود را نشان مي دهند . ومنظور شاعر هم دريافت حقيقت محض كه همان ذات اقدس باري تعالي است ، مي باشد . يعني در مقابل آن عشق حقيقي اين مقام ها ودرس ها بي فايده بوده نه اينكه نفي دروس حوزوي ومادي به معني ظاهري اش كرده باشد .
از طرفي ديگر بايد دريافت كه زبان حال عرفا بهم نزديك است به همين دليل ، هرآنچه كه عطّار سروده را مولانا وحافظ نيز بيان كرده اند . و همان صورت ، هرآنچه را كه حافظ ومولوي در عرفان نظري بيان كرده اند را در شعر امام عليه الرحمه مي بينيم . چون هدف يكي است وتنها شايد در برخي امور ، روشها متفاوت باشد . يكي از راه فقه به عرفان مي رسد ، يكي از راه زهد وديگري از راه ديگر … وچون هدف يكي است ، درد دلها ومعارف شناخت الي الله هم يكي است . بنابراين ما در اشعار امام (ره) وحافظ ، نزديكي زيادي در بعد معنا مي بينيم . در حالي كه ممكن است در ظاهر كلمات وچينش شان در قالب شعري تفاوتهايي وجود داشته باشد . از طرفي ديگر حافظ عليه الرحمه كه علاوه بر مراتب عرفان كامل كه فقاهت و وجاهت او زبانزد تمام مورّخان است ودر كل تاريخ او را بيشتر به نام فقيه مي شناسد ، در سخنوري وفن بيان استاد بي نظيري است كه هنوز مادر گيتي چون او فرزندي نزاد .كه اينگونه هنر را با عرفان ومعارف اسلامي با هم درآميزد . امّا وجود بزرگاني چون حكيم سزواري (ره) ، امام خميني (ره) و… نشان مي دهد كه راه حافظ را عارفان بزرگ خالي نمي گذارند . هر چند او بقول نظامي ، ختم كلام كرده باشد . ولي بازآفريني هنر اسلامي ،از بركاتي است كه علاوه بر حفظ مقام ومنزلت افرادي چون حافظ ومولانا ، جريان هاي مختلف فكري را در زمانها ومكانهاي متفاوت با اين سيره وروش زيبا آشنا مي كند . به همين دليل صائب تبريزي سروده است :
صد سال مي توان سخن از زلف يار گفت در بند اين نباش كه مضمون نمانده است
واين سيل خروشان ، واين راه درخشان هرگز خالي نمي ماند ، كما اينكه عده بسيار زيادي از هم اكنون در حال استقبال از اشعار امام خميني (ره) هستند ، تا ضمن گرامي داشتن ياد وخاطره آن عزيز از دست رفته ، زنجير وار اين سلسله را ادامه دهند . تا عشق را به مفهوم حقيقي آن در ذهن وخاطر مردم جلوه گر نمايند .
پي نوشتها :
1- دفتر اوّل مثنوي – مولانا جلا الدين بلخي
2- رجوع شود به فرهنگ تعابير واصطلاحات عرفاني – دكتر سيد جعفر سجادي
3- رجوع شود به سوره مريم آيات 5-14 وسوره آل عمران آيات 35-40
4- ديوان حافظ
5- همان
6- رجوع شود به فرهنگ تعابير واصطلاحات عرفاني – دكتر سيد جعفر سجادي
7- همان
8- سوره احزاب آيه 72
9- سوره اسراء آيه 70
10- مراجعه شود به كتاب عرفان حافظ نوشته استاد شهيد مطهّري كه در آن به تفصيل تمام اين اتّهام هاي ناروا را پاسخ داده است .
11- رجوع شود به سوره كهف ، آيات 60-82
12- سوره آل عمران آيه 122
13- سوره احزاب آيه 72
14- سوره اسراء آيه 70
15- رباعي از بابا طاهر عريان
16- سوره بيّنه آيه 8
17- نهج الفصاحه حديث شماره 1517
18- آشنايي با علوم اسلامي – استاد شهيد مطهري - ص 77
19- عرفان حافظ - استاد شهيد مطهّري – ص 14
20- ديوان امام (ره) –ص65
21- ديوان غزليات شمس
22- تركيب بند زيباي كليم كاشاني – در ادامه بيت اي چرخ … مي آيد كه در واقع بر اساس حديثي است كه حسن نيست ووثاقت ندارد وآن اين است كه « اي حسين ، خدا مي خواهد تو را كشته ببيند » وتقصير چرخ وخدا بيفتد – اين مسأله را استاد شهيد مطهّري در كتاب حماسه حسيني به تفصيل بيان نموده است .
23- سوره انفال آيه 24